این سه چهار روزه چهرهء ندا صالحی (آقا سلطان) از جلوی چشمم کنار نمی رود. تنها چند ثانیه از فیلمِ لحظات جان دادنش را دیدم. نتوانستم بیشتر ببینم. خیلی زود روشن شد که عواطف همه به جوشش درآمده. هرگز فراموش نمی کنم. هرگز فراموش نمی کنیم...
یکی از بزرگان:
قلب خويش را نسبت به ملت خود مملو از رحمت و محبت و لطف کن و همچون حيوان درنده ای نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنيمت شماری زيرا آنها دو گروه بيش نيستند : يا برادران دينی تواند و يا انسانهائی همچون تو.
بپرهيز از ريختن خونها بناحق، زيرا که هيچ چيز، مانند ريختن خون حرام سبب غضب خدا و بزرگی عقوبت حق تعالی، و زوال نعمت و کوتاهی عمر دولت نمیشود، پس حکومتت را با ريختن خون حرام تقويت مکن که همين سبب ضعف و سستی و نابودی آن میگردد.
زمانی باشگاه می رفتم. می دویدم. دو سد متر. یک روز مسابقه داشتیم. استارت زدیم. هماورد من بسیار چابک بود. با تمام وجود می دویدیم. ۱۰ متر پایانی دوشادوش هم بودیم. دیده بودم که دوندگان حرفه ای در لحظه رسیدن به خط پایان سر و کلهء خود را جلو می دهند. من هم همین کار را کردم و برنده شدم. رکورد من یک دهم ثانیه بهتر از رکورد حریف شد. دماغم زودتر از دماغ او از خط پایان گذشته بود..
-----------------------------------
زیرنویس:
این خاطره به آن فرتور پیوندی ندارد! آن فرتور هم به چیز دیگری مربوط نیست!
جوانتر از یک پیر 85 ساله. استوار و خوش تراش. پرسشهای همراهان را، بیشتر، دوستِ گردآورندهمان می پرسید. به آواز بلند. همان دوست دوربینش را به دستم داد؛ داراب این کار توست! فرتورها نگاریدم. به سخنان استاد گوش دادیم و بهرهها بردیم و مایه گرفتیم. آن گذشت تا این که لحظاتی پیش پیامکی دریافتم؛