
.... هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب ....
یادم می آید دبیر ادبیاتمان وقتی به اینجا رسید با لبخندی گفت: با این حساب سعدی که برای هر "دم" و "بازدم" شکری مقرر کرده، باید در هر دقیقه دست کم بیست بار شکر الهی را بجا آورد! اما چه کسی فکر می کرد که این "دم" همان است که کودکان حلبچه فرو بردند و "بازدم" بر نیاوردند!
دوران آموزش سربازی مربی ش.م.ر می گفت و ما با بی حوصلگی جزوه بر می داشتیم. انواع بمبهای شیمیایی: 1- تاول زا ( از راه پوست به تدریج اثر می کند) 2- از راه تنفس (مانند سیانور که با نفس اول در کمتر از پانزده ثانیه باعث مرگ می شود .....)
دوستی امشب مرا به نهان خانه خاطراتش برد. او گفت و من نوشتم!
"روزهای پایانی اسفند سال شصت و شش به همراه خانواده راهی کرمانشاه شدیم (( آن موقع ها باختران هم می گفتند)) که تعطیلات در کنار فامیل باشیم. عملیات جدیدی شروع شده بود. به نام "کربلای هشت" و مطابق انتظار مخصوصا شهرهای غربی به تلافی تک ایران امنیت نداشت. شب هنگام به مقصد رسیدم. شهر در سکوتی تلخ فرو رفته بود . هیچ کدام از بستگان در شهر نمانده بودند. سراغشان را از روستاهای مجاور که بلد بودیم باید می گرفتیم. با این حال مادر گفت سری به خانه دایی بزنیم شاید او بخاطر کار شیفتیش خانه باشد. پدر معتقد بود که از کمربندی هر چه سریعتر از کرمانشاه بیرون برویم. حس ششم بابا خوب کار می کند. نگران بود. اما بخاطر دل مادر گفت باشه یه سر بریم خونه دایی. جایی بود به نام میدان گلستان. رفتیم و کسی در منزل نبود به اصرار پدر به سرعت از شهر بیرون زدیم نیم ساعتی نکشید که آژیر قرمز زدند و شهر بمباران شد ... فردای آنروز که در دامنه کوهها و میان دره های جنگلی پیرامون شهر دایی را پیدا کردیم. گفت چند خانه آن طرفتر شان بمب خورده. و شیشه ها خورد و در و پنجره ها از جا کنده. پدر فریاد برآورد که نگفتم! مادر شما می خواست ما را به کشتن دهد. فقط نیم ساعت فاصله داشتیم! خدایا دقیقا در محل توقف ماشینمان بمب خورده بود!
بله آن شب از مسیر جاده سنندج تا روستایی که کنار رودخانه ای به نام رازآور بود راندیم. بین راه یک تویوتای سواری سفید رنگ به شماره" العراق- سلیمانی" در جاده جلب نظر می کرد( خانواده ای از کردان عراق که به ایران پناه آورده بودند) از همانهایی که بعدا به نام تویوتا عراقی در تهران شهرت یافت! به پناهگاه اقوام که رسیدم، انجمنی بر پا بود و خبرهای جبهه در کانون توجه. به طور اتفاقی سه نظامی یکی افسر هوابرد که در مرخصی بسر می برد و افسری پیاده(( که سالی نیست به فرزند شهیدش ملحق شده)) و یک فرمانده سپاهی از بستگان که آن شب را فرصت یافته بود به خانواده اش سر بزند، در میان ما بود.
کسی خبر آورد: می گویند سه گردان از بچه ها در محاصره عراقی ها هستند!
سپاهی: می دانی چند لشگر عمل کرده؟ آنوقت تو از سه گردان حرف می زنی؟!
اخبار ساعت نه شب: شهر خورمال {شاید سید صادق=شهر زور} به دست رزمندگان اسلام افتاد!
فرمانده سپاهی: این خبر دیروز است! آنها اخبار را هنگامی اعلام می کنند که پیروزی تثبیت شده باشد. امروز در مسجد جامع سید صادق(( همانطور که گفتم ممکن است نام شهر را اشتباه بگوییم)) نماز ظهر به امامت رفسنجانی برگزار شد!
کس دیگری مدعی بود در روی ارتفاعات مشرف به حلبچه محسن رضایی را با لباس کردی دیده ....
نمی دانم همان شب بود یا بعد که خبر بمباران شیمیایی حلبچه پخش شد. اما روزها و هفته های بعد با دو شاهد ماجرا روبرو شدم. یکی از اعضای تیم فیلمیرداری تلویزیون که گروهش نخستین گزارش پس از بمباران حلبچه را تهیه کرده. توصیف هایی که می کرد: از بچه ای در آغوش پدر، از راننده ای پشت فرمان در همان حالت نشسته، از سفره ای که برنج در دیس و قورمه سبزی در بشقاب آن دست نخورده و همه اعضای خانواده سر سفره در کنار هم و از دخترکی که چشمانش باز مانده بود. همه و همه نفسی فرو برده بودند و بر نیاوردند! آیا آنان برای هر دم خدا را شکر نکرده بودند!
ماهی گذشت و دوست دیگری از کارمندان مونتاژ سیما شرح می داد: در تدوین فیلم مستند حلبچه دستی داشتم. در اتاق ما هر کس وارد می شد با چشم گریان بیرون می رفت... همه اینها البته بعدا در تلویزیون دیدیم و من حتی قورمه سبزی سفره خانواده حلبچه ای را هم دیدم ...
در همان روزها راننده ای که برای حلبچه بار برده بود عکسی از یک رزمنده به دستش رسیده بود. خواهش کردم به یادگار آنرا به من بدهد. آن عکس هجده سال است نزد من به امانت است. تصویر سه زن در نهایت زیبایی. از یک خانواده حلبچه ای. که به احتمال قوی دم فرو بردند و بر نیاوردند. هر بار که این فرشتگان با نجابت را دیده ام، از خود می پرسم به کدامین گناه؟ آیا موقع برداشت آن عکس که می توانسته یکی دو سال پیش از بمباران باشد چنین سرنوشتی در چهره آرام آنان خوانده می شود؟"
نمی خواستم در روزهایی که در آستانه نوروزیم با تصاویر ناراحت کننده و البته تکراری! کشتگان این فاجعه کامتنان را تلخ کنم. نگاره این پری رویان خفته در خاک را به دادخواهی پنج هزار انسانی که شربت مرگ را در دم و بازدمی نوشیدند تقدیم می کنم . به کدامین گناه!

در ایجا کلیپی درباره فاجعه حلبچه قرار گرفته که بار گزاریش ده دقیقه ای طول می کشد آهنگ زیبا و تصویر آن ...؟!. http://www.beyan.net/halabja/

اپیزود اول
ساعت هفت شب به قصد آرایشگاه از خانه بیرون زدم. یک ساعتی بود که صدای ترقه ها از دور و نزدیک به گوش می رسید و هر لحظه بر ابعاد آن افزوده می شد. اولش دو دل بودم که از خانه خارج شوم یا نه؟! اما خوب کنجکاوی هم مزید علت بود! بهر روی دل به دریا زدیم و راهی شدیم. سر کوچه خودمان که رسیدم، با پذیرایی گرم بچه های محل روبرو شدم! انفجاری که چهار متری من بوقوع پیوست. سنگریزه ها به در و دیوار اطراف می خورد. گوش چپم کپ شد. چند ثانیه ای ایستادم ببینم کار کدامشان بود. انگشتم را به گوشم فرو بردم ببینم خون نمی آید؟! نمی دانم چرا همان دم یاد خبر دیشب افتادم که در انفجارات شهرک صدر بغداد هفتاد تن کشته و دویست و پنجاه نفر هم زخمی شده اند.
تا مقصد همین وضع بود. خیابانهای اصلی پرسنل انتظامی به چشم می آمد و سر و صدا کمتر بود.
آرایشگاه خلوت بود. خیابان اصلی هم بر خلاف شبهای پیش کم رفت و آمد. آرایشگر بقول خودش اعصابش ضعیف شده. با هر انفجاری تکانی می خورد و پیره مرد زیر دستش با لهجه شیرین آذری می گفت : خیلی با حال می ترسی! و خودش از خنده ریسه می رفت. دو بار ترکش سنگریزه ها به شیشه آرایشگاه بر خورد کرد. پیرایشگر داستان ما به هر شکلی که شد با تکان و تیکهای عصبی که بروز می داد موی سرمان را اصلاح نمود. با تبریک سال نو به خدایش سپردم و بیرون آمدم. بوی باروت و گوگرد فضا را پر کرده بود و دود ناشی از انفجارت زیر نور تیرهای روشنایی بوضوح دیده می شد مثل مواقعی که هوای شهر در وضعیت خطرناک قرار می گیرد. دو سه نفری کاپوت یک سواری را ورانداز می کردند که ببینند در اثر اصابت ترقه ها چقدر آسیب دیده! زنی به همراه همسرش می دوید. رهگذران می گفتند به چشم او هم ترکشی رسیده. و خانواده هایی هم با نوزاد در بغل با آرامش در پیاده روها طی طریق می کردند! انگار نه انگار که شهر چهره جنگی به خود گرفته.
به خانه که رسیدم، هنوز گوشم باز نشده بود. میهمان داشتیم و شب هم ماندگار شدند. اگر گفتید چرا؟! خوب چون خانه آنها در گیشاست! دوستان اهل تهران بقییه داستان را فهمیدند ولی برای دیگران توضیح دهم که در سه محله اکباتان و شهرک غرب((خ ایران زمین)) و گیشا حکایت چهار شنبه سوری چیز دیگری است! برای تقریب به ذهن باید یاد "انتفاضه" فلسطینیان بیفتید تا بدانید چه خبر می شود. نیروهای ضد شورش + دستور از ماه پیش برای تعطیلی مغازه ها از موقع غروب + بوی باروت + صدای انفجار+ جنگ و گریز نوجوانان با نیروهای انتظامی + کپه های آتش روی آسفالت کوچه ها . اینها در کنار هم عناصر تصویری اتفاقات گیشاست! فکر کنم حالا دریافته باشید که چرا مهمان ما با کودک دو ساله ای که دارد، جرات نکرد به خانه اش برگردد!!
دقایقی به صدای قائم مقامی هم گوش دادم. با مردم درون کشور گفتگو می کرد. یکی درود و سلام حواله اش می داد، یکی دیگر هم فحش و دشنام!
اپیزود دوم
روایت استاد مرادی غیاث آبادی از چهار شنبه سوری
"بعضي محققان چارشنبهسوري را شكل عوضشده جشن سده يا آتش نوروزي ميدانند. آيا اين درست است يا دليل ديگري دارد؟
بررسي آداب و آيينهاي مردمي، روشنگر اين پرسش است. همه سنتها، ترانهها، باورها و مراسمي كه مردمان نواحي گوناگون در اين شب انجام ميدهند، با وجود تفاوتهايي كه با يكديگر دارند، در يك ويژگي با هم همسانند: «راندن ناپاكيها و بديها». ترانهها و باورهايي كه به بلاگرداني، راندن چشم شور، گرهگشايي، آجيل مشكلگشا، بختگشايي دختران و امثال اين ميپردازند؛ و همچنين سوزاندن شاخههاي خشكيده و علفهاي هرز باغها و مزارع در نواحي روستايي، همگي نشان از پيوند اين آيين با خانهتكاني، زدودن ناپاكيها و آمادگي براي زايش دوباره گيتي است. در برخي نواحي اروپايي همچون روماني و بلغارستان نيز در نزديكهاي بهار مراسمي در سوزاندن اشياي غيرلازم برگزار ميشود. چارشنبهسوري ارتباطي با سده و آتش نوروزي ندارد و هر كدام آنها، جشن و مناسبت خاص خود را دارند. در بسياري از نواحي ايران، هر سه جشنِ آتش نامبردهشده برگزار ميشود كه نشانه مناسبتهاي گوناگون آنها است.
چرا ايرانيان چهارشنبه را نحس ميدانستند؟
ايرانيان نه تنها چارشنبه، كه هيچ روز و شبي را بخودي خود نحس و بديوم نميدانستند و هنوز هم نميدانند. در باورهاي ايراني هر روز سال به يكي از ايزدان منتسب است و گرامي داشته ميشده است. بويژه روزهاي پاياني سال كه زمان بازگشت روان و فروهر درگذشتگان بشمار ميآمده و آيينهايي بسيار زيبا و باشكوه در استقبال نمادين آنان برگزار ميكردهاند. باورهايي اينچنين، به فرهنگهاي وارداتي ديگر وابسته است.
ارتباط مراسم چارشنبهسوري با آب در چيست و چرا دختران ميبايست آب چشمه را بياورند؟
از يكسو ميتوان گفت كه در بسياري از جشنهاي ايراني، آب و آتش در كنار يكديگر و مكمل هم هستند. اما از سوي ديگر، از آنجا كه چارشنبهسوري با پاكيزگي پايان سال در پيوند است، حضور آب جنبه كاربردي هم دارد. شكستن كوزههاي آب علاوه بر نماد سال پرباران و حاصلخيز، كاركردي بهداشتي نيز دارد. ميدانيم كه جنس سفال كوزه آب با سفالهاي ديگر متفاوت است. سفالگران، كوزه آب را بگونهاي متخلخل برميساختهاند كه موجب نفوذ اندكي آب به رويه بيروني، و تبخير آن موجب خنكي آب درون كوزه شود. روزنههاي كوزه در گذر سال انباشته از ذراتي ميشده است كه آنرا براي سلامتي مفيد نميدانستهاند، در نتيجه آنرا ميشكسته و از كوزه تازه ديگري بهره ميبردهاند. اما در باره آوردن آب بدست دختران بايد گفت كه اين منحصر به چارشنبهسوري نبوده و عموماً بر اين باور بودهاند كه مظهر چشمه، خاستگاه آناهيد است و تنها دختران اجازه نزديك شدن به آن را دارند. اين باور هنوز هم در بسياري از روستاي ايران روايي دارد.
چرا چارشنبهسوري در سهشنبه برگزار ميشود و آيا چهارشنبه درست است يا چارشنبه؟
مبدأ شبانروز يك قرارداد است. در زمانها و نواحي گوناگون، گاه نيمه شب، گاه هنگام برآمدن خورشيد، گاه هنگام نيمروز و گاه هنگام فروشدن خورشيد را مبدأ و آغاز شبانروز ميگرفتهاند. اينگونه رسوم هنوز هم در برخي نقاط ايران متداول است و براي نمونه در تاجيكستان و آسياي ميانه همواره آغاز سال نو را از هنگام غروب خورشيد در آخرين روز سال برميشمارند و جشن ميآرايند. برگزاري چارشنبهسوري در سهشنبه شب به روزگاري مربوط ميشود كه هنگام فروشدن خورشيد، آغاز شبانروز و آغاز چارشنبه دانسته ميشده است. امروزه نيز اين باور همچنان پايدار مانده است و مثلاً وقتي از «شب جمعه» سخن ميرانند، در واقع «پنجشنبه شب» را در نظر دارند. اما در باره پرسش ديگر ميتوان گفت كه امروز هر دو گونه اين واژگان در متون ادبيات فارسي بكار رفته و هيچكدام اشتباه نيستند. در شاهنامه فردوسي و بسياري از متون منظوم به شكل چارشنبه بكار رفته و در تداول عموم نيز همينگونه بر زبان ميآيد. البته اين جشن با نامهاي ديگري نيز تداول دارد.
آيا پريدن از روي آتش عمل توهينآميز به آتش نيست؟
آداب و رسوم مردمان، گوناگون است و ممكن است هر باوري از ديد ديگران عملي نادرست دانسته شود. در نتيجه هنگامي ميتوان كاري را توهينآميز خواند كه مجري آن آهنگ توهين داشته باشد. همميهنان ما هيچكدام از اينكار، چنين قصدي را ندارند و پريدن از روي آتش، بگونهاي نمادين براي زدودن و سوزاندن بديهاي هر شخص انجام ميشود و مردمان خواستهاند تا با اينكار، آتش به آنان پاكي و تازگي هديه كند. اما آنچه به گمان من نادرستتر است، كارهاي ناهنجاري است كه امروزه متداول شده و عملاً چارشنبهسوري را به شب تباهي و آلودگي شهرها كشانده است. آييني كه نياكان ما براي پاكيزگي زيستبوم خود انجام ميدادهاند، ما همان كار را براي تباهي و آلودگي آن انجام ميدهيم. بويژه كه اخيراً كساني كوشش كردهاند تا با توزيع مواد منفجره و ترغيب غيرمستقيم كودكان و نوجوانان به استفاده فراگير از آن، آسيبي جدي به اين جشن كهن و شاديبخش ايراني وارد كنند. از سوي ديگر ميدانيم كه در راديو و تلويزيون ايران، نام چارشنبهسوري، يك نام شرمآور و اسباب خجالت دانسته ميشود و هرگز از آن استفاده نميكنند در حاليكه خرافيترين و ناهنجارترين آداب ديگر و مبتذلترين برنامهها را به فراواني تبليغ ميكنند و انديشه پاك كودكان ميهن را به تباهي ميكشند.
آيا چارشنبهسوري در مناطق ديگر ايرانيتبار هم برگزار ميشود؟
از سوي باختر، در بخشي از كردستان كه در بيرون از ايران امروزي واقع است؛ و در سوي خاور، در استان سينكيانگ چين و سرزمينهاي ايرانيتبارِ ياركند، تاشقورغان و كاشغر با تفاوتهايي برگزار مي شود. در تاشقورغان اين جشن در سومين روز سال نو برگزار ميشود و ضمن آتشافروزي و پريدن از آن، بر بالاي بامها نيز به تعداد نفرات خانه، جام آتشي برميافروزند. در سرزمينهاي اَران و قفقاز، بمانند استانهاي آذربايجان، در هر چهار چارشنبه اسفندماه اين مراسم را تكرار ميكنند. اما در آسياي ميانه، تاجيكستان، تركمنستان و ازبكستان، اين آيين كاملاً فراموش شده است و برگزار نميشود. اما در بخشهايي از قرغيزستان با تفاوتهايي همچنان پايدار مانده است. اين مراسم در قرغيزستان در غروب نوروز برگزار شده و تنها شاخههاي خشك درختي به نام «آرچا» سوزانده ميشود.
در پايان به اين نكته هم اشاره كنم كه آيينهاي چارشنبهسوري منحصر به آتشافروزي نيست؛ بلكه مراسم پيوسته ديگري همچون غذاهاي دستهجمعي، سرودهاي ويژه، قاشقزني، فالگوش، بازيهاي گروهي و نمايشهاي سنتي هم دارد كه امروزه بجاي آن به سوزاندن لاستيك و انفجارهاي مهيب و تباهي گذرهاي شهر ميپردازند. شيوه امروزي اين جشن در شهرهاي بزرگ هيچ ارتباطي با چارشنبهسوري نداشته و تنها نام آنرا بر خود دارد. "
منبع: http://ghiasabadi.blogfa.com/
اپیزود سوم
برداشت ابراهیم نبوی از چهار شنبه سوری
"امروز پنجشنبه 27 اسفندماه 1423 هجری شمسی، مطابق با 17 مارس 2045 میلادی، خبرهای آخرین هفته سال را به اطلاع می رسانیم.
چهارشنبه سوری برگزار شد
مراسم چهارشنبه سوری امسال در سراسر تهران و شهرهای بزرگ و کوچک کشور جشن گرفته شد. محله گیشا و شهرک اکباتان و شهرک غرب به عنوان سه منطقه سنتی تهران قدیم مرکز برگزاری این جشن ها بود. کلوپ جوانان ونزدی بند که هرسال جشن چهارشنبه سوری را برگزار می کند، امسال هفت موشک شهاب سه را در گیشا به آسمان فرستاد و در منطقه قدیمی ایران زمین در شهرک غرب بچه های این محله تمام منطقه را مین گذاری کردند و با عبور دادن تعدادی ماشین شیک از روی مین ها آنها را منفجر کردند. در سایر مناطق تهران نیز مردم آتش بازی کردند و در جریان آتش بازی امسال تهران جز دویست هزار نفری که در اثر ماندن در خانه سالم مانده بودند بقیه مجروح شدند. آرمین میهمانچی که در اثر انفجار دست راستش زخمی شده بود، گفت: خیلی حال می ده. در ساعات پایانی شب چهارشنبه سوری سفارت مغولستان طی بیانیه شدیداللحنی اعلام کرد که موشک های شهاب سه که در گیشا به آسمان فرستاده شده است در صحرای مغولستان باعث انفجار شده و چند نفر زخمی شدند. سخنگوی دولت ایران اعلام کرد: از سال آینده مردم حق ندارند بمب اتمی، بمب خوشه ای و موشک شهاب سه در چهارشنبه سوری منفجر کنند، اما ساینا مرکوری راد نماینده مجلس اعلام کرد: انفجار در چهارشنبه سوری جزو سنت های ایران باستان بوده است و ما تا ایران وجود دارد منفجر می کنیم.

و گوش چپ من هنوز باز نشده!
"... قصر سرسبز سلطان محمود از طراوت بهار جلا یافته بود. سر سبزی باغ، سلطان را سر شوق آورده بود و او را به سوی خود می خواند. تصمیم گرفت که به داخل باغ برود. ناگهان منصرف شد و تصمیمی گرفت. به چهار در خروجی عمارت نظری افکند. سپس رو به ابوریحان کرد و گفت: ای حکیم دانشمند که در علم و حکمت یکه تازی. اندیشه و استشاره کن و بگو ما از کدامین یک از این چهار در بیرون خواهیم رفت. آنگاه روی کاغذی بنویس و در زیر تخت من قرار بده.
ابوریحان در چهره سلطان نگریست. خنده شومی گوشه لب سلطان بود. بیرونی اسطرلاب خواست. ارتفاع گرفت و محاسبه کرد. چندی که تعقل کرد روی کاغذ چیزی نوشت و در زیر تخت سلطان قرار داد.
محمود به یکباره بر خواست و دستور داد تا با بیل و تیشه بر دیوار عمارت شکافی بازکنند و از باغ خارج شد. آنگاه گفت: کاغذ را بیاورید. سلطان محمود کاغذ را خواند. بیرونی این طور پیش بینی کرده بود: " از این چهار در از هیچ یک بیرون نشود، بر دیوار مشرق دری بکنند و از آن در بیرون شود…."
ابوریحان بیرونی در سال 362 ه.ق در روستایی نزدیک رود جیحون « آمودریا» حوالی اورگنج که بعدا به "بیرونی" تجدید نام شد دیده به جهان گشود.
"در برخی تقویمها، 13 شهریور را روز بزرگداشت ابوریحان بیرونی نوشتهاند اما طبق محاسبات زندهیاد احمد بیرشك كه پژوهشهای زیادی بر گاهشماری انجام داده بود، روز تولد ابوریحان بیرونی مصادف میشود با 19 شهریور. ابوریحان بیرونی در سوم ذیحجه 362 قمری بهدنیا آمد كه بنابر محاسبات استاد بیرشك مطابق میشود با روز پنجشنبه 19 شهریور 352 خورشیدی."
و این روستا در خوارزم واقع شده.
"نام خوارزم را بر گرفته از دو بخش خوار(خورشید) و زم(زمین) دانستهاند به معنای سرزمینی که خورشید از آن بیرون میآید."
اما خوارزم در کجای زمین جا گرفته؟
"خوارَزم سرزمینی است کهن در دلتای رود آموی و در کنار دریاچه خوارزم (آرال).امروزه بخشی از خاک کشور ازبکستان است.خوارزم از نخستین سرزمینهای ایرانیست که شهریگری و تمدن داشت."
و در کجای تاریخ؟
خوارزم از سرزمینهای ایرانی بوده است.هخامنشیان از آن با نام هووارزمیشHuvarazmish نام میبرند. با چیرگی عربها بر ایرانیان در پایان روزگار ساسانیان به چنگ تازیان افتاد.در نبرد و مقاومت در برابر تازیان نقش بسیاری داشت.سامانیان در این سرزمین پا گرفتند.آنگاه ترکان بر اینجا دست یافتند.در زمان خوارزمشاهیان شهر گرگانج پایتخت ایران بود.مغولها بر این سرزمین تاختند و شهرهای بسیاری را ویران کردند و مردم بسیاری را نیز از آن کشتند.از آن پس این سرزمین چندان روی آبادی ندید و با گذشت زمان نیز پیوندش با سرزمین مادری اندک شد.در سده هفدهم میلادی خاننشینی این سرزمین را میگرداند.مرکز و شهر آباد این سرزمین در آن زمان خیوه بود.پس از آن بر پایه پیمانی با روسیه ایران این سرزمینها را به تزارها واگذار کرد.
پس از روی کار آمدن استالین او دست به برهم زدن نظم قومی در منطقه زد.به این ترتیب او فارس زبانان را که تاجیک خوانده میشوند را از شهرها راند و ازبکان را جایگزین آنها نمود.
روستای "بیرونی" اکنون شهر کوچکی در ازبکستان می باشد.
"...پس از انقلاب اکتبر، در سال ۱۹۲۴، جمهوری ازبکستان (جزئی از اتحاد جماهیر شوروی) تشکيل شد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در سال ۱۹۹۱، ازبکستان به استقلال دست یافت."
"کشور ازبکستان دارای ۱۲ استان (ولایت)، شهر تاشکند و یک جمهوری خودمختار است ..."
"ازبکستان با افغانستان، تاجیکستان، قرقیزستان، ترکمنستان و قزاقستان همسایه است. ازبکستان ۴۴۷،۴۰۰ کیلومتر مربع مساحت و ۲۶،۸۵۱،۰۰۰ تن جمعیت دارد. پایتخت آن تاشکند و از شهرهای مهم آن سمرقند و بخارا است ... ظاهرا اکثریت جمعیت/باشندگان آنرا ازبکها تشکیل میدهند (۷۱٪)، از سوی دیگر بصورت رسمی شش ملیون تاجیک (فارسی زبان) در ازبکستان زندگی میکنند و به زبان فارسی حرف میزنند، در شهرهای بزرگ چون بخارا، سمرقند، ترمذ، اندیجان، خوارزم و قرشی (نخشب یا نسف قدیم) ۷۵٪ به فارسی حرف میزنند و خود را تاجیک میدانند.”
و نقلی از مدرسه و مدرسان ابوریحان:
"در قرن چهار و پنج هجری، شهر جرجانیه مرکز تجمع بزرگان علم و ادب ایران زمین بود. ابونصر منصور بن علی، کسی که سالها در محضر ابوالوفاء بوژگانی شاگردی کرده بود و معرفت آموخته بود، تعلیم ابوریحان را در شهر کاث بر عهده گرفت و به او مطالب بسیاری در ریاضیات آموخت. ثمره این دانش آموزی ها مردی را پدید آورد که در وصفش گفتند: دانشی نبوده که بیرونی در روزگار خود در آن کارورزی نکرده یا به نگاه کارشناسانه در آن ننگریسته باشد.
بیرونی در محضر استادی نظیر عبدالصمد حکیم، حکمت و علوم عقلی را آموخت و در حالیکه تنها بیست و هفت ساله بود، آثار الباقیه را تالیف کرد."
این باب آشنایی با ابوریحان را پذیرا باشید تا بعد!
سرچشمه ها:
1- سایت هزار توی عجایب نامه.
2- ویکی پدیا.
3- سایت المپیاد فیزیک رشد.
4- مقدمه اکبر دانا سرشت ((مترجم)) بر آثار الباقیه.
به نام خداوند جان و خرد
این پنجره به سوی ایران گشوده می شود . «نگارنده» در جستجوی سرگذشت مردمان این مرز و بوم از نخستین نشانه های زندگی و شهرنشینی تا روزگار ما خواهد بود و کوششی آغاز می کند در پیش بینی سرنوشت آنات . با این امید که آینده این سرزمین ، آزادانه ، آگاهانه و در بستری از فرصتهای برابر برای همه "شهروندان ایران زمین" به نمایش آید.
از نخستین کارها ٬ پژوهشی است که روزهای آینده درباره ابوریحان بیرونی با نگاهی در " آثارالباقیه" به میان می آورم.