ابراهیم میرزاپور گل دوم را هم دریافت کرد. به ادامه بازی نگاه نمی کنم. دانش آموز دبستانی که بودم فوتبال هم بازی می کردم. گاهی گل هم می زدم و مدتی هم کاپیتان تیم خودمان بودم. بچه ها فکر می کردند که شم گل زنی دارم . دونده هم بودم. در "دنبال بازی" ، هیچ گرگی مرا نمی گرفت. بزرگتر که شدم و سر از دنیای کوه درآورم چند باری در کوه به گرگ های کوهی برخوردم. آنها هم نتوانستند یا شاید نخواستند مرا بگیرند. با اینکه تنها هم بودم....
برویم سراغ کوه خودمان که از گل زدن و خوردن خبری نیست. وقتی در بلندای کوهی می ایستی احساس نمی کنی که بر آن قله ظفر یافته ای بلکه متواضعانه از روح کوهستان سپاسگذاری که پذیرایت شده و این افتخار بزرگی است. چیزی که دماوند هنوز به داراب اجازه حضور بر بامش را نداده. روزی برایتان تعربف می کنم در برنامه دیگری تا صد قدمی کاسه دماوند پیش رفتیم اما در هوای بد ناچار به بازگشت شدیم. فیلم آنرا دارم اگر توانستم روی وبم می گذارمش. با دستان لمس و بی حس شستی دوربین را فشار می دادم....
جمعه- بیست و هفتم خرداد
تا آنجا برایتان گفتم که زیر بادهای تند خوابیدیم و بامدادن که بر خاستم، از حالت تهوع شب پیش خبری نبود. سرحال و قبراق. سفره چاشت پهن می شود از نوع انگلیسی. خوراکی های صبحانه از منوی یک هتل چهار ستاره مفصلتر است. انواع مربا، کره و عسل، آب میوه و...... دو ساعتی طول می کشد که اردوی بلند پروازمان به حرکت در آید. یک ساعت و نیم کوهپیمایی و فتح سرکچال 4100 متری. و عکسی به یادگار در کنار دو کوهنوردی که پیش از ما روی قله رسیده بودند. تیمسار بازنشسته ای با چهره ای مهربان به همراه استاد دانشگاهی. از اینجا به بعد مسیر ما رو به شمال است. از قله سرازیر می شویم. زیر پایمان گردنه ورزاست. با سه هزار و هشتصد متر ارتفاع. گفته بودم دامنه های شمالی سیمین برند و این سیم نه از نقره که از انبوه برف بود. روبرویمان دامنه ها کشک ساب است. از روی یال نیمه سنگی جدا، جدا ره می سپاریم. به ناگهان حرکتِ جانداری روی برفهای دامنه شمال شرقی توجهمان را جلب می کند. دقیق که می شویم آدمی زاد است. در ته دره روی برفها سر می خورد و پایین می رود. با کلنگ کوهنوردی خودش را کنترل می کند. اما شیب دره تنداست. به یکباره تعادل از کف داده می چرخد و روی برامدگی های برفی از زمین کنده شده در هوا چرخکی می زند. و چرخ زنان به ته دره می رسد. چند ثانیه بعد از زمین بر می خیزد. و لنگ لنگان به سوی گردنه می آید. همه دانسته ایم که این کوهنورد متهور و کمی شیطان اکبر خودمان است! محمد زیر الب دندان قروچه می کند و اکبر را می نوازد! و ما از خنده ریسه می رویم. من بیشتر به خود می خندم. وقتی به پدر می گفتم قرار است پنج شب در کوه باشیم، بر خلاف همیشه پیشانیش گره بست. فقط پرسید: اکبر هم با شما می آید؟ و وقتی جواب مثبت شنید، دیگر هیچ نگفت. او فکر می کرد بزرگتری همراهمان است که ما را از خامی باز دارد. حالا کجا بود ببیند چه شیطانی زیر پوست این ریش سفید گروه رفته که تا آخر برنامه بیرون نیامد!
نیمروز روی ورزا نهار خوردیم و برف جوشاندیم که آب تولید کنیم. یک ساعت و نیم بعد حمله بردیم به قله برج. بالا رفتن از شیب تند و زمین شن اسکی با شکمهایی سنگین از مرغ سوخاری، سخت بود. دو ساعتی کوشیدیم و بر پشت بام برج شدیم. و حالا دیگر کارستان گروه شروع می شود. باید از تیغه های معروف ژاندارک بگذریم تا به خلنو برسیم.
رضا به هر کداممان صندلی سنگنوردی و کارابین می دهد. طناب حمایت از کوله در می آید و سکوت و هیجان بر گروه حاکم می شود. گفته کوهنورد ژاپنی در ذهنم مرور می شود. کوهنوردی که برای آمادگیِ صعودِ قله اورست به ایران آمده بود تا خلنو را صعود کند. البته در زمستان و نتوانست. فاتح اورست در مقابل خلنو زانو زده بود و از بادهای بی امان خلنو و جبهه شمالی دماوند به عنوان شدیدترین بادها یاد کرده بود. به هر حال باید از تیغه های ژاندارک می گذشتیم. دیواره هایی با حدود هفتاد درجه شیب، که میان برج و خلنو واقع شده. اینجا بود که بینایی و بویایی محمد به کار افتاد . او از بهترین شیارها و مسیر راهمان را به خلنو گشود. در حالی که به طناب و میخ و گوه و کیل نیازی پیدا نشد. هیچ کس حرف نمی زد. اوج تلپاتی در تیم حاکم بود. فقط هر جا لازم می شد . محمد برای حمایت روانی بچه ها عبارتی به زبان می آورد که مثلا: آفرین! وقتی روی خلنو رسیدیم معنی جمله دبیر ادبیاتمان که : گفتار و اشعار سعدی شیرازی سهل و ممتنع است را در کوهنوردی می بینم. ما از یک مسیر فنی و سخت، بدون استفاده از ابزارهای فنی خیلی روان و راحت گذشتیم . ما سعدی کوهستان شدیم و شاعر خلنو! یک بار دیگر احساس روی فراز کلون بستک، بر قله 4375 متری خلنو تکرار می شود. نمی دانم چه هوایی بر سه تیغ قله ها در جریان است که آنجا از خستگی خبری نیست! این بلندترین قله برنامه بود . پس از دماوند بلندترین کوه البرز میانی. خدایا! اکنون بر بام خلنو هستیم.450 متر بلندتر از توچالِ مشرف به تهران و چند متری کوتاهتر از ماترهرن کوه اسطوره ای سوئیسی ها. تا چشم کار می کند روی یال مسیر به اندازه یک کف دست جای صاف پیدا نمی شود که چادر برافرازیم و اینجا تصمیم هیجان انگیز محمد میخکوبمان می کند: سی متر پایین تر از نوک قله جایی برای چادر هست. همان جا می مانیم! خدای من چه لذتی! شب مانی در این ارتفاع! اکبر چادر دو پوش آمریکاییش را علم می کند و ما چادرهای کره ایمان. در یکی کوله ها را می گذاریم و در دیگری آماده خسبیدن می شویم. شام به چادر اکبر می رویم. شوخی هایش پایان ندارد. محسن مسئول تغذیه گروه است. برنج می پزد. البته نپخت. مگر در آن ارتفاع آب در چند درجه جوش می آید که غذا پخته هم بشود؟ بهر حال چای پشت چای و برنج و کنسرو و سپس در کیسه خواب می رویم. زیپ کیسه من خراب است. در بیست هشتم خرداد که شدت گرما در خیابانهای تهران شما را آب پز می کند، من سه پلیور روی هم پوشیده بودم و کت پر هم در تنم بود و در کیسه خواب لعنتی کره ای مثل بید مجنون می لرزیدم! فقط وقتی نفسم را در سینه حبس می کردم لرزشم قطع می شد. محمد و اکبر در چادر استکبار جهانی و ما سه تن در چادر خودمان ساندویجی کنار هم دراز می کشیم که مثلا بخوابیم. آفتاب نشسته بود و من منتظر ورود هیولای کوهستانم. از وقتی شغاد آیین رستم کشی نهاد، دیوان در بند دماوند دلیری ها می کنند و اینک بر آنند تا درسی بیاد ماندی به چند کوهنورد گستاخ بدهند. خوب ما هم برای همان آمده بودیم. آن شب بازی کمی دیرتر شروع شد. خدای من! لشگر دیوان، زوزه کشان از راه می رسند. کف چادر را چنگ می زدیم که از زمین کنده نشویم! هر بار که موجی از باد بر می خواست فکر می کردم اگر ما را در هم پیچد در کجا فرود خواهیم آمد؟ صدای وحشتناک باد جز به خشمی هیولایی توصیف پذیر نیست. راحت می شد برآورد کرد که سرعتش بیش از هفتاد کیلومتر در ساعت است و اگر به زیر چادر می افتاد بدون شک پروازمان می داد تا آنجا که بخواهد! سخت بود اما چقدر هم زیبا! داراب با خود می گفت خوابیدن در چنین ارتفاعی تجربه بزرگی است. شاید روی هم رفته 15 دقیقه صدای باد نیامد یا چشمانم گرم شد و گوشهایم سنگین و احیانا خوابیدم.
شنبه- بیست و هشتم خرداد
صبح ساعت پنج دیوان کوهستان رهایمان می کنند. مثل اسکیمو ها با چهر های پف کرده از چادرهایمان به بیرون می خزیم. هنوز هوا تاریک است.از شدت سرما نه کسی جرائت قضای حاجت دارد و نه کسی هوس صبحانه در سر می پروراند. چادر تدارکات در هم پیچیده شده. و اگر سنگینی کوله ها و سنگهایی که روی لبه بیرونی آن گذاشته بودیم نبود، رفته بود. تا کجا؟ نمی دانم. ترسی که روی سرک چال داشتیم اکنون به واقعیت پیوست. هنگام جمع آوری وسایل، چادر یک لحظه از دست من و رضا رها شد. باد آن را از زمین کند. عین بادبادک در آسمان به رقص درآمد. با تمام وجود به دنبالش می دوم که دویست متری از یک شیب را دویدم رو به دماوند. به آن رسیم و به رویش پریدم. برای اولین و آخرین بار صدای ضربان قلبم را در دهانم حس می کردم. واقعا حس می کردم که قلبم در دهانم می تپد.
به هر حال به راه افتادیم با تن پوش کت پر و دستانی که به دستکشهای پشمی سپرده شده بود. برکه ها یکپارچه یخ زده. شب پیش حداقل دمای هوا پانزده درجه زیر صفر بود. در دست راستمان جبهه غربی دماوند و کمی پایین تر دشت بی همتای لار زیر پایمان است. به دماوند خیره می شوم. گم شده ای دارم. دیوان از بند رسته را تجربه کردیم اما از آرش خبری نیست! دیریست که ایران شهر آرش ندارد. که اگر بود، تورانیان گستاخی به ساحت شه نامه نمی بردند...... از خلنو به سوی کوه پالان گردن تیغه ای سنگی و بسیار سرسخت پیش رو داریم. محمد از یک مسیر و اکبر از راهی دیگر می رقتند و مسیر را شناسایی می کردند. هر کدام گذرگاهی می یافت، به اشاره بقیه را پشتِ سر می کشاند. تا نیمروز دو قله میش چال و اسب چال را صعود کرده و بر بام کوه 4280 متری پالان گردن می رسیم. اکنون نمی دانم، اما تا آن موقع یکی دو بار بیشتر پالان گردن در زمستان صعود نشده بود... از اینجا دیگر در استان مازندارانیم ابر همیشگی روی جلگه های کناره گسترده شده خط سیرمان از شمال به غرب منحرف می شود. از قله سرازیر می شویم . در گرده زیر نرگس نهار می خوریم . صعود نرگس بسیار راحت و دلپزیر است. از یال پی کنار بسوی قله کهنو می رویم و صعودی دیگر تا به گردنه گون پشته می رسیم. فقط انتهای مسیر سنگی و سخت بودم. ارتفاع کمتر است و از بادهای وحشتناک خلنو خبری نیست. در عوض آب هم کم پیدا می شود و به جیره مصرف می کنیم. آن شب البته خوابیدیم!
بازهم ادامه دارد
ماه خرداد از راه رسید و در حال رفتن است. ماهی که برای من یادآور خاطرات متنوعی است....در گنجه کتابخانه ام دنبال نوشته ای می گشتم. چشمم به کوه نامه ای افتاد که دوازده سال پیش، به همراه دوستانم منتشر می کردیم. خاطره آن دوران و یاد همراهانی که اکنون از کوهنوردان خوب و بزرگ کشورند، برایم زنده شد...
محمد
دوست کوهنوردمان در میان دهها کوهنوردی که در چند گروه فعال بودند - به عقیده نگارنده- از همه کاملتر بود. هم قدرت بدنی و هم توانایی طرح و هدایت برنامه های سنگین در او دیده می شد. در سنگنوردی هم که رو دست نداشت. در همان سالها در یک مسابقه سنگ نوردی داخل سالن، مقام سوم بدست آورد.ماراتن نفسگیر صعود 14 قله البرز مرکزی کاری بود که برای نخستین بار در کشور طراحی و اجرا می شد. طرح، مطالعه، برنامه ریزی و سرپرستی این صعود بی نظیر کار محمد بود و با دقت و انسجام خوبی برگزار شد. سه نفر از تیم پنج نفره ما اکنون از مربیان کوهنوردی هستند. مسئولیت فنی با رضا تدارکات با محسن و امداد و نجات با من بود. آن سالها، مسئول کمیته امداد و نجات گروه هم بودم. یک جعبه کمکهای اولیه فراهم دیدم و چند تخته برای شکسته بندی. وقتی کوله های خودم و اکبر را بررسی کردم، دیدم در صورت نیاز می توان به عنوان برانکارد هم از آنها استفاده کرد.
آن صعود زنجیره ای به آن همه قلهء بلند، بدون شک پدیده آن سال بود. گمان نمی کنم در آن سال به اندازه انگشتان یک دست برنامه کوهنوردی در آن سطح برگزار شده باشد.
همراهِ کوهنوردانی زبده و کارکشته، با کوله هایی سی کیلویی، شش روز تمام بر بام البرز سر کردیم. محمد روی سرکچال جمله ای گفت به یاد ماندنی؛ بچه ها این اتفاق برای ما یک بار بیشتر در زندگی مان نخواهد افتاد. این که این جمع، این تعداد قله را در یک برنامه صعود کنند....
خبر این صعود در یکی دو روزنامه بازتاب یافت و گزارش فنی آن در نشریه خودمان به چاپ رسید. نویسنده گزارش هم خودم بودم. با تغییراتی اندک، بخش هایی از متن اصلی را می آورم:
گزارش ماراتنِ؛ از سی چال تا آزادکوه
در روزهای پایانی بهار امسال ((25 تا 30 خرداد)) پنج تن از کوهنوردان گروه کوهنوردی .... طی یک برنامه فشرده 13 قله مهم البرز مرکزی را صعود کردند. برای آشنایی با چگونگی انجام این برنامه به طور فشرده به تشریح رویداد ها می پردازیم.از یکی دو ماه پیشترک برنامه های آمادگی آغاز شد . زیر نظر رضا و محمد اعضای نهایی تیم برگزیده شدند. محمد با کسی تعارف نداشت. یکی از کوهنوردان قوی، چون در برنامه های تست شرکت نکرد، در تیم راه نیافت. او برای اثبات قدرتش در همان زمان با یک دوچرخه کوهستان از جاده هراز تا کناره دریای مازنداران رکاب زد و از جاده چالوس برگشت!
چهار شنبه 25/3/73
ساعت یکِ پس از نیمروز در ایستگاه دیزین قرار گذاشته بودیم. چهل دقیقه منتظر شدیم تا دوستان از راه رسیده و ماشین به حرکت افتاد. ساعت 3.30 به دیزین رسیدم. یک ساعت بعد با توصیه نامه ای که محمد ارائه داد، با تله کابین به ایستگاه روی گردنه رسیدیم. سه چادر دو نفره داشتیم . بر پا کرده و با کوله سبک، قله سی چال با 3750 متر بلندی را صعود کردیم. . روی کوه تاسیسات مخابراتی برپاست که از دور دست پیداست. بر دامنه های شمال غربی همین کوه یکی از بزرگترین و بهترین پیست های اسکی دنیا ساخته شده . این قله را در زمستان هم فتح کرده بودیم. یادش یخیر! در جاهایی تا کمر در برف فرو می رفتیم و از شدتِ سرما، سبیل دوستانِ سبیلو قندیل بسته بود...
چشم انداز سی چال بی نظیر بود. عشاق کوه، همه معشوقه هایِ البرزِ مرکزی را بر بام سی چال می توانند ببینند! کلون بستک، تخت سلیمان، علم کوه، دماوند ، آزاد کوه، سرکچال، شاه نشین، ناز و کهار، هفت خوان و زره بند کلاش ویا، کرچان، خونکهار و .... باید کوهنوردی دلباخته باشی تا بدانی نام این پری رویان با کوهنوردان چه می کنند....
هنگامی که به بارگاه خویش رسیدیم، از سرخی غروب هم چیز زیادی نمانده بود. در همان نور اندک تدارکات مفصل تیم را میان خود تقسیم کردیم. کوله من با وسایل انفرادی سیزده کیلو بود. با افزودن ملزومات دیگر به حدود 25 تا 30 کیلو افزایش یافت.
شب اول شام گرم خوردیم. محسن ماکارونی آورده بود و چقدر خوشمزه بود.
پنج شنبه 26/3/73
5.20 بامداد از خواب برخاستیم. اما 7.30 به راه افتادیم. از روی خط الراسی که بین سی چال و کلون بستک کشیده شده به سمت شمال حرکت کردیم. راه پاکوب گاهی به راست و گاهی به چپ سینه کش ما را تا زیر قله همراهی می کرد. در نزدیکی قله، که تیغه ای کاملا سنگی است به سمت چپ پیچیدیم. زیرا سمت راست پرتگاهی رعب آور است. محمد در بین راه دو جای مناسب برای چادر زدن شناسایی کرد. به شرط آنکه آب کافی یا برف وجود داشته باشد.ساعت یک به نوک قله 4250 متری کلون بستک رسیدیم. روز اول برنامه و کوله هایی به آن سنگینی و بالا رفتن از شیب بسیار تندِ مسیر، واقعا خسته کننده بود. ((برای اینکه دوستان نا آشنا با دنیای کوهنوردی تصوری از این صعود پیدا کنند مانند این است که: با سی کیلو بار از پلکان یک ساختمان 450 طبقه بالا بروید!!))
اما... اما... لحظه وصال! واه خدای من! عشق چه می کند!... همه سختی ها فراموش می شود. لذت پیروزی و چشم اندازِ بی نظیرِ نوک قله، ترا از زمین می کند... روی قله نیم ساعت می مانیم و چشم می چرانیم بی وحشت محتسب!
در ادامه راه، بسوی سرکچال و در جهت شرق تغییر مسیر می دهیم. یک یال طولانی حدود پانزده کیلومتری شرقی - غربی. دامنه های جنوبی سیاوش ((مشرف به شمشک و دربند سر)) و دامنه های شمالی سیمین بر. دریاوک هایی (( برکه و دریاچه کوچک)) در کف دره های شمال زیر خلنو به چشم می آید. بیشتر مسیر مجبور به حرکت از روی نقابهای عظیم برفی بودیم و در آن آفتاب نیمروزی برف کوبی هم ناگزیر بود. شلوار بادگیر یا گتر به پا می کنیم. چند صد متری بعد به شکستهای خیلی تند و گسل مانند با انبوهی سنگ فرسوده و ریزشی روبرو می شویم. یک گام اشتباه مساوی هزار متر سقوط. راه جویی و راه یابی از آن تکه خطرناک دو ساعتی به درازا می کشد... ساعت 4.30 به یک جان پناه سنگی مشرف به دربند سر می رسیم. 40 دقیقه استراحت می کنیم. بعد از آبمیوه و تنقلات، روز قبل بنا به دستورِ غذایی، ده ران مرغ خریده و سرخ کرده و تک تک در فوی پیچیده بودم. چند تای آن را با اجاقهای گازی - مخصوص کوهنوردی، گرم می کنیم و می خوریم. بنا بر برنامه زمانبندی شده باید تا شب به گردنه ورزا می رسیدیم. من و دو تن از دوستان ماندیم که از برف آبها، آب جمع آوری کنیم . و دو عضو دیگر به راه می افتند. نیم ساعتی بعد ما هم حرکت کردیم.تا ساعت 7 غروب. یکی از همراهان از شدت خستگی حالش بد می شود. و ادامه راه برایش ناممکن. در همان جا تصمیم به بیتوته می گیرد. می گوید شما بروید من فردا بهتان می پیوندم. بچه ها چادری به من دادند که خودم را به دو عضو پیش آهنگ برسانم. نیم ساعت از آنها عقب هستم و هوا رو به تاریک می رفت. با تمام قدرت حرکت می کنم تا به آنها می رسم. وضع پیش آمده را توضیح می دهم . صلاح نمی دانیم دو کمپ جدای از هم داشته باشیم. بنابراین محمد دستور به بازگشت داد و به سمت دوستان باز می گردیم. وقتی به آنها رسیدیم، آفتاب در حال نشستن بود . و بازی هیجان انگیز کوهستان شروع شد. در هنگامه برآمدن « بامدادان» و فرو نشستن خورشید «غروب»، باد های تند وزیدن می گیرد. حالا شما تصور کنید بعداز دوازده سیزده ساعت کوه پیمایی طاقت فرسا در چنان بادی بخواهید چادر بزنید. اگر یک لحظه چادر از دستتان بیرون بیفتد، باد آنرا خواهد برد به سرزمین عجایب. رضا و محسنِ کارکشته چادرها را برافراشتند. رضا از پاکتهای پاتری سوپ، آنچنان سوپی مهیا کرد که نگو. بعد هم پیش از یخ زدن آب به جمع آوری آب پرداختند. و منِ خسته و ارتفاع زده سوپ خوردم و زیر شلاق های باد که چادرهایمان را می نواخت خوابیدم....
ادامه دارد
اطلاعیه پر تناقض و خفنِ؛ شرکت کنندگان ميتينگ مقابل مجلس شوراي اسلامي در سی و سه ماده آنقدر اشتباه آلود و جاه طلبانه بود که توجهی جلب نکند. و به مصداق ضرب المثل " سنگ خیلی خیلی بزرگ علامت نزدن است!" مطلقا امکان اجرایی نداشته باشد. اما به نظرم رسید به مقابل مجلس نمایندگان بروم و از نزدیک ببینم چه خبر است! شما هم بخوانید تا ببینید چه خبر بوده:
[ یکی از خواسته های کاملا منطقی نویسندگان اطلاعیه، چاپ اسکناس به زبان ترکی است! یعنی ترکان، پول فارسی نوشته را نمی توانند بخوانند و یکی دیگر؛ بودجه برای خسارتِ حوادثِ اخیر است. یعنی جاهایی را که خودشان آتش زدند، دولت خسارتش را به خود مجرمان بدهند! لابد به عنوان دستخوش. و دیگری تدریس زبان ترکی از مهد کودک تا دانشگاه. من نمی دانم در مهد کودک اصلا زبانی تدریس می شود که تصمیم بگیریم فارسی یا چیز دیگری باشد؟! در جای دیگر دلار و تومان معادل هم گرفته شده!! من گمان کنم انشاء این اطلاعیه کار یکی از همین شونسیستها فارس (!!) باشد که خواسته سر به سر پانترکان گذاشته و مایه طنز دیگری فراهم نماید!]
شنیده بودم ساعت نه صبح گردهمایی آغاز می شود تا ساعت دو بعد از ظهر. متاسفانه کاری ناخواسته، باعث شد که دیر به میدان بهارستان برسم حدود ساعت 11 پیش از ظهر.
صدها مامور پلیس در پوشش ضد شورش و انتظامی و امنیتی و گشت ویژه ضلع غربی و شمالی ساختمان مجلس را به کنترل گرفته بودند. در چهره تمام مردم و رهگذران خیره شدم ببینم آذری ها چند نفرند. ساعتی که من رسیم، به سختی پنجاه نفر که معلوم بود برای تظاهرات آمده اند در کل دو خیابان بهارستان و مجاهدین اسلام به چشم می خوردند! چند بار مسیر را رفتم و باز گشتم. افسران پلیس محترمانه از رهگذران می خواستند توقف نکنید. تنها در خ مجاهدین یک نفر احتمالا روزنامه نگارِ آذری دیدم که پلیس او را بازداشت کرد.
چون خودم چیزی ندیدم باید پرس و جو می کردم. اول از همه یک مامور اطلاعاتی جلب نظرم کرد. دیدم از همه هیکلی تر است. لبخندی زدم و پرسیدم چه خبر؟! گفت: هیچ! گفتم: هیچی که نه، خبر هایی بوده! چند نفر در تجمع شرکت کردند؟ گفت صد تایی می شدند. پرسیم چی می گفتند؟ خندید و گفت ببین آقا من خودم ترکم!! این مامور دولت مسئله را اصلا جدی نمی دانست.
از یک افسر پلیس هم خبر گرفتم که با بی میلی جواب می داد که خبری نبوده! اما این دو مورد چیزی را نشان نمی دهد. باید نظر دیگران را هم می پرسیدم. مصاحبه شوندگان را به اختصار ترک نام نهاده ام!
داراب: چه خبر بود؟
ترک: مردم دور مجلس راهپیمایی کردند. شعار های: هوار هوار ما ترکیم / زبان مادری من بر نمی گردد/ نماینده تحمیلی نمی خواهیم ( اشاره به فرهنگی نماینده تبریز که ضد پاترکهاست) هم سر می دادند.
داراب: چند نفر بودند؟! هزار تا یا بیشتر؟
ترک: نمی دانم. زیاد. هزار نفر که همین الان از ترکها توی پیاد رو هستند. ( من زیر پنجاه نفر دیدم)
داراب: دستگیری هم داشت.
ترک: بله! خیلی.
داراب: چه تعداد؟ مثلا دویست نفر باز داشت شدند؟
ترک: فقط دویست تا زن را گرفتند(!!)
پلیس بانوان هم در یکی دو خودرو در صحنه حاضر بودند. تنها دو زنِ احتمالا بازداشتی در ماشین آنها به چشم می خورد!
از دیگری می پرسم.
داراب: جریان چی بود؟ توضیح دهید.
ترک: از ساعت هشت و نیم تظاهرات شروع شد. در نهایت به برخورد با نیروی ضد شورش انجامید. چون جلوی صف بانوانی بودند چند تای آنها در فرار بر زمین افتادند و یکی از آنان جراحت برداشت. شیشه مغازه ها هم شکسته شد. تعدادی هم دستگیر شدند. عکاسانِ جزء تظاهرات کنندگان، بلافاصله به دم در مجلس رفتند که عکسهای درگیری را به نمایندگان نشان دهند. گویا سرو صورت چند نفری هم خونی می شود.
داراب: شدت درگیری زیاد بود؟
ترک: خیلی زیاد! ترکان کلاه یک پلیس ضد شورش را گرفتند و به سویشان پرتاب کردند!
داراب: اثری مشاهده نمی شود؟!
ترک: آثارش را جمع کردند.
تمام کف خیابان و شیشه مغازه هارا نگاه می کنم که اثری از درگیری بیابم. هیچ دیدم نمی شود جز آثار شکستگی شیشه یک ماشین. در شمشاد های مقابل مجلس ریز می شوم. حتی ساقه یکی از آنها هم خم نشده و یک برگشان بر زمین نیفتاده که نشانی از زد و خوردی باشد در آن نقطه.
ناچار باز هم به پرس و جو می پردازم. بهترین شاهد بی طرفی که گیر می آورم مامور فضای سبز مقابل مجلس است. او تجمع و بگیر و ببند را تایید می کند. حضور بانوان هم تایید می شود. آمار نمی تواند بدهد. می گوید شاید چند هزار نفری بودند. انتظار ندارم آمارش دقیق باشد.
یک جوان قمی شرکت کننده در تظاهرات از صدها شرکت کننده می گفت. مدعی بود در در شهر قم در اتوبوس اعلامیه پخش کردند و ما هم خبر دار شدیم و آمدیم.
دنبال دعوت کننده مراسم هستم: مردی مدعی است که دانشجویان ترک دانشگاه تهران دعوت کننده گردهمایی بوده اند. دیگران نمی دانند یا نمی گویند. ولی همان کسی که از دانشجویان تهران می گفت، تمام صحبتهایش را از گوناز تی وی نقل می کرد! میان حرفهایشان و ادعاهای اینترنتی، به اندازه یک واو هم اختلاف نبود. مثل روز روشن است که همه، از یک منبع تغذیه و هدایت می شوند.گویا الگوی تلویزیونهای لوس انجلس در تظاهرات خرداد هشتاد و دو این بار از سوی احمد اوبالی در شیکاگو دنبال می شود.
دست کم با ده تن از آنها به گفتگو نشستم. از چند دقیقه تا یک ساعت. یکی از بی کاری و نداشتن پارک در شهر خود گله دارد. دیگری می گوید ما زبان مان را دوست داریم. آن دیگری می گوید تا حرف می زنیم می گویند تجزیه طلب هستید و بعد در صحبتهایش از آذربایجان جنوبی نام می برد. در سخن دیگری کینه از ارمنستان موج می زند و از ترکیه اسلامی دفاع می کند. می گویم اگر ترکیه اسلامی است چرا با اسرائیل ارتباط داد. می گوید چه اشکالی دارد؟! کی گفته اسرائیل ضد اسلام است؟(!!!!) می گوید تمام نیاز های ارمنستان از ایران تامین می شود. ناراحت است که چرا محاصره ارمنی ها به دست ایران شکسته شده. او نمی داند نیازهای نخجوان هم از ایران می رود.
جمعیت خود را تا 45 میلیون هم ادعا می کنند. آنکه با سواد تر می نمود، سند آورد که در سال 66 رادیوی دولتی ایران گفته؛ در تهران 75% مردم زبان ترکی می دانند و نتیجه گرفت این شمار اکنون در تهران 7500000 هزار نفرند. درباره زبان گفت: زبان شما 163 سومین زبان دنیاست و زبان ما سومین زبان است. وقتی می گویم پس چرا شعرای شما به جای این زبان به این عظمت به فارسی شعر گفته اند . می گوید فشار حکومتها بوده و دلایل دیگر....
از آن تاریخ کذایی هفت هزار ساله و اینکه کورش بی سواد بوده دم می زند. می گویم در زمان کورش مدرسه و دانشگاه نبود که او درس بخواند! درباره سومری ها و اینکه 50% زبان سومری با ترکی آذربایجانی یکی است! [اگر یک دوست ترک گرایی پیدا شد که این ادعا را برایم ثابت کند من هم درباره همه تاریخ به تجدید نظر خواهم پرداخت. ترکی که تمدن سومر را ساخته در نزد من مقامی رفیع خواهد یافت] یک خبر خوب هم برای ناصر پور پیرار دارم. گفته هایش مو به مو به کار ترک گراها می اید و نقل می شود که کورش مزدور یهود بوده و باقی داستان. دوست هویت طلب ما دفاع جانانه ای از مغول می کند و از خدمات مغول به ایران. هر چه برایش توضیح دهی با یک کلمه که این تاریخ را یهودیان ساخته اند، رد می کند. وقتی از مغولان تمجید کرد، گفتم: اگر مغولان این قدر مامانی بودند که تو می گویی چرا چینیان دیواری به آن عظمت ساختند که چهره مغولان نبینند؟! جوابی ندارد غیر از جابجایی تاریخ. از سلسله های مغولی چینی می گوید که ربطی به دیوار چین ندارد!
وقتی نام کردها به میان می آید، تب می کند. می گوید: در ترکیه کرد نداریم. وقتی در چشمانش خیره می شوم میگوید؛ فقط 5 میلیون نفر. من هم می گویم نخیر یک سوم ترکیه کرد هستند. سند می خواهد. می گویم شما درباره ادعاهایی که داری سند رو کن تا من هم رو کنم!
درباره گیلان اصلا گیلکها را به حساب نمی آورد. قبول ندارند که تالشی هم وجود خارجی دارد. اکثریت مطلق گیلان به عقیده او ترکی است.
بازی روزگار ببین که همسرِ دوستِ هویت طلبِ 46 ساله ما فارسی زبان است! حالا او چگونه می خواهد خرج خود از سفره دیگر ایرانیان جدا کند، در حالی که با یک فارس زبان زیر یک سقف زندگی می کند!
حرف و حدیث زیاد بود. اما من خسته تر از آنم که بیشتر از این باز گویم. امیدوارم تند نویسی این گزارش بد نشده باشد!
تکلمه: امشب ۹ ۳ ۸۵ دوست خبرنگاری را ملاقات کردم که به اخبار غیر قابل انتشار دسترسی دارد. او از روی گزارشهای مکتوب داخلی تعداد تظاهرات کنندگان را کمی بیش از صد نفر اعلام نمود!
یک
خیلی کم تلویزیون نگاه می کنم . امروز غروب برنامه ای از نیمه دیدم درباره سپهری جانباز شیمیایی که به قافله شهدا پیوست. گزارش عاطفی تنظیم شده بود و خانواده داغدار آذربایجانی بودند. فردا ساعت ده صبح از یوسف آباد تهران به منزلگاه ابدی مشایعت می شود.
و دیروز در صفحه پیام گیر وبلاگ از ابوالفضل، بسیجی سالهای جنگ، شهادت و تاکیدی دیدم در دلاوری آذریان میدان نبرد. او خود در کار ثبت رویداد های همان دوران است.
دوم خرداد در شب شعری، سدید رزمنده و جانباز جنگ به مناسبت سالروز آزادی خرمشهر این شعر را خواند:
آنا یوردوم نه ائیم اولسا سنه احسان ائلدرم
سنین او غروند اقیزیل قانه با تیب قان ائله رم
من اولندن صور اگر جسمیمی آلسان قوجه قا
وطنیم روحومو حتی سنه قربان ائله رم
ترجمه تقریبی:
ای وطن که مثل مادرم هر چه دارم احسان تو باد
بخاطر تو با جسم خونین هم خون راه می اندازم
بعد از مرگ من اگر جسمم را در آغوش بگیری
حتی روحم را هم فدای تو می کنم
دو
قبیله گرایان و بیگانه پرستان، در پی بیش از یک دهه تبلیغات منفی در میدان خالی از ایران دوستانی، که حتی به یک حزب قانونی و نشریه هفتگی هم مجهز نیستند، توفیق یافتند با ایجاد اغتشاش در ذهن شماری از جوانان ترکزبان، هویتی ایران ستیز به آنها القا کنند.
به گِل نشستن اصلاحات، در تنگ نظریِ تشنگان قدرت ، تک روی خطرناک ایران در عرصه بین المللی و انحصارطلبی حکومتگران از یک سو، و توطئه های آشکار و نهان دشمنان این مرز و بوم همه دست در دست هم درتضعیف هویت ملی ایران سخت در کارند و مردمانِ خسته از ناکارآمدی و فرسوده از فشار اقتصادی و دلزده از بند بازی، میدان سیاست رها کرده و ایرانشهرِ بی دفاع عرصه زوزه بهایم شده.... و چون صدایی دگر به گوش نمی آید، این توهم رخ نموده که ایران ویران گشته و کنام شغالان و دیوان شده!
در بیرون هم، ترکان آناتولی با اعتماد به نفس مولوی را بالا کشیده و اران نشینها هم نظامی را و دور نیست شهریارِ سخن هم، آنچنان به معرفی در آید که نوباوگان این سرزمین او را هم عضوِ حزبی از احزاب تجزیه خواه به شمار آرند!
سروده زیر از شهریار؛ نگاه شاعر خودآگاه و هویت طلب آذربایجانی است به ایران. کدام شاعر مرکز نشین غزلی به این پایه میهن پرستانه سروده؟!
حماسه ایران
سالها مشعل ما پیشرو دنیا بود
چشم دنیا همه روشن به چراغ ما بود
درج دارو همه در حکم حکیم رازی
برج حکمت همه با بوعلی سینا بود
قرنها مکتب قانون و شفای سینا
با حکیمان جهان مشق خطی خوانا بود
عطر عرفان همه با نسخهء شعر عطار
اوج فکرت همه با مثنوی ملا بود
داستانهای حماسی بسرود و بسزا
خاص فردوسی و آن همت بی همتا بود
کلک سحار نظامی به نگارین تذهیب
کلک مشاطه طبعی که عروس آرا بود
پند سعدی کلمات ملک العرش علا
غزل خواجه سرود ملا اعلا بود
عاشقی پیشه کن ای دل که بدستان گویند
وامقی بود که دلباخته عذرا بود
گر سخن از صفت قهر و غرور ملی است
کاوه ماست که بر قاف قرون عنقا بود
تاج تاریخ جهان کورش اهخامنشی است
کز قماش و منشی محتشم و والا بود
عدل کسرا چه همایی است همایون سایه
که نه بر صحنه تاریخ چنین سیما بود
شاه شطرنج فتوحات همانا نادر
کز سلحشوری و لسکر شکنی غوغا بود
شمع در پرده فانوس به پروا سوزد
ناز پروانه که بی پرده و بی پروا بود
آنچه شاه ولی و صوفی صافی مشرب
به صفای تو که دردانهء این دریا بود
هر گلی کز چمن باغ جنان آبی خورد
ناز پرورده این خاک عبیر آسا بود
بس توحش که درو شد به تمدن تبدیل
آمدن یرغو و رفتن یسق و یاسا بود
خاتم گمشده را باز بجو ای ایران
که بدان حلقه جهان زیر نگین ما بود
شهریار از تو نوای نی و ناقوس خوشست
این غزل را نسب از کوس بلند آوا بود
سه
و اکنون در این اندیشه ام که کدامیک حلقوم آذربایجانند! سپهری و سدید و شهریار یا جماعت ایران گریز و پر سر و صدای فضاهای مجازی! آیا هنوز آذربایجان سر ایران است و بلا گردان یا سر سپرده بیگانه و بلای جان! آیا می توان گفت که:
بغض آذربایجان در گلوی سدید فریاد می شود:
سنین او غروند اقیزیل قانه با تیب قان ائله رم
علیرضا نظمی افشار، کمیسر دیپلماتِ طاقت فرسودۀ جمهوری آتلانتیس*، چندی پیش نامه ای به مقامات آمریکایی نوشته و تاریخ و جغرافیای آذربایجان را برایشان توصیف نموده است. به تاریخ نگاری مضحکش نمی پردازم که از یک سو برای خوشایند غربیان، از اسکندر گجستک با لقب کبیر یاد کرده و بعد، از سردار ایرانی به نام آتورپات به ستایش نام می برد که در مقابله با جانشینان همان اسکندر فرمانروایی ماد خرد را به دست می گیرد! این مرد نمی داند اگر اسکندر را کبیر می خواند، که دیگر نمی تواند از دشمنان او ستایش کند! اما او به نام آتورپاتی احتیاج دارد که جامه ترکی تنش کرده و سابقه حکومت ترکان را به 2300 سال پیش وصل کند!! و دیگر اینکه اقوام متنوع باستانی آذربایجان را ترک نژاد معرفی کرده که هیچ گواهی بر این ادعا اقامه نشده....
نقشه ای که مورد نظر اوست" آذربایجان جنوبی"، برای به اصطلاح ایالتِ فدرال، اما در واقع کشور آذربایجان است، البته تازگی ندارد و در تارنماهای تورکانِ ایران گریز، بارها منتشر شده بود.
با هم نگاهی می اندازیم به این نقشه:

نتایجی که از این ترسیم مستفاد می گردد:
اگر دقت کنید، بخوبی پیداست که مرز این محدوده با دیگر نقاط کشور و ارمنستان و ترکیه پررنگ کشیده شده و مرز آن با ارانِ قفقاز کمرنگ!! یعنی مثلا این خطوط، مرز آذربایجان خیالی را با دیگر مناطق در حد تمایز دو کشور نقاشی کرده ولی با اران در حد استانهای یک کشور! و اصولا در هیچ جای نقشه، نامی از ایران نیست! مرزهای ایران با عراق هم محو شده!!!!
استانهای:
1- آذر غربی
2- آذر شرقی
3- اردبیل
4- زنجان
5- قزوین
6- همدان
7- مرکزی
به طور کامل جزء آذربایجان قرار گرفته و نیز:
8- شهرستان بیجار در استان کردستان
9- شهرستانهای آستارا- تالش- رضوانشهر- بندر انزلی- هشتپر توالش- فومن- صومعه سرا - ماسال- شفت در استان گیلان جزو آذربایجان به شمار آمده! ((جالب است در حالی که از درج نام شهر کوچک "گیوی" مضایقه نشده اما از 9 شهرستان استان گیلان که به آذربایجان بخشیده شده، جزء آستارا، هیچ نامی برده نشده!))
برای تعیین میزان انصاف و اشتهای قومیت گرایان، کافی است به چند نکته اشاره کنیم:
در استان آذر غربی که تماما جزء حریم آذربایجان به شمار آمده، داریم:
شهرستانهای سردشت – پیرانشهر – مهاباد – بوکان - اشنویه - سیه چشمه کاملا کرد نشین می باشند و در شهرستان های :
نقده: 3/2- میاندوآب: 2/1 کرد تبار هستند.
و روستاهای کوهستانی شهرستان های : ارومیه- خوی- ماکو و شاهین دژ کرد تبارند.
و در خود مرکز استان هم شمار بسیار زیادی از اهالی ارومیه کرد می باشند ((اصولا شهر ارومیه مورد اختلاف کردان و آذری هاست)) و به طور کلی غرب و جنوب استان و مناطق کوهستانی مرزی کرد نشین است و نام تاریخی جنوب دریاچه ارومیه هم "مکریان" است.
بنابر آمار های مختلف دستِ پایین 50% جمعیت استان آذر غربی کرد تبار هستند.
((این نسبت تا دو سوم هم گفته می شود)).
جدای از این، ارومیه مظهر همزیستی میان آسوریان – ارامنه- آذری ها – کردان و یهودیان بوده است. که اکنون از آسوریان که تا همین جنگ اول جهانی صدها پارچه آبادی در غرب ارومیه داشتند و یهودیان، شمار اندکی باقی مانده و جمعیت ارامنه هم روز به روز کم می شود.
در استان اردبیل:
اهالی شهرستانهای گرمی (تا حدودی) و نمین، تالشی بوده و روستاهای شرق شهرستان خلخال و گیوی هم تات - تالشی هستند.
در استان زنجان:
شهرستان طارم هم تالشی و تاتی و کرد زبان ((کرمانجی)) هستند.
در استان قزوین:
خود شهر که ترک زبان نیستند. تنها روستا ها و شهر های کوچک غربی استان ترک زبانند.
و شهرستان تاکستان و بویین زهرا هم زبان و گویش محلی خودشان را دارند. ((اهالی بویین زهرا اصالت خود و زبانشان را کردی می دانند.))
در استان همدان:
شهرهای کم جمعیت رزن و کبودرآهنگ و بهار ترک زبان و در شهرستان اسدآباد تنها ۱۴٪ ترک زبانند و خود همدان فارسی زبان و شهرهای پرجمعیت و اصیل جنوب استان:
ملایر- نهاوند- تویسرکان- به زبانهای لری، لکی و فارسی تکلم می کنند.
در استان مرکزی هم:
شهرستانهای خمین – محلات- دلیجان-شازند و تا حدودی آشتیان و تفرش و اراک فارس زبان و لر هستند تنها در ساوه و روستاهای اطراف آن زبان ترکی شنیده می شود.
در کل استان گیلان هم شماری از جمعیت شهر آستارا و تعداد کمی از شهر بندرانزلی ترک زبانند و بقیه گیلک و تالشی هستند.
در بیجار کردستان هم هر چند شماری ترک زبان زندگی می کنند اما اکثر جمعیت کردِ شیعه می باشند.
تنها جایی که رد پایی از زبان ترکی داشت و جناب نظمی جرات نکرد دست اندازی کند شهر سنقر در استان کرمانشاهان است! در این شهر حدود پنجاه هزارتن از اهالی به زبان سنقری که باید از انواع زبانهای ترکی باشد، آمیخته به کردی صحبت می کنند و همه روستاهای اطراف هم کرد زبان هستند. ((گویا نظمی شنیده اهالی کرمانشاه پهلوان منش هستند. بنابراین از خیر این خلق پنجاه هزار نفری گذشته اند!))
حکایت: مردی در گذرگاه زمین را به چشم می کاوید. از او پرسیدند: چیزی گم کردی؟ گفت: بله یک ده شاهی داشتم که گم شده. دقایقی گذشت و به یکباره مرد روی زمین خم شد و سکه ای یافت و در جیب گذاشت و دوباره به کار کاوش ادامه داد! پرسیدند ظاهرا که ده شاهی پیدا شد! دیگر دنبال چه می گردی؟! مرد در پاسخ گفت: این ده شاهی را جستم حالا دنبال مال خودم می گردم!!
حالا حکایت جناب نظمی ماست که: در جغرافیای خیالی آذربایجان بزرگ همه را آذری فرض می کنند و برای دیگر گویشوران ساکن در آن جغرافیا حق سرزمینی نمی شناسند. اما اگر چند روستای ترک زبان در بیرون از جغرافیای سه برابر شده ترسیمی خودشان هم پیدا کنند، در صدد الحاق هم زبانانشان به سرزمین مادری هستند!!
خوب ببینیم از این تقسیم بندی چه چیزهایی نتیجه گرفته می شود!
کمیسر دیپلمات طاقت فرسوده ما ((این عنوانی است که ایشان خود بر خود نهاده و می گوید من دیپلمات کمیسون آذر جنوبی هستم که به کار طاقت فرسای دیپلماتیک مشغولم!)) در پیام پیشین خطابشان به مردم آذربایجان جنوبی بود. و در پیام ماه پیش خود به مسئول حزب دموکرات کردستان ایران؛ از او ایراد گرفته بود که چرا در دفاتر مثلا مسعود بارزانی رهبر اقلیم کردستان عراق، نقشه "کردستان بزرگ" به دیوار آویخته است!! خوب اگر نقشه "کردستان بزرگ" نباید به دیوار آویخته باشد، پس جنابعالی چرا نقشه اذربایجان بزرگ به گردن آویزان کرده و دوره راه افتاده ای به مقامات غربی درس جغرافیا یاد می دهی؟! وقتی می گویی مردم "آذربایجان جنوبی" هر بچه ای هم می فهمد که لابد شمالی هم درکار است که شما نماینده خود خوانده جنوبش هستید!
(( ما هنوز نمی دانیم که این سمت در کدام نظر خواهی از ساکنان شریف آذربایجان به ایشان تفویض شده)) بخش دیگری از پیام پیشین او، با تحریف وقیحانه تاریخ همراه است. گفته اند: که دو قرن از جدایی آذربایجان می گذرد! لفظ آذر جنوبی و دو قرن جدایی یعنی اعتقاد به یک ملت مرکب از آذر جنوبی و شمالی که لابد باید یکی شوند. خوب چطوری است که آذری ها حق دارند یکی شوند و نقشه شان بزرگ شود اما کردان نه! کمی تا قسمتی بوی نژاد پرستی و خودخواهی و انحصارطلبی به مشام نمی رسد؟؟ (( در اینجا نمی گویم ایده کردستان بزرگ پذیرفتی است یا نه، بلکه فقط دیدگاه نظمی به چالش کشیده می شود.))
ایشان از تعیین حدود اذربایجان بر اساس جغرافیای تاریخی دم می زنند!
مبدا این جغرافیای تاریخی کی می باشد؟! ما که نگران بحث جغرافیای تاریخی نیستیم .از دل امپراطوری هخامنشیان سی و چهار کشور روئیده اند. آیا ما هم می توانیم نسبت به مصر و لیبی و آسیای صغیر و یونان و .... ادعای ارضی داشته باشیم، چون بیش از دو قرن بخشی از خاک ایران بوده اند؟! این داستان در دوره های اشکانی و ساسانی و صفویه هم بعد با ابعاد کوچکتری ادامه یافته است.
تازه این داستان قیاس مع الفارق است! ایران هخامنشی و پس از آن موجودیت تاریخی و مستقل داشته در حالی که در طول تاریخ، حکومت و یا کشور و دولتی مستقل به نام آذربایجان نداشته ایم، که اکنون به استناد دوران حاکمیت آن درخواست کنیم آب رفته به جوی باز گردد!
آقای نظمی که جغرافیای آذربایجان را از دو استان به 9 استان افزایش می دهند، از اراده مردم مناطق مطبوعشان هیچ خبری ندارند! در مورد استان قزوین همین ده سال پیش مردم قزوین برای جدایی از زنجان دست به شورش و تظاهرات خشم آلود زدند و بحران آفریدند! در حقیقت نظام شونیستی نبود که قزوین را از آذربایجان جدا کند، بلکه اراده عمومی اهالی قزوین که به عقیده شما باید اذربایجانی باشند بود که نظام را مجبور به گردن نهادن به اراده آذربایجانی ها ی قزوینی در جدایی از آذربایجان نمود!!! یه کمی مسئله سخت شد نه! دوباره بخوانید! اصولا قزوینی ها از شاه دلخور بودند که چون شهبانو فرح اصالت زنجانی داشتند، شاه بخاطر او زنجان را مرکز استان کرده بود (( منطقی می گویند!))
در مورد اردبیل هم که از پیش از انقلاب درخواست ثابت ساکنان اردبیل در جدایی از تبزیز بوده و تشکیل استان جدا و وقتی زیر فشار مردم اردبیل این طرح در مجلس نمایندگان رای آورد بزرگترین جشن اردبیلی ها بعد از فتح خرمشهر به وقوع پیوست!
اینها در حالی است که حاکمیت شونیست ما ((به قول نظمی و دوستانش)) در مقابل اراده کرد تباران آذر غربی در تاسیس یک استان کرد نشین به نام مکریان تا کنون مقاومت کرده و به سود آذری ها حرکت کرده!!! (( اصولا در همه مناقشات قومی در غرب کشور بدون استثناء کردها فدای خواسته اذری ها شده اند این در حالی است که اندیشه ورزان پانترک خلاف این را تبلیغ می کنند))
آقای نظمی با این تقسیم بندی خود ناچار این نتایج را باید بپذیرند و پاسخ دهند:
اگر جغرافیای اذربایجان آن است که شما می گویید پس این چهره ها هم اذربایجانی هستند:
1- آیت الله خمینی بنیان گذار نظام. ایشان اهل خمین بودند و خمین هم جز اذربایجان به
شمار آمده پس ایشان هم اذری است!!!
2- نخستین رئیس دولت جمهوری اسلامی مهندس بازرگان- ایشان هم تبریزی بودند= آذری
3- نخستین رئیس جمهور : دکتر بنی صدر . همدانی = آذری
4- دومین رئیس جمهور : آقای محمد علی رجایی. قزوینی = اذری
5- سومین رئیس جمهور: آیت الله خامنه ای. تبریزی = اذری و نیز مقام رهبری کنونی.
6- نخست وزیر دهه اول انقلاب: میر حسین موسوی. تبریزی = اذری
7- رئیس ده سال اول سازمان برنامه مسئول آمایش زمین و سرمایه گزاری در کل کشور روغنی زنجانی. زنجانی = آذری
8- دادستانهای کل کشور موسوی تبریزی و رئیس قوه قضاییه آیت الله موسوی اردبیلی و شمار زیادی از مقامات قضایی و قضات حاکم شرع از اذربایجان
9- لشگری از وزرا، نمایندگان مجلس، فرماندهان نیرو های مسلح و دیگر ارکان و تصمیم گیرندگان کشور...
اگر در این بیست و هفت ساله اشکالی در مدیریت کشور بوده، خوب ببیند چه کسانی مسئولیت داشته اند و از نظر قومی که خیلی به آن علاقه مندید هم نگاه کنید که قومیت آنها کجایی بوده! بعد ببینید ارمنی ها و کردها و فارسهای شونیست در کجای هرم قدرت قرار داشته و دارند! و مسئول ناکامی های شما چه کسانی هستند!!
پس چرا پند نمی گیرید ای صاحبان بصیرت!
مردم ایران نگاهی که به مسولین داشته اند هرگز قومی نبوده . در انتخابات ریاست جمهوری سه دوره اول مردم مناطق به قول آنها فارس به نامزدهای به قول شما آذربایجانی رای دادند و اصولا همین کار در دوره های بعد تکرار شد. در انتخابات ششم مردم مازندران به همشهری خود آقای ناطق نوری رای ندادند بلک یک معمم یزدی را برگزدیدند و نیز مردم عرب زبان خوزستان هم به جای رای به همشهریشان آقای شمخانی، به اقای خاتمی رای دادند!!
خوب چه مایه بی انصافی لازم است که کسانی اشکالی در کشور ببینند و به گردن شونیستها یی یبندازند که نمی دانیم در ساختار حکومت چه جایگاهی را اشغال کرده اند!! آنها چند استاد سالخورده دانشگاه تهران نظیر دکتر پرویز ورجاوند را به شدت می کوبند و نمی گویند این استاد هفتاد ساله جلوی کدام طرح صنعتی یا اقتصادی را گرفت که به آذربایجان نرسد!
تنها راهی که می ماند شکستن کاسه کوزه ها سر کردها و ارمنی ها و یهودیان است. که از قضا در حاکمیت کنونی ما جایگاهی ندارند!
* آتلانتیس؛ نام جزیره بسیار بزرگ و خوش آب و هوا و بهشت گونهِ افسانه های یونان است که در کتابهای یونانی توصیف شده اما هنوز پیدا نشده! آقایان هم مردم اذربایجان را به برپایی دوباره بهشتی خیالی دعوت می کنند که هنوز اثری از آن در گذشته ها پیدا نشده و آینده برپایی این بهشت هم منوط به تجزیه ایران و ترکیه و روسیه و گرجستان و محو السون شدن ارمنستان است !! این راه به این کوتاهی فقط چند سال زمان و چند میلیون کشته طلب می کند، خدا می داند! بعد آز آن آتلانتیس از پس غبارها بیرون می آید و رخ می نماید. منتهی مشکل اینجاست پس از این همه تلاش باز هم آتلانتیس فقط افسانه بوده است نه بیشتر و معلوم نیست چطوری باید واقعیت به فرم دلخواه خیالات درآید!!
+ توهین سایت شمس تبریز به مردم ایران