تبليغاتX
از ریشه ها تا میوه ها

 

یکشنبه- 29 3 73

دیشب خوب خوابیدیم. صبح بدون درد سر صبحانه خوردیم و راه افتادیم. بین راه چشم و گوشمان دنبال ترنم آب بود. زیر رگه هایی از سنگ، صدای شرشر شنیده شد. به حکم غریزه ی تشنگی راه کج کردیم به سودای آب. نوشیدیم و سیر آب شدیم... درد مزمن زانو به سراغ یکی و سرماخوردگی به سراغ یکی دیگرمان آمده . اما مهم نیست. به رخساره یخچال می نگریم. تماشای روی نگار داروی هر درد است. به گمانم نگارگر کوه های آلپ، از روی تابلوی یخچال و کمانکوه، مون بلان و ماترهرن را نقاشی کرده است.

اگر از من می پرسیدند که صعود یخچال چقدر زمان می برد، می گفتم: نهایتا دو ساعت. اما این کار دقیقا هشت ساعت به درازا کشید. مسیر سرسخت و مهیب بود. وقتی به روی قله یخچال رسیدیم محمد گفت: بدی این صعود آن بود که دیگر صعود به کوهی با درجه سختی کمتر از این برایمان هیجان ندارد. چقدر این گردنه ها را بالا و پایین رفتیم، خدا می داند. روی خرسرک « یخچال» کوله هایمان را گذاشتیم که پس از فتح سرماهو و کمان کوه باز گشته و از یال مشترک یخچال- آزاد کوه به گردنه بهشت آسای نارچو برویم. بیست دقیقه طول کشید تا به قله 4100 متری سرماهو رسیدیم. جلوه تماشایی دامنه های به هم پیوسته شمالی این کوه وصف ناپذیر بودند. ترکیبی از دیواره و یخچال های همیشگی در نهایت زیبایی! در آن سکوت عظیم روباهی میان صخره ها بی دغدغه خودی نشان می داد. روی سر ماهو ذوق زده بودم و دامن از دست رفته. محمد مرا به خود آورد که نمی توانیم هم کمان کوهِ در امتداد یال سرماهو را بالا رویم و هم پیش از تاریکی هوا به گردنه برسیم. با دلخوری از دیدار نزدیک این یار گذشتیم که دامن بیش از این از دست نشود. بازگشتیم و کوله بر گرفتیم و به سوی گردنه سرازیر شدیم. باید آب بر می داشتیم و بعد از کمر کش یک یخچال می گذشتیم. یا به قول خودمان تراورس می کردیم. غروب بود و یخچال یخ زده و محمد با کلنگ جای پا می کند و ما به خط پشت سرش روان شدیم. آن تکه کوچک یک ساعتی زمان برد. پس از آن راه کمی هموارتر شد . اکنون دیگر جهت حرکت ما رو به شمال بود. ساعت از هفت و نیم گذشته بود. برای اینکه در روشنایی به نارچو برسیم، خیلی تند حرکت می کردیم. تا بلاخره به گردنه نارچو رسیدیم. باز هم هنگامه وزش باد بود اما ما هم خو کرده بودیم به این یار نامهربان. در خستگی تیم چادرها برافراشته شد. اکبر سنگ بزرگی برداشته بود که دور چادرش بگذارد. پایش به طناب چادر گیر کرد و بر زمین افتاد. یعنی چهار زانو بر زمین نشست. به سویش رفتیم که اکبر چی شد؟ اکبر در حالیکه آن سنگ بزرگ در بغلش جا خوش کرده بود، از شدت خستگی تکان نمی خورد! حرف هم نمی زد. هم نگرانش بودیم و هم خنده دار بود که نمی توانست سنگ را بر زمین بگذارد.... شب پنجم برنامه و تنها آزاد کوه مانده بود که صعود شود. عجب شبی! هرگز فراموش نمی کنم. منطقه آزاد کوه شکارگاه است و از خرس و درندگان هم پر. اکبر در پیرامون کمپ به فواصلی گونهایی بر آفروخت. می گوید آتش و دود حیوانات را رم می دهد. از چادر بیرون می ایم. هوا تاریک است سکوت و آرامش حکم فرماست. شام می خوریم و دلی در می آوریم از عزای چایی که اکبر مرتب مهمانمان می کند. محمد برنامه فردا را دیکته می کند. و من در کنار آتشی که اکبر روشن کرده به آسمان می نگرم که خیلی نزدیک شده. ستاره ها را می توان با دست به پایین کشید. کهکشان راه شیری به وضوح دیده می شود. در گزارش آن شب نوشته بودم:

" آرامش نسبی هوا، نور مهتاب، آسمان پرستاره، چشم انداز رویایی منطقه زیر نور ماه، شادی شب پایانی برنامه و زیبایی خیره کننده آتشی که اکبر برافروخته بود، برای همیشه ذهنم حک شد."

دوشنبه-30 3 73

اکبر و محمد طبقِ قرار شب پیش در چادر شان ماندند که دیرتر راه بیفتند. من و محسن و رضا ساعت 5.30 بطرف آزاد کوه راه افتادیم. تا به زیر سراشیبی تند کوه رسیدیم. در سنگ چینی که کوهنوردان برای در امان ماندن از باد ساخته اند، صبحانه خوردیم و آب برداشتیم و بعد کوله هایمان بر زمین نهاده و پس از یک ساعت راه رفتن بر دامنه پرشیب و شن اسکی شرقی در هوایی مه آلود به نوک کوه 4355 متری آزاد کوه رسیدیم. عکسی گرفتیم و بر گشتیم. از آن بالا محمد و اکبر را در حال حرکت به سوی خود می دیدیم. هم زمان به زیر قله رسیدیم. دیگر چیز زیادی از برنامه باقی نمانده بود، جز سر خوردن روی برفهای دره کلاک و در آوردن لباسهای گرم زمستانی و شستن و دست و رو در آب رودخانه کلاک بالا و غم پایان و شادی پیروزی هر دو با هم!

ساعت 14.30 به میناک رسیدیم. عاشورا بود . روستاییان خرج کشیده بودند و ما هم نهار مهمانشان بودیم. ساعت 17 اتوبوس یوش- بلده به تهران که از روستای زادگاهِ شعرِ نوی ایران «یوش» راه افتاده بود، ما را هم سوار کرد. در راه بازگشت شقایق های کاسه درشت ایلکا و گردنه لاوشم زیر قله وروشت که در برابر باد می رقصیدند حسن ختام برنامه بود. ساعت ده شب به شهر دود زده خود رسیدیم. آخرین طنز اکبر پیش از جدایی این بود:

بچه ها، تا چند روز آینده که دوباره به حال و هوای شهر عادت کنیم ، در خیابانها دنبال راه مال رو خواهیم گشت!

+ نوشته شده در جمعه 9 تیر1385ساعت 2:32 توسط داراب |