تبليغاتX
از ریشه ها تا میوه ها

 

نماي بيروني آرامگاه شيخ صفي- عكس از داراب

از اتوبوس خلخال پياده شدم. يك راست به دروازه مشكين رفتم كه ميني بوسهاي قطورسو را سوار شوم براي حركت به سوي پناهگاه. اما ماشيني نبود. چون آن وقت روز كسي قطور نمي رود. پس به مركز شهر برگشته و يك اتاق در هتل گرفتم و بعد از استراحتي كوتاه بيرون زدم. غروب می شود و ياد اذاني مي افتم كه رونق مسلماني مان بود. از كودكي تحت تاثير صداي موذن زاده بودم. بي آنكه بشناسمش.

شهر اردبيل سيزده سالي مي شود كه عنوان مركزيت استان را يدك مي كشد. پس از اين خوش اقبالي، تكاني خورده و بزرگ شده. فرودگاه، كارخانه سيمان، ذوب آهن- كه هنوز تكميل نشده- قطعه سازي خودرو و دو شهر صنعتي، به دامداري ها و مرغداري هاي فراوان پيرامون آن افزوده شد. البته معلوم است كه باز هم توان جوابگوي ظرفيتها و عطش نيروي كار شهر را ندارد. كه اگر داشت آهنگ مهاجرت كند مي شد. با اين حال جنب و جوش و كارهاي عمراني به چشم می آید. جاده هاي منتهي به شهر پررفت و آمدند. كاميون و نيسان [خودرو محبوب كشاورزان پولدار] زياد ديده مي شود.

با پايان جنگ كه اندك توجهي به صنعت توريسم شد، آبگرم سرعين هم سرزبانها افتاد و هتل ها و استخرهاي زيادي براي سيل مسافران آب گرم نديده ساخته شد. نرسيدم سري به آنجا بزنم و نمي دانم طرح تله كابين سرعين به كجا رسيده. اما شنيده ام كه پيست اسكي آلوارس چند دره آنطرفتر سرعين راه افتاده و شهرتي به هم زده.

خيابانهاي اردبيل تنگ تر از خيابانهاي يك مركز استان است. اما پياده رو ها سنگفرش خيلي خوبي دارد. بازار پررونق و مغازه ها پر از جنس. در معابر تنها دو گدا ديده مي شود كه ركورد خوبي است. اهالي شهر در عبور از عرض خيابان شل راه مي روند و رانندگان هم آرامش آنها را به هم مي زنند. يه خورده بد مي رانند. اين را مي شود از تصادف رخ به رخ در خيابانهاي فرعي نتیجه گرفت.

اردبيلي ها مايه دارند. ماشينهاي سطح شهر، هم مدل ماشينهاي نيمه شمالي تهران است. با اين حال گويا چشمان رنگي اردبيلي ها كَمَكي تنگ است! صبح روزي كه مي خواستم به قطور سو بروم يك مرد ميان سال اول تركي و بعد فارسي با اشاره به كوله پشتي و كيف كمريم گفت؛ اين سرمايه هاي باد آورده را از كجا آورده ايد!!

مرحوم حسيني اردبیلی می گفت: تاجري دسته گلي پرپر ديد..... ياد پروانه كسبش افتاد!

حالا براي يك تجارت انديش چگونه مي شود توضيح داد كه؛ سرمايه ما غير از گلهاي پرپر شده در طوفان چيزي ديگري نيست برادر!

شهر اردبيل پراست از رضا زاده! همه هيكلي، سرخ و سفيد با چشمان باريك و گونه هاي برجسته. جوانان به شكل مشهودي اضافه وزن دارند. اگر خطري اذربايجان را تهديد كند همين اضافه چربي جوانان است كه گواه خوش خوراکی آنهاست. بر عكس پسران، دختران بلند قد اردبيلي، لاغرند. مي توانم بگويم اردبيلي ها 5 تا 7 سانتيمتر از تهرانيان بلندترند.خلاصه اگر بخواهيم عنوان "شهر پهلوانان" را از انحصار كرمانشاه درآوريم، بدون شك اردبيل هم سزاوار چنين نامي است. بلندي بالاي جوانان به بالاي كرمانشاهيان كه مي رسد. پهناي شانه هايشان هم همچنين. استخوان بنديشان هم كه محكمترين تركيب را برايشان ساخته.

اگر خواستيد صورت اردبيلي ها را روي بوم نقاشي بيافريند، بيشتر از همه، رنگ سپيد و سرخ و يه نمه هم زرد بكار بريد. اما براي چشمانشان از رنگ ميوه هاي آذربايجان استفاده كنيد. و البته اين چشمان رنگي ريز و كمي كشيده هستند. سرها را كمي بزرگ و گرد با گونه هاي برجسته و گردنها ... چي دارم مي گويم! اصلا عكس رضا زاده (نه باقري و دايي) را جلويتان بگذاريد و بكشيد. خلاص!

اردبيلي ها خوش تيپند. اين را خودشان هم خوب مي دانند. چون شهر پر از عكاسي است. خيلي زياد. مغازه هاي عسل فروشي و حلواي سياه هم زياد است. چلو كبابي هم زياد. آدم حلواي سياه+ سرشير و عسل سبلان+ چلوكباب+ هواي خنك، سالم و بدون دوده ميل كند، خوب معلوم است مثل اردبيلي ها مي شود ديگر!

از راسته ميوه فروشان گذشتم. بازارگرمي فروشندگان آنچنان براين جالب بود كه دوست داشتم از همه شان خريد كنم. ميوه هاي ارزان قيمت كه با سليقه چيده شده بود به دهان آدم مي خنديد. باور كنيد گوجه هاي اردبيل سه برابر بزرگتر از گوجه هاي تهران است! جايتان خالي نزديكي هاي پمپ بنزين علي آباد چلوكباب خوردم با كره محلي و يك پارچ دوغ. وقتي از سرميز بلند مي شدم داشتم مي فهميدم چرا اردبيلي ها آنقدر تپل شده اند.

صبح روز بعد با ماشينهاي قطورسو به آبگرم رفتم. ميني بوس ده مسافر بيشتر نداشت و من رديف آخر نشستم. برخلاف خيابانهاي معمولي شهر، جاده هاي آبرومندي از هر چهار سو از اردبيل منشعب مي شود. راه بسيار خوب اردبيل به مشكين، هم پاي استاندارهاي آمريكايي ساخته شده. يادم نمي آيد در هيچ شهر ديگري، چنين كيفيتي ديده باشم. خيلي حظ بردم. تازه جاده به اين خوبي از هر دو سو در حال تعريض است. دهکده های کمی سر راه می بینم. اما آباد و سرسبزند. گاو خیلی زیاد دارند. راههای روستایی هم آسفالت دارد. چهره عمومی بد نیست. دست کم فقیرانه نیست. خدا را شکر!

بين راه جواني از آهالي آبي بگلو به نام علي سعي در برقراري ارتباط داشت. آنقدر لبخند زد و عقب را نگاه كرد كه دعوتش كردم به كنار دستم بيايد و هم سخنم شود. ديپلمه بود و در تهران كار كرده بود و فارسي سليس صحبت مي كرد.با علاقه ديدني هاي روستاي خود را برايم توضيح داد و دعوتم كرد براي ديدن جنگل فندوق لو كه نزديك روستايشان است. وقتي به سر جايش نشست، حالا نوبت دوستش بود كه هي برگردد و به رويم بخندد و لبخندهاي من مجابش كند كه او هم به نزدم بيايد و از علي بخواهد كه خواسته اش را برايم ترجمه كند! جوان 19 ساله عاشق شده بود و مي خواست من براي دخترك، كه هم روستايي اش بود، نامه ي عاشقانه بنويسم!! بعد از كلي خنده مشخصات هر دويشان را گرفتم و دست به قلم شدم. يه چيزي تو مايهء شعرهاي سهراب برايش نوشتم! علي برايش خواند و پسر ذوق زده شد. وقتي با كلي تشكر از هم جدا شديم، فكر مي كردم حالا يك دختر روستايي با پنج كلاس سواد با اين نامه چه مي كند! خوب نامه را طوري نوشتم كه او هم سر در بياورد. سهل و ممتنع . دخترك با آن نامه ديگر گرفتار مي آمد. صدايي كه اخيرم در گوشم مي پيچد دوباره شنيده مي شد. داراب لالايي هم بلدي؟! قبل از اينكه مصرع دومش را بگويد جوابش دادم كه؛ من دل و دين در جاي ديگري باخته ام...

بعد از علي نوبت به جواني ترگل و آراسته رسيد كه به مادر پيرش خيلي احترام مي گذاشت. به عقب آمد و به سخن درآمد. شاهسون بود و مهندس آبياري. پدرش از ملاكان بزرگ و عشاير زاده و شمال شهر نشين. از دوران كودكيش مي گفت كه سه ماه تابستان از تهران يك راست به دامن سبلان مي آمدند و در دوازده سالگي قله را به همراه پدر صعود كرده بود.در اين گفتگو بوديم كه بوي بد گوگرد به داخل ماشين پيچيد. يعني ديگر تا آبگرم راهي نمانده و چند دقيقه بعد پياده شديم. فرصتي دست نداند كه در فضاي عشايري قطور گشتي بزنم. به فاصله كمي از آنجا شابيل قرار دارد كه تاسيسات آبگرم آبرومندي ساخته شده و به ميمنت ورود داراب در حال افتتاح بود(!!)

لندروري آماده حركت به پناهگاه بود. سوار شدم و در جاده خاكي به حركت درآمديم.

داشتم دوربينم را آماده مي كردم براي ديدن سرسبزي دامنه ها كه ديدم هيچ خبري نيست. راننده مي گفت باران نباريده و مراتع سوخته. راست مي گفت. چمن زار ها زرد بود. و جويبارها كم آب. ابهت سبلان يواش يواش رخ مي نمود. رمه هاي پر شمار گوسفندان عشاير با سگهايي كه به اندازه حيرت آوري بزرگ بودند از ديدني هاي راه بود.

سگهايي كه من ديدم گرگها را درسته قورت مي دهند! از پوشش سنتي زنان كوچنده خبري نيست. زنان جوان شاهسون پيراهن و دامن بلند مي پوشند! راننده مي گويد كه اسماً عشايرند. وضعشان توپ است و در تهران هم زندگي دارند. اردبيلي ها در تهران زياد هستند.

نيمروز به پناهگاه رسيديم كه خود سه هزار و هفتصد متر ارتفاع دارد. بزرگترين پناهگاه كشور كه با اتاقهاي الحاقي تا دويست نفر ظرفيت دارد و سرايدار و نگهبان و سوپر ماركت! سالن بزرگي كه در اين سالها اضافه شده با دو مناره همراه است. بعد از انقلاب.... هيچي ولش كن! سوله بزرگ ديگري در دست ساخت است. برنامه صعود را به فردا صبح انداختم.

نهار برنج پختم و بعد به دامن كوه زدم. از پروانه ها، پرنده ها و گلهاي سايه سار صخره ها عكس مي گرفتم. دو سه ساعتي سرگرم بودم. بدم نمي آمد خرس ببينم. اما اين را آرزو نكردم. بعضي كوهنوردان مستجاب الدعوه اند. حالا اگر ما دعا كنيم خرس ببينيم! آمد و مستجاب شد و ديديم! اگر جناب خرس هم ما را ديد و خواست با ما خوش و بشي كند و احيانا دنبال بازي، چه نتيجه اي به دنبال دارد؟! بگذار خرس را در همان برنامه هاي رازبقا ببينيم كه دردسر كمتري دارد!

ساعت پنج به پناهگاه بازگشتم. كوهنوردان گروه گروه مي رسيدند. از سازمان جنگلها از اصفهان و...

شب باز هم برنج خوردم و صبح ساعت پنج با دو دوست گرگاني به راه افتاديم. بچه ها ما را جلو انداختند.

چه هواي معركه اي. نرم و آرام كمي دور از راه مال رو، حركت مي كنيم. بين راه يادبودي براي پرنده سبك بال مجيدي بزرگ نصب شده. خداي من آرزويش پرواز از سبلان بود و به مقصود رسيد! الكي نمي گويم كه برخي از ماها مستجاب الدعوه ايم! مرد بزرگي بود. خيلي دوستش داشتيم. سه ساعت و نيم بعد به قله مي رسيم و زوق زده به درياچه فرود مي آييم... بعد از ما گروه اصفهان رسيد. مصاحبه اي و عكسي و سپس پيشنهادي كه با استقبال روبرو شد. بچه ها را صدا مي كنم. بچه هاي گلستان، مشكين شهر و اصفهان. دست در دست هم، هم دل و هم صدا، سرود "اي ايران" بر بام سبلان طنين مي افكند. اي كاش مي توانستم آن صدا را روي وب بگذارم.

قله و درياچه سبلان- عكس از داراب

دوستاني از ديگر شهرهاي آذربايجان و مشهد و استان فارس و ... هم بودند. همه با هم مهربان و دلشده ساوالان. عكسشان را مي گيرم كه برايشان بفرستم. يكي از آنها شرط بسته بود درآن سوز سرما با پاي برهنه در آب عكس بگيرد!

دل نمي كنديم. اما چاره راه رفتن است. پس سرازير شديم. نيم روز در پناهگاه بوديم و ساعت دو به قطور بازگشتيم. آنجا دوستان شيرين زبان اصفهاني جدا مي شوند و با بچه هاي گرگان در اردبيل خداحافظي مي كنم.

به هتل برمي گردم و بعد به مقبره شيخ صفي مي روم.

محوطه اي كه به قول كارشناس ميراث 21 كيلومتر بوده و اكنون 6000 متر. هر جايش را كه مي كَنَند، پي ديوار قديمي است. كاوشها ادامه دارد. موزه ي قابل قبول و فضايي تاثير گذار در مقبره شيخ وجود دارد. راهنما با صدايي آهنگين و مسجع توضيحاتي مي دهد. باطري ضبط من سر بزنگاه تمام شد. سنگ مزار مرمرين سرداران جنگ چالدران، پشمينه تن شيخ صفي كه پيشتر در چهل ستون اصفهان بود. نخستين كاغد ديواري در جهان. باارزشترين صندقچه و تزيينات روي مقبره شيخ. فرش دست باف و پرچمي كه گفته مي شود در جنگها به دست پرچمداران صفوي بوده. نمد هاي بزرگ و هداياي خاقان چين و ...

مریدان شیخ دیگر دراویش ژنده پوش نیستند. خانواده هایی از سراسر کشورند که با احترام و تامل و تانی به خانقاهش آمده اند. فضا شلوغتر از آن است  که پهلوانان چالدران مرا دریابند. آنان پانصد سال است در پای مرادشان آرام گرفته اند. دفعه پیش که به دیدارشان آمده بودم دستم را گرفتند و به دشت چالداران بردند. زود بر گشتم... بریدم.. زمین سرخ سرخ بود ... بوی خون در فضا پیچیده بود. اسبان بی سوار رم کرده بودند.. عشاق وطن بر شاه خوبرویان تحفه وفا آورده بودند سرهایشان را در قمار عشق باخته بودند.... کربلای ما آنجا بود....

درون مقبره شيخ صفي- عكس از داراب

فرصتي ندارم به شورگلي بروم. گشتي دگر بار در شهر و چلويي دوباره. اينبار با كباب اضافه!

شب در هواي خنك و بدون دود خوابيدم و صبح سرشير و عسل و سپس ترمينال به قصد تبريز.

اگر از يك برخورد ناخوش آيند و بدقلقي شاگرد اتوبوس بگذريم، اردبيليان با من يكي خوب تا كردند. پيرمردي كه پشت چراغ قرمز مناسبترين هتل را به من معرفي كرد، فروشنده كوهنوردي كه پانصد تومان به من تخفيف داد و راننده شاهسوني كه توصيه هايي از سر دلسوزي به من داشت.. و صعود سبلان يكي از دلپزيرترين صعود هايم بود. گويي همه مراقب بودند به داراب بد نگذرد و من با خاطره خوش آنجا را ترك كنم. به اميد ديدار دوباره و كشف ديدني هايي كه  این سری نرسيدم ببينم با اردبیل خدا حافظی کردم.

منزلگاه بعدي پشت اين در است. بازش مي كنيم و به سوي روشنايي سفر مي كنيم. گزارش كوي دلبران را از دست ندهيد. همسايه ها را خبر كنيد... شنيده ها را رها كنيد... چشمها را بايد شست...

 گنبد سرخ مراغه - عكس از داراب

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 4:26 توسط داراب |

 

نخستين آزاد راه ايران در چهل و پنج سال پيش از تهران رو به غرب [كرج] و سپس قزوين كشيده شد. اين اتوبان، پر رفت و آمد ترين راه كشور است. اتوبوسِ ولووي تهران - اردبيل از همين جاده به حركت در مي آيد. دو ساعت بعد قزوين را پشت سر گذاشته و به سوي شمال راه مي كشد.

از قزوين به رشت بزرگراهي در دست ساخت است. دهها ماشين راهسازي با تجهيزات مدرن حفاري در كارگاههاي پرشمار سخت مشغول كارند. در برخي جاها تا صد متر شيب كوه تراش خورده. سنگها ريزشي است و كاري پرهزينه در دست اجراست. توسعه را دوست مي دارم اما دلخوري خود را از تغيير و آسيب شديد چشم اندازهاي طبيعي پنهان نمي كنم. اي كاش دانش مهندسي راه با ملاحضه هر چه بيشتر حفظ محيط زيست همراه شود.

پيش از لوشان براي نهار نگه مي داريم. زير سايه درخت گردويي غذا مي خوردم.

كم كم به لوشان و منجيل نزديك مي شويم. منجيل است و بادهاي مشهورش كه آنجا دو اقليم از هم جدا مي شود. سازمان انرژي اتمي نيروگاههاي بادي برپا كرده. حركت نرم پروانه هاي بزرگ در كنار درياچه سد سفيدرود آرامش بخشند. روي بلندي هاي گلوگاه منجيل كه با تاج سد بسته شده به دنبال " ژولیده ام". محمود ژولیده زخمي شده. نود سال است كه جراحت تن او باز مانده. همسنگرانش كشته شدند وكسي نبود او را با خود ببرد. وقتي انگليسي ها رسيدند، اين گيله مرد شجاع حاضر نشد مرهم خارجی بر زخم هاي ايراني ببندد...

از خرابي هاي زمين لرزه شانزده سال پيش اثري نيست. اي كاش بنايي به يادبود مي ساختند. از تونلي رد مي شويم و رودبار به چشم مي آيد. باغهاي زيتون پيدايشان مي شود. چند دره زيبا روبروي شهر رودبار از جنگلهاي ارُس پوشيده شده.

جاده در كناره سپيد رودِ پرآب خرامان خرامان به رستم آباد مي رسد. خانه دوست كجاست؟! نمي دانم! مي گردم كه پيدايش كنم. يواش يواش سروكله درفك پيدا مي شود. در سمت راست جاده. كوهي تك و مخملين و بسيار زييا. شاهد هزاران ساله تاريخ. از تمدن پرشكوه مارليك تا به امروز. پشت درفك سرزمين ديلميان است. تيراندازان مشهوري كه حاضر نشدند براي ايران ساساني تير بيندازند. كه لابد از ستم شاهان در رنج بودند. چهار صد سال بعد خواجه نظام الملك آنها را به باديگاردي سلاطين سلجوقي گمارد. کدام یک سخت تر بود؟! درفك در پايين دست خود شاهدِ گريان ميرزا بوده است. كوچك جنگلي كه زير بمباران هواپيماهاي انگليسي مدتها سرگردان بيشه زارها بود... اما آن پشت پشتها خبرهاي ديگري هم بوده. بچه محصلهاي معصوم دانشكده فني كه قرار بود فني ياد بگيرند و كشور را از قرون وسطي بيرون كشند، به دست هر كدامشان جزوه اي داده شده بود. عده اي جزوه مائو به دستشان رسيده بود. چون مائو از روستا به شهر آمده و انقلاب كرده بود، آنها هم دنبال ميني بوسي بودند كه دوباره به روستا برگردند و از آنجا قيام كنند! و آنها كه جزوه كاسترو گرفته بودند، چون در آنجا نوشته بود كه فيدل از جنگل به شهر آمده و انقلاب كرده، فكر مي كردند حتما بايد از جنگل قيام كرد و به شهر سرازير شد. بينواها نمي دانستند دليل حضور فيدل در جنگل اين بود كه سرزمين كوبا پوشيده از جنگل است! همين و همين! و حضور درجنگل براي بازي انقلاب هيچ تقدسي ندارد! آره شاگرد ممتازان دانشكده فني خود را به پشت جنگلهاي درفك رساندند و به روستاي سياهكل رسيدند. آنها از استبداد ايراني خسته بودند. استبداد خارجكي دوست داشتند حالا روسي- كمونيستي يا چيني يا لاتين خيلي فرق نمي كرد. به يك پاسگاه ژاندارمري حمله كردند كه با كشتن چند ژاندارم سلطنت را براندازند. روستائيان لوشان دادند و تكاوران شاهنشاهي در چند ساعت همه شان را زدند. [اي كاش مي ماندند و مي ديدند كه فيدل محبوب با پنجاه سال سلطنت روي همه شاهان را سفيد كرده] تنها يكي دررفت تا فتنه و حماقت برادر كشي را به شهر بَرَد. كوچك جنگلي را دوست دارم! چرا؟! چون ميرزا مرگِ خود را بر ايراني كشي ترجيح مي داد. چيزي كه چپولها ترجيح ندادند...

آوه... از كجا به كجا رسيديم!... تا داشتم از اين فكرها مي كردم، ماشين به رشت رسيد. هوا شرجي بود. رشت سال به سال جلوه هاي شماليش را از دست مي دهد. نمي دانم چرا در كناره راه گل و بته نمي كارند؟ گلدانهاي جلوي پنجره هاي چوبي چي شدند؟! پس سقفهاي سفالي جلبرگ زده كجا رفته؟! کجاست بركه ها؟ كو اردكها؟...

جاده از شهر بيرون مي زند. از ميان شاليزار به بندر انزلي مي رسيم. اينجا سالانه هشت برابر تهران باران مي آيد. شهر زنده ياد سيروس قايقران. چقدر آن جوان خوش تيپ بود! دوست ندارم بندر انزلي بزرگتر شود. چون بزرگي شهر مساوي كوچكي تالاب انزلي است. زخيره گاه بي نظيري كه از فاضلاب و كود شيميايي و تجاوزِ ساخت و سازها به حريمش در رنج است. سيماي شهر بي رمق است. جاده تا كپور چال از كناره دريا مي گذرد. دريغ از يك سانتيمتر ساحل آزاد! اگر خانه و تاسيسات هم نباشد هر كس از راه رسيده سيم خاردار كشيده ميان دريا و جاده. به رضوانشهر و پونل مي رسيم . جاده به دل جنگل باز مي گردد. كارخانه بزرگ كاغذ سازي خودنمايي مي كند ((فكر كنم اسمش چوكا بود)). ساعت پنج غروب با گذشتن از اسالم در تالش (هشتپر) پياده مي شوم.

كوله پشتي رنگاوارنگم بر دوشم سنگيني مي كند. كودكان تالشي مستر خطابم مي كنند! دنبال ساحلي مي گردم براي شب ماني. راننده آذربایجانی تاكسي ، مرا به دوستِ كردِ خود مي سپارد كه به پلاژ گسيول برساندم. شش غروب با گذشت از جنگل به ساحل مي رسم و چادر به پا مي كنم.

شب خوبي را پشت سر مي گذارم. گرماي هوا از نيمه شب مي شكند و نسيم خنك جايگزين آن مي شود. همه امكانات در پلاژ است. نيروي انتظامي برخوردي محترمانه دارد. شامگاهان چند بار از خواب برخاستم.‌ گاوي كه در پلاژ ول بود هوس مي كرد چمن زير چادر مرا هم بچرد. صبح، آفتاب كه در آمد، چادرم به حمام سونا تبديل شد. خيلي زود صبحانه خوردم و عرق ريزان اثاثم را جمع كردم كه به ميان تالشيان بروم.

 

صدو هفتاد سالي مي شود كه با ننگنامه تركمان چاي تالش عليا از كشور جدا شد و تنها سفلايش در ايران ماند. بخشي از آستارا- لنكران- ماسالي - جليل آباد- بيله سوار- ساليان- نفت چاله و ... رفتند زير بليط روس و غرب استان گيلان همچنان تالشي ماند.از آستارا تا ماسوله. اين خطه زرخيز و خوش آب و هوا، مردماني دير پايان مي پرود. در اين سالها كه مرزها گشوده شده، وابستگان دو سوي مرز يكديگر را پيدا مي كنند. دورافتادگان از ميهن به عمر هدر رفته تاسف مي خورند. تالشي هايي كه آن طرف را ديده اند معتقدند كه: آنجا خبري نيست!

اصالتِ اهاليِ شهرستان دويست و پنجاه هزار نفري تالش، تالشي است. اما از ديگر نواحي هم به آنجا مهاجرت شده. تركمن ها، آذري ها و كردها. تجارت شهر در دست تركزبانان است . تالشيان اهل سنت و شيعه هستند. مرز ديني ميانشان نيست. بزرگترين نمودِ آن ازدواج ميان پيروان هردو فرقه ديني است. بسيار ملايم، ساده و راحت به نظر مي رسند. سرزمينشان بس زييا و پر بركت است. البته امسال بي آبي كشيده اند.

"به گزارش روابط عمومي وزارت راه ترابري به جز محور شمشك به ديزين و اسالم به خلخال همه راههاي كشور باز است."

در فصل بارندگي جمله بالا مرتب از اخبار رسانه هاي ايران به گوش مي رسد. برويم ببينيم اين جاده چرا آنقدر بسته مي شود؟

از اسالم ماشينهاي چهار سو را سوار مي شوم. ييلاق تالشياني كه از گرماي تابستان، سه ماهي به ارتفاعات مي روند. جاده بسيار خلوت از ميان جنگل انبوه اسالم مي گذرد. براي دوچرخه سواري جان مي دهد. جوان تالشي تند مي راند. اول آهنگهاي فارسي مي گذارد و سپس تركي. بسياري از تالشيان زبان تركي ميدانند. هر جا كه مي ايستد، من هم مي پرم پايين و عكس مي گيرم. بين راه همه مسافران پياده مي شوند. نزديكي ورگه دره راننده متوجه مي شود كه فراموش كرده بستني هايِ جعبه عقب را كه بايد يك روستا پايين تر تحويل مي داد، تحول دهد. به راه ادامه مي دهد. مي گويم برگرد. من پياده مي شوم براي عكاسي و او باز مي گردد. دو عكس كه مي گيرم شارژ باتري دوربين تمام مي شود. دقايقي بعد راننده از راه مي رسد و مرا به چهار سو مي رساند.

مرد تالشي- عكس از داراب

در چهار سو كوله ام را پيش يعقوب مي گذارم. از ميان كلبه هاي تالشيان مي گذرم تا به روي تپه بلند چهار سو بروم. مردماني بس ملايم. پسرهاي كم سن و دختران دم بخت سلام مي كنند. خيلي راحتند. ميان كلبه ها فقط سيم يا طنابي كشيده شده. زني مقابل خانه اش ايستاده و موي سرش را شانه مي كند. مادران با كودكان خود فارسي صحبت مي كنند و با بزرگترها تالشي. شمارش اعداد همان فارسي است. زبانشان بي شباهت به گيلكي نيست. اسم بچه ها را مي پرسم؛ سعيد، مهرداد، محمد و شايان.

تالشيان - عكس از داراب

پانزده دقيقه بعد به روي تپه مي رسم. به سختي مي توان دريا را ديد. حال و هواي جالبي دارد. خنك اما همچنان شرجي.

خودروهاي گذري از خلخال و تالش نيازهاي ييلاق نشينان را برايشان مي آورند. رانندگان تركزبان خود را موظف نمي دانند كه تالشي بدانند. تالشي ها يا به فارسي و يا به تركي با آنها به گفتگو مي پردازند.

در روستاي نسبتا بزرگ چهار سو حتي يك سگ هم پيدا نمي شود. هيچ صداي مزاحمي هم شنيده نمي شود. كلبه ها عموما چوبي است با سقف ايرانيت و از داخل با گِل اندود شده. وقتي تند بادي مي وزد ايرانيتهاي فرسوده را هم از جا مي كند و من نفهميدم بناهايي اينچنين سبك و موقتي زير برف و بوران مشهور منطقه چگونه دوام مي آورد؟! روستا برق ندارد و ارضي محل ملي است و اقامتگاه هم فصلي. با شروع پاييز تالشيان به جلگه هاي درياي مازنداران باز مي گردند.

مرز ميان جنگل و چمنزارها همان حدود است. البته از سبزي چمنزارها هم چيز زيادي بر جاي نيست. مي گويند امسال بارندگي كم بوده كه مراتع خشك شده. من چراي بيش از حد دام را مهمتر مي دانم.

روستاي تالشي عكس از داراب

به جز شرق خلخال در نواحي جنوبي و حتي جنوب غربي خلخال هم تالشي ها هستند. شهرهاي كلور و هشتجين هم تالشي هستند.

پيش از نيمروز با يك نيسان باري خميده زير بار چوب جنگلي از چهار سو به خلخال مي روم. روي گردنه، راهداري مستقر است. راننده مهربان و ملايم تالشي از كولاك همه روزه گردنه در زمستان مي گويد. هر روز بعد از ظهر.از حدود امانگاه وارد شهرستان خلخال مي شويم. باد تندي مي وزد. جوان راننده مي گويد: من كندوي عسل هم دارم . اما امسال شدت باد مانع كندوداري ماست. راست مي گويد. شيشه هاي ماشين را بالا زده ايم. به مجره مي رسيم و سپس به خلخال. دو اتفاق در اين چند ساله اين شهر را از انزوا درآورده؛ تاسيس دانشگاه نسبتا بزرگ آزاد و كارخانه نئوپان. حتي از تبريز هم دانشجو به خلخال مي آيد و هيزم جنگلهاي توالش به كارخانه شهر مي رسد.

خلخال بسيار به نظرم درخشيد. سخت ييلاقي است. هوا به خنكي ماه فروردين تهران است. همه جا تر و تميز. خيابانها خلوت. خانه ها، ديوار آجري و سقف شيرواني دارند. اين منظره ها اكنون در ديگر شهرها به فراموشي سپرده شده.

چهره هاي آذري پيدايشان مي شود. جواناني با كت و شلوار مشكي و پيراهن سفيد. مدتهاست كه ديگر از اين تيپها در تهران نمي بينيم.

كاميونت هيزم كش به اصرار من پانصد تومان كرايه مي گيرد و مي رود. پيش خود مي گويم؛ داراب خوب زرنگ شدي ها! اگر با سواري مي آمدي بايد دست كم هفتصد تومان كرايه مي دادي! در اين فكر و خيال بودم كه يكباره متوجه شدم كتاب نقشه ام را در نيسان جا گذاشته ام! همزمان يك پژوه 405 جلوي پايم ايستاد كه آقا كجا مي روي؟ من هم سوار شدم كه مرا به كارخانه نئوپان برسان. من در تعقيب نيسان كرم رنگم. پژو كه حكم ماموريت دريافت كرد آژير كشان خيابانهاي شهر را درنورديد تا بلاخره به نيسان رسيد. كتاب محبوبم و نقشه گنجم را پس گرفتم. راننده مرا به ترمينال اردبيل رساند و پانصد تومان گرفت! صدايي در گوشم وزوز مي كرد كه؛ داراب تو چه قدر زرنگي! اگر با سواري مي آمدي سيصد تومان به نفعت بود!!
خوشبختانه يا متاسفانه اتوبوس اردبيل آماده حركت بود و من فرصتي براي گشت و گذار در خلخال نيافتم. فقط توانستم از سوپرماركت دم ترمينال آبميوه و كيك بگيرم. پيرمرد محترم باقي پولم را دودستي تعارف كرد.

جاده؛ آسفالت خوبي دارد. رانندهِ جوانِ اتوبوس از پيچ و خم جاده بي مهابا مي گذشت. در نزديكي گيوي كارگاهي به بزرگي كارگاه سدسازي به چشم مي آيد كه كوهها را خراش مي زنند. لابد قرار است به روي رود "آپار" بندي بزنند. بعد از گيوي كه با بيست و پنج هزار جمعيت شهرستان شده، اطراف جاده را دشتهاي كوچك و ناهمواري فرا گرفته. آنجا آنقدر باران مي بارد كه گندم ديم هم كاشته شود. تازه زمان برداشت رسيده. يك ماه ديرتر از نواحي معتدل كشور. ماشين كنار هر روستايي مي ايستد و مسافر پياده و سوار مي كند. در يكي از اين ايستها مردي زبر و خسته كنار دستم مي نشيند. "سو" مي خواهد. به او مي دهم. ليوان دم دستم نيست. مي گويم با بطري بنوش. يك جرعه كه مي خورد مي گويد گرم است. از آفتاب تيز سر مزرعه شاكي است. حوالي هل آباد پيرمردي با كلاه شاپو عصا كشان از ته ده دست تكان مي دهد كه ماشين نگه دارَد! و نگه مي دارد. مسافران قدمهاي پيرمرد را مي شمارند. راننده مي خندد و برخي لبخند مي زنند و كنار دستي من غرغر مي كند و من لذت مي برم كه در آذربايجان، چهل مسافر يك اتوبوس زير گرماي خورشيد منتظر يك پيرمرد مي شوند.

نزديكي روستايي به نام عباس آباد، جاده فرعي به سوي درياچه نئور مي رود. چشم انداز منطقه مانند دامنه هاي الوند همدان است. در نزديكي "هير" كوهها پس مي كشند و دشت پر بركت اردبيل فراخ مي شود. كشتزارهاي گندم و جو و سيب زميني، دامداري ها و مرغداري ها، بشارت از ثروت ساوالان نشينان مي دهند.

ساعت چهار بعدازظهر به اردبيل مي رسيم. آنچنان باد خنكي مي وزد كه اگر كاپشن مي داشتم مي پوشيدم. ده درجه اي از تهران خنكتر است.

با گامهاي بعدي همراهم باشيد. شما را به گردش در اردبيل مي برم. راستي با صعود سبلان چطوريد؟! مايليد دست در دست هم بر فراز آذربايجان سرود عشق بخوانيم؟! آیا مي دانستيد كه شاهسونها هم دل مي بازند؟!

همراه شو عزيز

همراه شو رفيق

تنها نمان به در.....

((  یکی به من یاد دهد چگونه می توانم مصاحبه هایم- فایلهای صوتی - را در صفحه وبم بگذارم؟!))

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 0:44 توسط داراب |