
موزه قاجار - تبریز
هوشنگ گلشیری- نویسنده درگذشته - حدود ده سال پیش در مجله دنیای سخن نوشته بود: کارم تدریس در آموزشگاه است. بعدازظهرها را کلاس نگرفته ام که وقتم آزاد باشد و بتوانم بنویسم. اما دستم به قلم نمی رود!
البته واضح و مبرهن است که ما در جایگاه گلشیری نیستیم! اما نمی دانم چرا من هم دستم به قلم نمی رود و این سفرنامه به پایان نمی آید. امشب می خواهم هر طور شده تمامش کنم، امیدوارم خرابش نکنم!
در دومین روز سفرم از خیابانهای خلوت روز تعطیل به ارگ علیشاه رفتم که نماز جمعه هم در مصلای نیمه کاره کنار آن برگزار می شود. آرامش آن روز سطح شهر فرصت مناسبی برای عکاسی بود.

عکسهای ارگ در زمان ناصرالدین شاه ((این عکسهای قدیمی جزء مجموعه کاخ گلستان تهران است)) با وضع کنونی قابل مقایسه نیست. از ارگ فقط تاق و دروازه اصلی آن بر جای مانده و ضمائم قلعه مانند آن محو شده. تبریزی ها از تخریب دیوار ارگ با استفاده از دینامیت سخن می گویند! بعد به بازار تبریز رفتم.
قدمت بازار بزرگ تبریز به حدود 700 سال پیش باز می گردد. اگر سقف سرپوشیده آن همانی باشد که از اول بنا شده پس فوق العاده است که در زمین لرزه ها تاب مقاومت داشته. تیمچه ها، قفلهای کهنه بر روی درهای بزرگ چوب گردو، گذرگاههای پیچ در پیچ، مغازه های آینه و شمع دان، چهره های دوست داشتنی و دنیای بدون سر و صدای ماشین، عالمی دارد. آقا ما از تبریز خوشمان آمده، حالا چکار باید بکنیم؟ البته مشروط به اینکه ترکی بازی در نیاورند- چشمک-
کفش تبریز شهرت فراوان دارد. اسفناک است که در راسته کفش فروشان هم کفشهای چینی در ویترین آمده. از تبریزیان انتظار نداشتم در حالی که خودشان بهترین کفشها را می دوزند، کفش چینی به بازارشان راه دهند.

یک جوان کفاش و مودب و دسته گل تبریزی اجازه داد عکسش را بگیرم.
سپس سر از خیابان تربیت درآردم.
خیابان تربیت یادآور محمد علی تربیت و گنجینه فنون اوست. تبریز در دوره مشروطه بسیار شکوفا و فعال بوده و رجال استخوان داری که از این گنجینه بیرون آمدند، به چهره های ملی کشور تبدیل شدند. مانند حسن تقی زاده. هر چند دکتر شریعتی و بعضی های دیگر او را خوش نمی داشتند. و از ت تقی زاده هم بدشان می آمد! بافت خیابان تربیت هنوز زنده است و فقط به روی پیادگان باز است. اما اگر هشدار ساخت بازاری مدرن، که همچون اعلامیه مرگی در آنجا نصب شده، عملی گردد، این گذرگاه تا چند سال دیگر به تاریخ روانه خواهد کرد.
کوچه های مرکز تبریز تنگ و باریک است. در چند کوچه بن بست دروازه های آهنین گذاشته بودند.
به موزه آذربایجان می روم. ساختمان آن قبلا نمایشگاه مشروطه بود که اکنون به خانه مشروطیت منتقل شده.
موزه تبریز بعد از ایران باستان بزرگترین موزه ملی کشور است. به جز یافته های استان های شمال غرب، آثاری از لرستان، جیرفت، شهر سوخته، ری و سایر نقاط کشور و سکه هایی از دوره هخامنشیان تا قاجار در خود جای داده.
در زیر زمین موزه مجسمه های رعب آوری- اثر احد حسنی- وجود دارد که بی همتاست.
خسته به هتل باز می گردم. در راهرو بانویی بلند بالا سلامی می کند و من سری تکان می دهم و به اتاقم می روم. بعد از استراحت و نهار بیرون می زنم. همان بانو را دوباره می بینم که روبروی آینه راهرو بی روسری موی سرش را مرتب می کند! معلوم می شود که خارجی است. از جوان همراهش که به اندازه غیر عادی بلند قد است ملیتشان را می پرسم. هلندی هستند.
بعد از ظهر به ولیعصر می روم. که اعیان نشین است. بسیار شیک و مدرن و زیباست. در بعدازظهر آدینه خیلی خلوت است. در آنجا به یک فروشگاه بزرگ سر می زنم؛ مکالماتی که می شنوم به زبان فارسی است.
از بلندی های ولیعصر به بهارستان که برجهای بسیار جالبی در خود جا داده، و بعد به باغمیشه و الهیه می روم. برو بام شهر خیلی به تهران شبیه است .اگر چشمانتان را ببندند و در تبریز فرود آورند، به این سادگی ها تمایز آنرا با تهران متوجه نخواهید شد. جز اینکه تمیزتر است و می توان هوایش را تنفس کرد.. پل سازی ها و کارهای عمرانی همانند شمال شهر تهران پیش می رود. اتوبوس سوار می شوم تا به مقبرة الشعرا برسم. هوا رو به تاریکی است. خیابان عباسی از میدان فهمیده و با عبور از محلات قدیمی و پل سنگی به ششگلان می رسد. اطراف مقبره بافت، کهنه و پایین شهری است. خانواده هایی در فضای سبز آرامگاه دیده می شوند. هوا خنک و عالی است. صدای آواز بگوش می رسد. زیر تاج بنای یادبود چند خواننده خوش ذوق حیدربابا می خوانند. نوجوانان هم دورشان حلقه زده اند. صدایشان مرا گرفت. به نزدیک رفتم و آوازشان را ضبط کردم. به نوبت می خواندند. الحانشان گرم و جذاب است و در چهرهایشان ذوق می طراود. [هنوز آن ترانه ها در گوشم زنگ می زند] از عشق به آذربایجان می خوانند. من هم به وجد می آیم و دوست دارم هم آوازشان شوم. تحسین شان می کنم.. عجب! داستان عشق به هر زبانی زیباست. در پایان به فارسی و ترکی اظهار علاقه می کنند به دیگر هموطنان که مقدمشان را گرامی می داریم. با یکی از آنها صحبت می کنم، می گوید: بابا ما پان ترک نیستیم! فقط زبان مادریمان را دوست داریم. می گویم: اگر داستان همین باشد، نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است.. اما ای کاش داستان همین باشد که متاسفانه نیست! در آن لحظات تحت تاثیر صدای گرم آوازشان بودم و نمی خواستم ارتباطی میان زبان ترکی آن خوانندگان تبریزی و ترکان تاریخی برقرار کنم. دیگر صدای توپ ترکان عثمانی در چالدران به گوشم نمی رسید. دیگر صدای شیون دخترکان تبریزی را نمی شنیدم که پدر و مادرشان به تیغ سربازان ترک به زمین می افتادند و خودشان به اسارت به اردوی عثمانی کشیده می شدند ... گاهی با شریعتی هم عقیده می شوم که از ت تاریخ هم بدش می آمد. اگر اعمال وحشیانه قبایل اغوز و ترکمان در هزار سال گذشته نبود، اگر کشتار های مکرر در مکرر عساکر عثمانی در تبریز نبود، اگر بیداگری های سلسله پشت سلسله آن قبایل حاکم شده در ایران نمی بود، شاید هیچ بهانه ای برای نقار میانمان نمی افتاد و خیلی راحت می توانستیم از هر آواز دلنشینی حض ببریم و مستانه رها شویم در گلستان پرنقش و نگار میهنمان بدون هیچ واهمه و اما و اگری.. نمی دانم! ای کاش تاریخ نگاران نمی نوشتند که عثمانی های اشغالگر تبریز به بهانه مرگ دو سه سربازشان چگونه و با چه نفرتی به قتل عام تبریزیان پرداختند و هر جنبنده ای را که یافتند، کشتند. طوری که بعد از سه روز دوازده هزار نفر از مردم بی گناه و غیر مسلح تبریز کشته شدند ((سال 993 ه.ق)). پیران شهر قرآن بر سر گذاشته و طلب امان می کردند. خدای من حتی تاریخ نگاران خود عثمانی ((ابراهیم پجوی در تاریخ پجوی، دارالصناعه عامره، استانبول 1284 ه.ق)) هم این قتل عام و غارت صعوبانه را تقبیح کردند.. این هاست که در وجدان تاریخی من ایرانی ثبت شده و پرده ای بر دل و چشمان می اندازد. و نام ترک و از آن بدتر هر گونه هم گرایی میان ترکان مرا می آزارد. شعاع این آزردگی، ناخواسته دامان زبان ترکی را هم می گیرد. و اشکال اصلی اینجاست که بزرگترین قربانی ظلم ترکان، امروزه زبان ترکی در کام دارند و گاهی چه آسان به جای ظالمان گرفته می شوند! طنز گزنده تاریخ آن است که در شهر تبریز که همیشه از تاتاران و ترکان (عثمانی) و ترکمانان در عذاب بوده و به شکل شدیدی نسبت به آنها تنفر ورزیده، شعار های تاریخِ مصرف گذشته "پانترکی" شنیده شود! یعنی همگرایی با بزرگترین دشمنان تاریخی خودِ آذری ها! اگر شماری از جوانان شهر- هر چند اندک- نماد غارتگران دیارشان را از خود بدانند چه می توان گفت؟! حیرت آور است که در این ده پانزده سال گذشته، به اصطلاح روشنفکران آذربایجان یادشان آمد که بوزغورد اسطوره آنان بوده است! حیرت آور است که کانون شعر و ادب و فرهنگ ایرانی و فارسی به یکباره متوجه شد که زبان فارسی یک زبان تحمیلی است! هیچ کدامشان نپرسیدند چگونه می توان به زبان تحمیلی و به زور منظومه هایی به آن پایه زیبا سرود. نمی دانم بر آذربایجان چه گذشته؟ اما ظن من این است. نسل پر شمارِ جوان، بی کار و بی آینده که نه سینما دارد نه گردشگاه دارد نه آینده شغلی دارد نه کنسرتی در شهرش برگزار می شود نه می تواند دست در دست محبوبی در ایل گلی قدمی بردارد و خلاصه به امان خدا رها شده و رسانه های دولتی هم بر کسالت او می افزاید و در حیطه سیاست هم هر صدای ایران خواهی به دشمنی با دین و حکومت تعبیر می شود، در این برهوت و میدان خالی، جوانان ناراحت و تشنه حرف تازه، چه طعمه خوب و چرب و نرمی هستند که کسانی پیدا شوند و علت العلل همه اشکالات را به گردن شونیستی بیندازند که معلوم نیست کیست و کجاست؟ و تمام تاریخ را وارونه جلوه دهند. بگذار بگویم که از تبریزیان باهوش هرگز توقع نمی رود که جای گرگ و میش را اشتباه بگیرند.

در فرامین حکومتی به فرماندهان ترک عثمانی می گفتند: این مردم (آذری ها) سرکش هستند و زیر فرمان ما نمی روند. تا هر جایی که توانستید سرزمینشان را بگیرید و ضمیمه خاک عثمانی کنید و اگر نتوانستید نگهداری کنید، تا می توانید خانه هایشان را ویران و اموالشان را غارت کنید و باز گردید. یک ایرانی چه احساسی پیدا می کند نسبت به ترکان وقتی حکم "عثمان پاشا" را می بیند که گفته بود به تاتارهای کریمه هم بگویید در حمله به تبریز شرکت کنند تا در این غزا ((قتل و غارت تبریز ثروتمند)) سهمی و ثوابی هم به انها برسد! شگفتا که شیخ الاسلامهای عثمانی هم فتوا به حلال بودن جان و مال و ناموس ایرانیان می دادند!
حال این گره چگونه گشوده می شود که از یک سو دل تبریزیان را به دست آورد.تبریزی ای که به هر حال زبان امروزیش ترکی آذری است و زبان مادریش را دوست دارد. که به خودی خود طبیعی و بدیهی است. اما از سوی دیگر نام "ترک" و هر نسبتی با ترک، ایرانیان را به یاد هزار سال مصیبتی می اندازد که هر ناظر بی طرفی تبه کاری های مداومشان را تصدیق کرده است. حتی اگر مردی مانند فارق سومر استاد دانشکاه آنکارا باشد که مکرر در کتاب "اغوزها" می نویسد: تنها انگیزه قبابل ترکمان و اغوز در جنگها در ایران و دیگر جای ها، غارتگری و به دست آوردن غنایم بوده. وقتی می گوید: سلطان سلجوقی برای به دست آوردن دل سپاهش آنها را در غارت نیشابور ازاد گذاشت..... خوب تکلیف چیست؟! این در حالی است که ما ایرانیان هیج احساس بدی نسبت به دیگر جوامع زبانی نداریم. مثلا به مناسبات میان ما و ارامنه نگاه کنید. به زبان و مذهب و فرهنگشان احترام کامل می گذاریم چون از آنها بدی ندیده ایم و حتی احساس دین هم بدانها داریم.(چون به دلیل جنگهای ایران و عثمانی از سرزمین خود پراکنده شدند)
راه منطقی و مورد حمایت تاریخ و علم و عقل همان راهی است که آذری های خودشناس می روند. که آنها هم ایرانی ( از نظر نژادی و تباری و فرهنگی و تاریخی) هستند. تنها زبانشان در تحولات تاریخی به ترکی گراییده. به این ترتیب نه سرگذشت شان را جدا می دانند و نه سرنوشت شان. و با ایجاد فضایی سالم راه پرداختن به زبان ترکی اذری برای علاقمندان به آن باز و هموار باشد. شهریاران به هر زبان که بسرایند، ناراحتی و شکی تولید نمی کند و بر سرمایه ملی می افزایند.
اگر فتنه گران بگذارند و نابخردی های خودمان هم بگذارد، در آذربایجان هیچ خبر بدی نیست. ولی این را هم ناگفته نگذارم که به نظرم در آذربایجان، هم از تبار مهاجمان ژنهایی بر جای مانده و هم از تبار آذری های ایرانی. هر چند غلبه نژادی کاملا با تیره ایرانی است. اما گاهی رگ ترکی آذربایجانی ها می جنبد و بر ریشه ایرانی آنها می تازد. این البته خیلی کم است. و گمان نمی کنم هرگز بتواند حمایت عموم آذربایجانی ها را به دست آورد. حوادث خرداد گذشته تبلوری از این داستان بود. در پایان یادآور شوم به آن جوانان آذری که خود را ترک می دانند و دو انگشت میانی خود را خم کرده بودند و سنگ پرتاب می کردند و مراکز دولتی را که مال خودشان است را تخریب می کردند، آیا می دانند همین شهر تبریز چند بار به وسیله واضعان و مبلغان همین انگشتان خم شده نابود و تخریب شد؟! و جالب است امروزه هم آنجا که جای آتش زدن و ویرانگری است با نام و نشان ترکان آناتولی روبرو می شویم! از یک تبریزی شنیدم که می گفت: پانترکان در نقل تاریخ آنجا که تبریز به اشغال عثمانی در می آمده، از آن به عنوان رها و آزاد شدن تبریز یاد می کنند!!! اما فکر نمی کنند که چرا این عساکر آزادی بخش مردانشان را کشتند و زنانشان را به اسارت بردند و ثروت تبریز را غارت کردند و عمارات معظم شهر آزاد شده را با خاک یکسان کردند؟! و چرا نیاکان تبریزیان چنین دفاع حیرت آوری از شهرشان کردند و هرگز زیر یوغ ترکان عثمانی نرفتند؟ اگر همگی ترکید [پانترکیسم] این همه نفرت برادران عثمانی از آذربایجان و تبریز برای چه بوده؟!
((عین همین داستان را در جنوب کشور شاهد بودیم. پس از انقلاب شماری از جوانان خرمشهر زیر نام خلق عربی و همبستگی با عراق بعثی [پان عربیسم] با هدایت و حمایت عراق به خرابکاری در خوزستان مشغول شدند. وقتی آرزوی شان براورده شد و ارتش آزادی بخش صدامی، قادسیه دوم را تکرار کرد و خرمشهر را گرفت، مزدشان را کف دستشان گذاشت! شهر خرمشهر با وسایل انفجاری و لودر و بولدوزر نابود شد. خوب اگر عراقِ بعثی که خرمشهر را محمره می خواند این شهر را عربی و از خود می دانست، چرا اموال خود را تخریب کرد؟! در هویزه هم با زنان عرب ایرانی بنا بر سنت اعراب مانند غنیمت جنگی رفتار شد.))
ناخواسته قلم به جایی چرخید که باز هم سفرنامه ناتمام بماند!