
روز سوم هوس كرده بودم بامدادن تبريز را ببينم. پس صبح زود بيرون زدم. نيم ساعتي گشتم. همه جا خلوت بود. به نظر مي رسيد تهرانيان از تبريزي ها سحرخيزترند.
حدود ساعت هشت به نانوايي حيدرپور برخوردم. در خياباني كه ميان ميدان ساعت و استانداري كشيده شده.
حيدرپور پاكيزه ترين نانوايي اي را اداره مي كرد كه تا كنون ديده ام. البته در تهران بيشتر نانواها آذربايجاني هستند. اما نانوايي حيدرپور تبريزي چيز ديگري بود. روي چونه هاي نان لفافه كشيده بود. با همه مشتريان احوال پرسي مي كرد. وقتي دانست داراب تركي نمي داند به فارسي چاق سلامتي كرد و كمي بيشتر احترام گذاشت كه مثلا غريبي نكنيم..حكايتهايش با كارگرانش هم تمامي نداشت. وقتي نان از تنور بيرون مي آمد به هر مشتري تكه اي روزنامه مي داد كه دستش نسوزد. يك مسافر ديگر هم كه در صف بود، رفت از ماشينش سفره اي بياورد براي نان و حيدر پور مشتري ها را كنار زد و نانهاي آن مسافر را تا دم ماشينش برد. ناني روغني كه از او گرفتم برشته و خوشمزه بود.
كنار حيدرپور مغازه سرشير و عسلي برقرار بود كه صبحانه مي داد. بيشتر مشتريانش كارگران ساختماني بودند. با رغبت هر چه تمامتر من هم مشتري مغازه كوچكش شدم. شكم صاحب مغازه از خود مغازه بزرگتر بود اما شاگرد مو بور او تَركه و خوش تيپ بود. گوش تا گوش كارگران نشستم و عجب صبحانه اي خوردم! جاي شما خالي..
آش دوغ هم بود كه من از هر آشي دوري مي كنم. اما با تعريف هاي شهربانو دفعه بعد - اگر دفعه ديگري باشد- آش و دوغ هم خواهم خورد.
به خانه شهريار رفتم.

خانه استاد شهريار

حكايت تبريز تا همين جا بماند.
صبح روز چهارم تاكسي سوار شدم به مقصد ايستگاه راه آهن تبريز. راننده با صفاي تاكسي همچون راهنماي تور درباره تبريز برايم توضيح مي داد. از نخستين خط آهن و نخستين تراموي ايران. كه روسها در فاصله ايستگاه راه آهن تبريز - جلفا به مركز شهر را ترامواي كشيده بودند كه اكنون خيابان بيست و دوم بهمن شده. بين راه اسبان واگن كش را تعويض مي كردند و محل توقف را نيم راه مي گفتند. كه هنوز هم مي گويند. راننده خيلي محبت مي كرد و در پايان كوله پشتي ام را از صندوق عقب پايين گذاشت. چنين كاري در ميان رانندگان مرسوم نيست و با تعارف زياد كرايه برداشت. در حالي كه با هم دست مي داديم، سخن پاياني او پيامي مبهي بود كه مي خواست من به تهران ببرم. او گفت: درباره ما حرفهايي مي زنند كه درست نيست، ما مردمان بدي نيستيم!

عظمت ايستگاه راه آهن مطابق شئونات تبريز بود.
اگر مي خواستم با قطار به مراغه بروم بايد تا چهار پس از نيمروز صبر مي كردم. پس از ايستگاه بيرون رفته و با سواري تا زير پلي سر راه خسرو شهر رفتم . همين كه پياده شدم مسافربران دوره ام كردند.. سعيد آمد و گفت: مراغه! من هم كوله پشتي را به او نشان دادم كه بردار و او هم برداشت و در جعبه عقب پژوي آرديش گذاشت. حالا خوانندگان خارج از كشور كه نمي دانند آر دي چيست؟ سعيد پشت رول نشت و راه افتاد. من در عقب ماشين ميان دو افسر وظيفه پليس جا گرفتم. شروع حركت سعيدِ داش مشدي با پخش ترانه هاي فارسي همراه بود و كم كم به تركي رسيد. از شهر كه دور مي شديم ترانه فوتبال آرش را كه براي پيروزي تيم ملي مي خواند، پخش مي شد.. :" پاش بيفته جون هم برايت مي دهيم اي ايران". افسران مراغه اي همين كه ديدند داراب ايران گرد است، با علاقه به تشريح زيبايي هاي مراغه پرداختند. كه بروم كجاها را ببينم. نيروگاه تازه تاسيس بين راه را با افتخار و شادي نشانم دادند كه اين نيروگاه اتمي است.- كه البته نبود- كنار دستيم مامور بود هر گاه كه مي خواستم عكسي بگيرم شيشه ماشين را پايين بكشد.. يك بار سعيد بد سبقت گرفت. در آينه به او نگاه كردم و هيچ نگفتم. بار دوم كه تكرار كرد، گفتم: اگر يك دفعه ديگه بد سبقت بگيري از ماشين پياده ات مي كنيم. سعيد مشدي خنديد و گفت: چشم ديگه تكرار نمي شه. كه البته شد..
بسياري از جواناني كه سربازي رفته اند، اين شهر را با پادگان آموزشي "0 - 6" مي شناسند. جايي كه گروهبانهاي شكم گنده پوست سربازان را غلفتي مي كنند تا ورزيده شوند.. وقتي به آنجا رسيديم، سكوت سنگيني بر من باريدن گرفت. تپه ماهور هاي درون پادگان پر از خطوط پاكوب بود. بته هاي آنجا از عرق سربازان آبياري مي شود. خوب كه نگاه مي كردي جاي پاي هزاران جواني را مي ديدي كه آموزش ديدند و به مرزها رفتند و سرود سربازي سر دادند تا ايراني سربلند بماند. اي كاش مي توانستم از سيم خاردار بگذرم و بوسه زنم بر خاكي كه روزي پوتين سربازي را لمس كرده ..
كمي بعد فرودگاه و بعد حلقه اي سبز فام گرداگرد مراغه پديدار شد. شهر در ميان باغهاي وسيع و كم نظير گم شده
در ابتداي شهر ترافيكي دم پمپ بنزين به چش مي آيد. در مراغه بنزين كم ياب است و صف پمپ بنزين طولاني. پياده مي شوم. اول از همه بليط قطار مي گيرم و در چند ساعتي كه وقت دارم، دنبال ديدني هاي مراغه مي گردم.
شهر مراغه در دوران ايلخانيان پايتخت مغولان بوده و گنبدهاي فراواني هم شكل هم از آن دوران برجاي مانده .

در گنبد سرخ با توماس و ستاره؛ دو دانشجوي مجارستانيِ زبان فارسي در دانشگاه بوداپست، آشنا مي شوم و همراه مي شويم و يكي يكي گنبدها را مي گرديم. اهالي مراغه آي مهمانوازي كردند.. مقابل يك تعميرگاه اتوموبيل ايستاده بودم و ته يك بطري آب معدني را مي آشاميدم. شاگرد كم سن و سال مكانيكي، آمد و گفت: بطري را بده برايت آب خنك بياورم. آن چنان در آوردن آب عجله كرد كه ترسيدم زير ماشين برود.
در خيابان مردي با صداي بلند داد مي زد: داراب! داراب! سلام! با تعجب گفتم: عليك سلام و شگفت زده كه اينها داراب را از كجا مي شناسند؟! بعد از خوش و بش گفت: مرا نمي شناسي؟ گفتم: نه! گفت: من هماني هستم كه بليط قطار برايت صادر كردم. حالا مقايسه كنيد هوش و حواس داراب را با اهالي مراغه!
عالمي داشتيم با توماس و ستاره و همه جا با هم مي رفتيم و مردمان مراغه هم كلي به ما حال دادند. سر ميدان اصلي رفتيم از بستني سنتي مراغه بخوريم. بستني فروش خوشحال و هيجان زده با زبان تركي فورا مشتريان لوژش را پايين آورد كه ما بالا برويم. آقا چقدر ذوق كرديم..

به معبد مهر مي رويم. راننده تاكسي كه مي خواست دخترش را به خانه برساند هم تا كنون آنجا را نديده بود. معبد يا سردابه مهر بازمانده از آيين ميترا در دوران پيش از زردشت است. كه اكنون بي هيچ مراقبتي رها شده در كنار قبرستان روستاي (؟) چسبيده به مراغه - نامش را فراموش كردم- و بعد تابلوي زادگاه فرمانده مشهور لشگر 31 عاشور؛ باكري، به چشم مي خورد. پياده مي شويم. ته قبرستان را به ما نشان مي دهند كه معبد مهر آنجاست. آنجا غير از يك اتاقك چيز ديگري نبود. توماس و ستاره هم كه عقلشان را به دست من داده بودند و پشت سرم مي آمدند. سگ سپيد رنگي در محوطه قبرستان پرسه مي زد.با ديدن ما به استقبالمان آمد. از اين جانور بدم مي آيد. قدمهايم را آهسته كردم كه توماس جلو افتاد و من دوش به دوش ستاره شدم . فكر مي كردم: اگر آقا سگه توماس را بگيرد زياد مهم نيست! چون مثل توماس زياد داريم. اما ستاره ناياب است. بايد هواي او را داشته باشم. خلاصه جناب سگ هيچ آبروريزي راه نينداخت و ما به اتاقك رسيديم و من يا لا كنان در مي زدم تا بلاخره پيرمردي با چهره اي- خدا مرا ببخشد - نكره و وحشتناك در به رويمان باز كرد. بله درست فهميديد. پيرمرد مرده شوي قبرستان بود با همان ويژگي هاي تيپيكال مرده شورها. پيرمرد مهمان نواز هم تشريف داشت و مرتب ما را به چايي دعوت مي كرد. من هم با احترام رد كردم. ببينم شما بوديد قبول مي كرديد؟! وقتي براي ستاره توضيح دادم پيره مرد چكاره است هوش از سرش پريد! آخه آنها مميك صورتشان با ما فرق مي كند و همچون هنرپيشه ها احساساتشان در صورتشان نقش مي بندد.

توضيح ضروزي: آن مرد راننده تاكسي است!
به هر صورت معبد را پيدا كرديم. سردابه اي كه از دوران اسلامي هم نقوشي بر آن حك شده.. وقتي خواستم درباره آيين مهر توضيحي به توماس بدهم، ديدم از دوران امپراتوري روم ياد كرد كه آيين مهر در اروپا هم راه يافته بود.
به آرامگاه اوحدي مراغه اي مي رويم. راهنماي ميراث اشعار اوحدي را برايمان خواند. توماس هم اشعار حافظ مي خواند.
از توماس مي پرسم؛ چرا زبان فارسي را براي تحصيل انتخاب كردي؟ در پاسخ مي گويد: از وقتي در مدرسه نام سيروس را شنيدم به ايران باستان علاقمند شدم و مي خواستم سرزمين كوروش را از نزديك ببينم. ستاره هم عقيده مشابهي داشت. ستاره (استار) از اینکه نام او ریشه ایرانی دارد خیلی خوشحال بود. زبان انگليسي توماس به خرابي زبان انگليس من بود. پس بدون خجالت با هم صحبت مي كرديم..
به رصد خانه خواجه نصير هم رفتيم كه روي تپه اي كم ارتفاع مشرف به شهر بنا شده و اكنون اثر زيادي از آن برجاي نمانده. چشم انداز محل عالي است.
ستاره به من ايميل (ایمیل او هم کلمه ای فارسی است) و شماره تلفن داد و يك كارت تبريك زيبا به عنوان هديه! نمي دانم چه فايده اي دارد؟ مگر اينكه زبانم لال ميانه اين دو تا به هم بخورد؟ خوب كه چي؟ هيچي بابا همينجوري!

برجی نزدیک ايستگاه راه آهن مراغه
آن پرنده ها هیچ ربطی به توماس و ستاره ندارد!
از هم جدا مي شويم. بليطمان با هم فرق مي كند. حركت قطار آنها سه بعدازظهر و من پنج و نيم است. آنها يك ماهي در ايران خواهند بود. بي تاب بودند هر چه زودتر به شيراز برسند.
به تنهايي در شهر مي چرخم. در مراغه تك و توك كردها هم ديده مي شوند كه با جيپ رفت و آمد مي كنند. ايستگاه راه آهن شهر بسيار زيباست و جز آثار ثبت شده ميراث فرهنگي است. چهره هاي اهل مراغه كمي فرق مي كند با مردمان تبريز و قيافه هاي سبزه رو بيشتر است. چون مراغه در ميان باغهاي پربركت سيب واقع شده تصور مي كردم دختران مراغه اي زيباترين دختران اذري باشد. نمي دانم چرا چنين نبود..
هوا رو به تاريكي مي رود و داراب در ايستگاه سوار قطار مي شود. نيم ساعتي طول مي كشد تا قطار به راه بيفتد. در اين مدت كابين هاي قطار حمام سونا بود. اعتراض مسافران به كاپيتان هم بي فايده. پيرمرد شيرين لهجه كوپه بغلي ما نيمه فارسي و نيمه تركي اعتراض مي كند و مسافران عرق ريزان مي خندند. وقتي كاپيتان گفت: قطار همينه ديگه. پيرمرد گفت: برو ببينم قاطار نديده..
در كوپه صحبت روز بچه هاي مراغه همانند تبريزي ها، صحبت از تجاوز اسرائيل به لبنان است.
يادم نمي رود اون اردبيلي را كه افتخار مي كرد؛ حزب الله لبنان با موشكهاي ايراني اسرائيل را مي كوبد.
و اكنون جوانان مراغه مي گفتند: در حالي كه اسرائيل براي جان دو سربازش يك كشور را به خاك و خون كشيده چرا ايران عرضه نداشت چند گروگان سيستاني را از گروگان گيران رهايي ببخشد!

كودكان مراغه
الان دسترسی به نوشته ها و عکسهایم ندارم. ولی چون صفحه پیامگیر دیگر بالا نمی اید ناچار شدم صفحه جدیدی باز کنم تا مطلبم آماده شود.