
دیروز که از سر کاری به خانه بر می گشتم و از تاکسی پیاده می شدم، کرایه ام را با پول خرد دادم، راننده جهت تشکر گفت: عروسی بچه هات!! در حالی که بلند بلند می خندیدم گفتم:
بچه هام کجا بودن آقا جان؟! ....من خودم هنوز بچه ام.
تا رسیدن به خانه نیش خنده باز بود و بین راه بیاد خاطره چند هفته پیش افتادم. رفته بودیم جایی. از آن جاهای خوبِ خوب که دربارش کمی می نویسم. باتوم های کوهنوردیم را به دو تا از دخترانِ گروه داده بودم. بچه ها روی قله می خواستند باتومها را پس بدهند. در حالی که به زور خنده شان را نگه داشته بودند به طرفم آمدند. دو تایی باتومها را به طرفم دراز کردند و با هم گفتند: بفرمایید عمو دست شما درد نکند!

عمو خوانده شدنم از سوی آن دختران را به حساب شوخی گذاشتم. اما "عروسی بچه هات" از طرف راننده میان سال دیگه چی بود، نمی دانم! وقتی به خانه رسیدم احساس کردم یه همچین قیافه ای دارم.

آهنگری از تبار کاوه ...
پس حالا که انگور نشده مویز شدیم قصه آن جای خوب را از عمو یا ممو داراب بشنوید:
بامداد چهارم خرداد راهی سفری شدم با همراهانی نازنین. در سرم غوغایی بود. "ممد نبودی ببینی" رزمندگان تیپ محمد تهران به همراه 55 شیراز از شلمچه گذشته و به اروند رسیدند. حلقه محاصره خرمشهر کامل شد. سربازان تمام قد روی خاکریزها ایستاده و آر-پی- جی می زدند. عراقی ها دسته دسته دخیل گو یان تسلیم می شدند و آنها که سری سودایی داشتند پوتین ها و کلاه خودشان را درآورده و به رودخانه اروند می زدند. دلم برایشان می سوزد. کوسه های دهانه خلیج فارس آن روزها جشن گرفته بودند..
"ممد نبودی ببینی" وقتی خرمشهر به آغوش میهن برگشت، چه هلهله ها که سر داده نشد.. همسایه ی ما ماشینش را به گل آذین بست و به خیابان زد چونکه "شهر آزاد گشته" بود و " خون یارانت پر ثِمر گشته" بود.. و اکنون صدای ترانه ای مرا به خود می آورد. بچه ها دست می زنند.. داراب تو چرا خاموشی! دست نمی زنی؟ نمی رقصی؟..
ها؟ بله! آره! باشه! دست! دست! دست!
دست می زنم و چشمانم را می بندم و از پل آزادی روی کارون می گذرم و خرداد شصت و یک را می بینم: بچه ها زیر باران گلوله ها می رقصند، چه جانانه! پای می کوبند، چه مردانه! و جان می بازند، چه عاشقانه! جان کمترین بهایی بود که برای این خاک اهورایی رقص کنان می داند. کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی؟
غبطه می خورم به حال عیارانی که مرگ را به سُخره گرفتند و آیین پهلوانی را پاس داشتند.
.. بله این بار در یک برنامه تینیجری شرکت می کردم. از تهران بیرون زدیم با دو ون که تازگی ها زیاد شدن و در جاده فیروز کوه رو به بالا رفتیم تا به گردنه گدوک رسیدم. حالا دیگه در مازنداران بودیم. از گدوک سرازیر شدیم تا به ورسک رسیدیم و دریک جاده ی پیچ در پیچ خط زیبای راه آهن را مشایعت می کردیم. در یه جاهایی سه خط روی هم دیده می شود. پروژه عظیمی که با همت مردانی بزرگ به انجام رسید. بین راه پیاده شدیم و در رستورانی صبحانه خوردیم. برای بچه ها چایی ریختم. مثل اینکه قوری سوراخ بود. چون نصف چایی روی میز پخش شد.. از آنجا به جاده خاکی پیچیدیم. هفت کیلومتر جلوتر به ارفه ده رسیدیم. آب برداشتیم و ضد آفتاب به صورتمان مالیدیم و به دل جنگل زدیم و از یک شیب تند بالا رفتیم و فریدون مشیری شنیدیم ." ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار" چند ساعتی طول کشید تا در نزدیک قله پوشش زمین از جنگل به چمنزار دگرگون شد. چمنزاری پر از پروانه های رنگارنگ. از آن بالا هم دهانه غار بزرگ اسپهبد خورشید دیده می شد و هم روستای آلادشت و هم خوانهای هفتگانه رستم. روزگاری گذشتن از البرز کوه به مرکبی رخش مانند و پهلوانی رستم گونه نیاز داشت و روزگاری اسپهبدی کیانی نژاد در همین کوهها برابر وحوش بیگانه مشق مردی نوشت تا اینکه در هشتاد سال پیش، مردی با چشمانی عقاب گونه از آلادشت بر خاست و هفت خوان رستم را به خط آهن گشود تا در روزگار ما اسپهبدان لشکر ۲۵ طبرستان از این راه به خوزستان روند و بوسه بر خاک تفتیده جنوب زنند و غزل آزادی خرمشهر سرایند..
میانه راه قله

رفع خستگی..نزدیک قله