تبليغاتX
از ریشه ها تا میوه ها

یک

.. مادر از خواب برخاست. بچه ها را صدا کرد : "دیشب خواب پدر بزرگ رو دیدم. به دنبالم آمده بود." همان شب مادر به آسمان رفت و به جای خود مهتاب را در زمین گذاشت..

جمعه پيش، يك برنامه ي طبيعت گردي را سرپرستي مي كردم در منطقه ی نمارستاقِ آمل.

از آناهيد سراغ مهتاب رو گرفتم. آناهيد گفت: مهتاب هفته ي پيش پرواز داشت و به اروپا رفت. شايد براي هميشه.. 

در راه بازگشت به تاريكي برخورديم و زمین و آسمان ستاره باران شد..

 

مهتاب و مستر فرتيز در لاتون.. مرداد 86

 خدا نگهدار!

 

دلم گرفت. مهتاب يك دختر معمولي نبود. فرزانگی از سیمای او پیدا بود. دختري سرشار از انرژی با رواني پيش رفته و انسانی. با دستانی شفا بخش. مشتاق کمک به سالمندان. همسفري با او هميشه دلپزير بود. براي توصيفش تنها به گفته ي مستر فریتز در آبشار لاتون بسنده مي كنم كه گفت: من در سوئيس هم پسري هم شان مهتاب سراغ ندارم.

مهتاب همان دختری است که برای اولین بار مرا عمو خطاب کرد! داستانش را در پست " عمو داراب در ارفه کوه!" نوشته ام.

به ياد مهتاب قلم بر روي كاغذ لغزيد و اين جوري نوشت:

مهتاب!

آسمان پرسپولیس چه كم داشت كه رفتی تا شبهای آكروپولیس را روشن كنی؟

این پارسه شهر ما چه خار در بر دارد كه تو را فراری داد؟

منم دارا. پادشاه دلشكسته. شاهنشه از سكه افتاده.

منم دارا. دارای نژاده. از تخمه ی كیانی. به دور از فرومایگی.

منم دارا. از تبار پارس. از سرزمین اهورایی آریا.

كدامین سكندر از كدامین گذرگاه بگذشت و یك بار دیگر به خزانه زد؟ گوهری دیگر ربودند و آه حسرت باقی گذاشتند..

هان گارد جاویدان! شما را چه شده؟ هان اسپهبدان! دروازه ها به كدامین سربازان سپرده اید؟ كرا مستی گرفته؟ می از كجا آمده؟ ساغی كه بوده؟ می چه بوده؟ این مستی و فراموشی تا كی؟

دریغ و افسوس را چه سود؟ گوهری از گنجینه ی پرسپولیس برچیده و به خزانه ی اكروپولیس فزوده شد. شبهای پارسه تاریك از مهتاب و شبهای اكرو روشن از مهتاب شد!

چه تواند كرد از دست چرخ بلند؟!

....

دلم هوای مهتاب كرده

آن شب آسمان به نزدیكی زمین آمده بود. ستاره ها را می شد دست زد. باهاشون حرف زد. بویید و ورچید.

هجده تا از ستاره ها رو ورداشتیم و در سبد دل گذاشتیم و ترمه مهر رویشان انداختیم و از صحرا برگشتیم.

ستاره های زیبا و خوشبو.

اما مهتابی نبودند!

در نبود مهتاب ستاره ها می درخشیدند.

دلم رمیده. دگر باره سر به صحرا گذاشته و بهانه می گیرد. دلم قرص كامل ماه می خواهد. دلم ماه شب چهارده می خواهد. دلم مهتاب می خواهد..

دو

و گزارشی از آن برنامه که برای همسفران نوشته شده بود .. احساس كردم خالي از لطف نيست در اينجا هم بياورم:

به نام آنكه چشمه آستانه آفرید

مرداد86

لبهای ناهید تكان می خورد. اما صدای واضحی شنیده نمی شد. زبانش بند آمده بود. با دستهایی رو به آسمان و با صدایی لرزان خدا را ستود. بعد به سجده افتاد... وقتی به خود آمدم چشمان من هم تر شده بود! این كاری بود كه چشمه آستانه با ناهید كرد...

شهریور 86

مقدمات این برنامه از یك ماه پیش چیده شد..

دوستان حتما سریال هزار دستان و فیلم كمیته مجازات را دیده اند. گاهی فیلمسازان از دل یك سریال تلویزیونی فیلمی بیرون می كشند. در عالم كوهنوردی ما هم همین كارو كردیم! از دل یك سریال كوهنوردی سه روزه یك برنامه ی یك روزه بیرون كشیدیم و بخش كوتاهی از مسیر برگشت هشت قله مرتفع را در قالب یك تور یك روزه ریختیم. خواسته من این بود كه سختی برنامه از "نیمه سنگین" بالاتر نرود. مسیر انتخاب شده از این نظر منو راضی می کرد. اما چیزی كه باهاش كلنجار می رفتم زمان بود. هر كاری می كردم از شانزده ساعت بالا می زد و هیچ راه چاره ای هم نبود!

برنامه استعداد برگزاری در دو روز كامل و یا دست كم یك و نیم روز رو داشت. اما ما نمی خواستیم در منطقه شب مانی داشته باشیم. دلایلش معلومه. تدارك چادر و كیسه خواب و دیگر ملزومات كمپ شبانه بعلاوه بالا رفتن هزینه تور مانع چنین تصمیمی می شد. بنابراین تصمیم به برگزاری یك روزه برنامه گرفته شد. اما برای گنجاندن برنامه در یك روز فشردگی اجتناب ناپذیر بود. فشردگی ملازم مدیریت زمان است. مدیریت زمان هم ملازم استرس..

ساعت حركت رو پنج اعلام كردیم و بازگشت ده شب. بر اساس برنامه زمانبندی شده فقط یك ساعت زمان رزرو بعنوان معطلی پیش بینی شد. یك ساعت به كجا می رسه؟ با تاخیری كه در رسیدن به محل قرار داشتم بیست دقیقه اولش رو خودم مصرف كردم!

- ساعت 5.25 از تهران حركت كردیم.

- توقف اول: گردنه امام زاده هاشم در جاده هراز. برای استفاده از سرویس بهداشتی به مدت 20 دقیقه. نمی شد از امكانات منحصر به فرد آنجا گذشت. این تصمیم درستی بود.

- توقف دوم: پلور. برای صبحانه به مدت 40 دقیقه

- از تهران 135 كیلومتر از جاده هراز را طی كردیم ساعت 9.30 به پنجاب در كیلومتر 45 آمل رسیدیم. از اینجا به بعد از جاده هراز جدا شده و در جهت غرب به سوی منطقه نمارستاق رفتیم.

- جاده فرعی و كوهستانی نمار 22 كیلومتر طول داشت. حدود 12 كیلومتر آسفالت و 10 كیلومتر هم خاكی. و ساعت 11 به ده نمار رسیدیم.

- از آنجا در حاشیه رودخانه نمار و رو به غرب حركت كردیم. تا در ساعت دوازده به دشت موسوم به دریوك رسیدیم.

- در دریوك معلوم شد یكی دو تن از دوستان توان ادامه ی مسیر را ندارند. گفتگویی با انها صورت گرفت و در نهایت تصمیم به ادامه مسیر گرفتند... از رودخانه گذشتیم و با توجه به یك دست نبودن گروه از دریوك به بعد میان گروه فاصله افتاد و به سه دسته تقسیم شدیم. دو تن از دوستان در ته صف و بقیه جلوتر حركت می كردند. تا اینكه به حوضچه های ابگرم اسكلك رسیدیم. و بعد از استراحتی كوتاه ادامه دادیم. تا نزدیك چشمه آستانه به عنوان سرقدم گروه را همراهی كردم و در جایی كه چشمه دیده می شد، دسته ی اول را به علی سپردم و به پایین برگشتم و دسته دوم را هم به افشین سپرم و باز هم به پایین آمدم تا به زوج انتهایی گروه رسیدم كه با هم تا چشمه آمدیم. ما به عنوان آخرین دسته ساعت چهار به چشمه رسیدیم. یعنی مسیری كه باید در سه ساعت طی می شد در پنج ساعت طی شد. مجبور شدم از زمان استراحت و نهار بزنم و زمان بازگشت را 4.30 اعلام كردم.

یكی از همراهان برای قضای حاجت مجبور شد به جای صعب العبوری در پشت صخره ها برود. اما در راه بازگشت لغزید و دستش زخم شد. بچه هایی كه آماده بودند رو سر ساعت به پایین راهی كردم و پس از پانسمان دست مصدوم، ساعت پنج ما هم برگشتیم. به بچه های پیشتاز سپرده بودم سر حوضچه های اسكلك منتظر ما باشند. وقتی به دوستان رسیدیم با توجه به وقت اندك و یك دست نبودن تیم مجبور شدم باز هم گروه اول رو راهی كنم و منتظر دوستان عقب گروه شدیم تا برسند. در دریوك دو گروه به هم رسیدند. از تیم اول هنگام گذر از رودخانه یكی از بچه ها به آب افتاده بود. افتادن او قابل اجتناب بود! عبور از رودخانه تكنیك ساده ای دارد. دوستان گروه اول به راحتی می توانستند از لغزیدن غزل در آب جلوگیری كنند. باید فرد مناسبتری برای حمایت از او انتخاب می شد.. از انجا به بعد دیگر هوا هم تاریك شد. مجبور بودیم برای تعویض لباس همراهان توقفی داشته باشیم و دقایقی از اتش برافروخته گرما بگیریم. پس از عبور از رودخانه در یك صف تا روستا ادامه دادیم تا ساعت 8.30 به روستا رسیدیم در حالی كه باید بین ساعت 5 تا 6 به روستا می رسیدیم تا در هوای روشن از جاده فرعی به جاده اصلی هراز ادامه می دادیم..

ساعت ده شب به ابتدای جاده هراز رسیدیم و ساعت 1.30 در تهران و در مبدا حركت پیاده شدیم.

برنامه با سه ساعت و نیم تاخیر به پایان رسید. اما چرا؟!

- پیش بینی این بود كه رفت و برگشت با ماشین 9 ساعت به طول انجامد و هشت ساعت هم زمان برای كوهپیمایی در منطقه گذاشته بودیم. به این ترتیب كه سه ساعت رفت، سه ساعت برگشت و دو ساعت هم نهار و استراحت.

- حركت با ماشین ده ساعت طول كشید. یكساعت بیشتر از پیش بینی من

- راهپیمایی تا چشمه 5 ساعت طول كشید. دوساعت بیشتر از برنامه ی زمانبندی شده.

- بازگشت از چشمه تا روستا چهار ساعت طول كشید. یك ساعت بیشتر از پیشبینی.

- از روستا 9 شب راه افتادیم. و نیم ساعت طول كشید تا بچه ها از سرویس بهداشتی استفاده كردند..

خوب:

مینی بوس ما ایوكو بود. حركت مینی بوس كند بود. در جاده كوهستانی نمی توان انتظار زیادی داشت. اگر مینی بوس بنز می بود شاید در مجموع نیم یا حداكثر یك ساعت در زمان پیمایش با مینی بوس صرفه جویی می شد. اما من از كندی حركت مینی بوس در ازای افزایش ضریب ایمنی صرف نظر می كنم.

دوم : كل مسافت كوه پیمایی ما 6 ساعت بود كه در 9 ساعت طی شد. مسیر شیب ملایمی داشت. بخشی از راه درمیان یك دشت مسطح و كاملا صاف می گذشت. بنابراین بچه ها می توانستند با سرعت بیشتری حركت كنند. ای كاهش امادگی جسمانی تیم بالاتر می بود و در حد یك برنامه نیمه سنگین.

عبور از رودخانه با تبعات آن مخصوصا در راه بازگشت زمان زیادی را تلف كرد. واقعیتش من برای تبعات ( خیس شدن لباس و در اوردن كفش و پوشیدن دوباره و ..) عبور از رودخانه زمانی نداشتم كه پیش بینی كنم!

برای آنكه تاخیر برنامه پیش نمی امد سه راه پیش روی ما بود:

یك: برنامه دو روزه اعلام می شد.

دو: ما در مسیر حركت به اندازه ی همان سه ساعتی كه برنامه ریزی كرده بودیم پیش می رفتیم و به هر جا كه می رسیدم باز می گشتیم.

سه: آهنگ حركت تیم سرعت می گرفت و زمان هم مدیریت می شد.

اگر برنامه دو روزه اعلام می شد كه فرمول همه چیز تغییر می كرد. هزینه، امكانات و حتی نفرات شركت كننده در برنامه هم تغییر می كرد.

اگر بعد از سه ساعت بر می گشتیم در حقیقت برنامه ناكام می ماند و شكست می خورد. چرا كه هدف دیدار چشمه آستانه بود و من اصلا نمی خواستم این برنامه ناكام شود.

می ماند مسئله سوم. حتما مدیریت زمان می توانست زمانهای تلف شده را كاهش دهد. در اینجا صحبت شكوفه می تواند درست باشد و زمانهای توقف را می شد كاهش داد. اما آهنگ حركت تیم چیزی بود كه من نمی توانستم سرعتی به تیم بدهم كه در توان همه ی اعضا نباشد. دوستان عزیز! بر اساس یك قاعده عمومی در كوهپیمایی، سرعت و ضرباهنگ حركت را مساوی سرعت كند ترین فرد گروه می دانند. من مجبور بودم بر اساس سرعت ضعیفترین فرد گروه سرعت گروه را تنظیم كنم. و مسئله بسیار مهم دیگر بعد از تاریك شدن هوا كه باعث شد عنصر زمان برای من به حاشیه رانده شود، مسئله ایمنی بود. چرا كه حفظ ایمنی گروه در تاریكی شب بسیار مهمتر از زود رسیدن به روستا بود. و از ضریب ایمنی گروه كاملا راضی هستم.

در مواقع توقف و با دیدن چهره ی خسته دوستان، نمی توانستم از آنها بخواهم عجله كنند. و خوب می دانم به تعدادی از دوستان دیگر این كندی سخت می گذشت. و از همراهی آنها كمال تشكر را دارم.

به هر حال برنامه به نظر من به خوبی برگزار شد و همه همكاری داشتند و نقطه ضعف این بود كه زمان اجرای برنامه طولانی شد. می خواستم با این توضیحات به آگاهیتان برسانم كه مقدار كمی از مدیریت زمان در دست سرپرست بود و من مجبور به انتخاب بودم. من ترجیح دادم برنامه با موفقیت و امنیت و آرامش برگزار شود و در مقابل مدیریت زمان از دستمان در رفت. اگر زمان را اولویت می دادم مطمئن باشید یكی از عناصر: موفقیت ، آرامش و یا ایمنی خدشه بر می داشت. هر هجده عضو گروه به چشمه رسیدند و این موفقیت بزرگی بود.

این توضیحات مانع نمی شود كه من بخاطر طولانی شدن برنامه از دوستان معذرت خواهی نكنم. مخصوصا بانوان محترم گروه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 0:36 توسط داراب |

 

دماوند در محاق - گوسفندسرا - 1 6 86 - فرتور از داراب

از ميان دختراني كه مي توانم دوست داشت و نامشان با آنا شروع مي شود، يكي: " آنا دختري در مزرعه" (یا یه چیزی تو همین مایه ها) بود. دختركِ سوئيسي كه با يك سگ كوچك گله اي را اداره مي كرد. نمي دانم كارتونش كي پخش مي شد. اما آن برنامه را دوست داشتم. چرا که من مي ميرم براي چوپوني در كوههاي سردسير.. و ديگری آناهيتا، دختر يك باستانشناس كه خاله بهار آنا صداش مي كرد. با اين آنا همسفر بوديم در يك برنامه ي گلگشتي. پدرش دست مرا گرفت و به ژرفاي ايران باستان برد و من دست دخترش را براي راه بردن در كناره ي رودخانه. براي عبور دادن آنا از جوي آب او را بغل كردم. براي آنكه خيالات برتان ندارد باید بگويم كه اين آنا تنها چهار سال دارد.

 

گوسفندي در راه صعود به دماوند! - فرتور از داراب

 

به گوشه هايي از گفتگوي من و آنای چهار ساله توجه بفرماييد:

آنا به من گفت: عمو

من به آنا گفتم: جان عمو

آنا: بيا سر اونارو گول بماليم! (اونا در اينجا همراهان پرتعداد آن سفر رو شامل مي شه. كه با عناويني همچون عمو، دايي و خاله صدا مي شدند.)

من: چطوري؟

آنا: بيا بهشون بگيم: ما مي ريم شيراز. ولي بريم نقش رستم!

من: چرا عمو جان؟!

آنا: چون آنها هم سر ما رو گول ماليدند و به ما گفتند الان مي رسيم پاي رودخونه اما هنوز نرسيديم.

آنا گرمش بود. خاله بهار ازش خواست كه از بادها بخواهد كه بوزند. آنا خواست و بادها وزيدند و هوا كمي خنك شد.

باز هم هوا گرم شد و آنا الهه آب بود. آنا آب خواست و وسط تير ماه باران بايد و ما زير رنگين كمان عشق تر شديم و كفشهايمان گِلي شد. كلي سياره از منظومه شمسي همراهمان بودن. گفتن از اون منظومه بماند براي بعد ...

و آناي ديگر، آنا پورناست. كوهي با دامنه هاي بهشت آسا در كشمير. يا به قول اقبال لاهوري ايران كوچك. محليان آن محال به دشت زير پاي آناپورنا، بهشت نام نهاده اند. آنا نام كوهي در كشمير پاكستان است و نام دختري در تهران. آنا دختر كوهستان است. دختري جسور كه به غرش دماوند خنديد و دماوند هم به او..

در جستجويي بودم كه ناگاه  آنا رو پيدا كردم و آنگاه از صعود قلم بدستان به دماوند آگاه شدم. از جبهه ی جنوبی. خواستم و خوانده شدم به مهماني دماوند. به اين ترتيب همراه شدم با قلم بدستان كوهنورد.

دماوند تك است. زيباست. بي همتاست. بلند بالاست. از هزاره هاي دور و در افسانه ها نماد ايران شده. دماوند جايگاه آرش است. دماوند مي جوشد و مي خروشد. اما آنچنان دم بر نمي آورد. دل دماوند مامن بغض فرو خفته ايران است. دماوند، آشتفشان دردهاي ملتي نجيب است. دماوند نماد ايران است. دماوند عشق من است. عشق ماست. عشق ايرانيان است. برايش از آذرابادگان، كردستان، خوزستان،  بختياري، هرمزگان، خراسان و از تهران مهمان رسيده.

غروب يكم شهريور - از بارگاه سوم - نگاه به درياچه لار و .. - فرتور از داراب

 

با بيست وبلاگنويس و بيست مهمان ويژه همسفر شدم. ساعت شش پس از نيمروز چهار شنبه سي و يكم امرداد از تهران بيرون زديم با اتوبوس مرحمتي سايپا. هر چند يكي دو بار بين راه خاموش شد اما سپاسگزاريم و نمي شماريم دندانهايش را. و دهِ شب به بخش رينه در لاريجان رسيديم و شب را در خانه ي خادم الكوهنوردان، مصطفي لاريجاني، به صبح رسانديم آنجا بارگاه اول مان بود.. بامداد با وانت و سيمرغ به گوسفندسراي پيشين و مسجد كنوني راهي شديم و چاشتي خورديم و منتظر ديگر همنوردان مانديم. اينجا بارگاه دوم بود. پس از چهار ساعت و نيم كوهپيمايي به بارگاه سوم در ارتفاع 4167 متري رسيديم. چادرهايمان را به پا داشته و نهار خورديم. برخي براي هم هوايي بخشي از مسير صعود قله را پيمودند. دهها چادر و صدها كوهنورد پيرامون پناهگاه كوچك بارگاه سوم به چشم مي امد. بيش از همه بانوان آستارايي جلب نظرم مي كردند. با صداي بلند و لهجه اي شيرين حرف مي زدند. لباسهاي خانگي پوشيده بودند و عصاهايي چوبين در دست داشتند كه اشعار حافظ بر آنها حك شده بود. من نيز دويست متري به بالا رفتم و نگاهي انداختم به پناهگاه بزرگ و زيبايي كه در حال ساخت است. كردهايي سرود خوان اين قرارگاه بزرگ و سنگي را مي ساختند. مردماني شگفت كه خستگي نمي شناسند.. اجاق گاز نبرده بودم. از همراهی اجاق گرفتم و يك قوري چای دم كردم و تنهايي همشو خوردم.. چادرم تابستاني است. سقفش توري داره. به ترفندي توري چادر را پوشاندم. هر چي لباس داشتم پوشيدم و ساعت شش و نيم به كيسه خوابم خزيدم. يكي از بچه ها مي گفت: ساعت سه صبح بيدار باشيد كه سه و نيم راهي قله شويم. سرم تير مي كشيد يك استامينفون خوردم و خوابيدم. چه خوابي به سراغم امده بود. كه ساعت حدود ده شب يكي از دوستان صدايم كرد كه داراب خوابي يا بيدار؟ و البته بيدار شدم. گفتند: بيدار باش كه آنا كارتان دارد. ديگه خوابم نبرد. آنا به واسطه كاري نتوانسته بود همراه ما بيايد و شبانه و به تنهايي ساعت نه و نيم به بارگاه سوم رسيده بود. با همه ي خستگي به بچه ها سركشي مي كرد تا خبري به آنها بده. اما چادر مرا در آن تاريكي پيدا نكرد.. تا صبح باران باريد. چه شب زيبايي بود.. آب داشت به درون چادرم نفوذ می کرد و من به ياد سلطان محمد خوارزمشاه بودم. نقل است وقتي خبر حمله ي سپاه مغول به ايران را براي سلطان محمد آوردند، گفت: حالا تا به پايتخت برسند مدتي طول مي كشد و از خوشگذراني خود غافل نشد. من نيز مي ديدم كه آب زير چادرم راه افتاده. اما تا به من برسد نيم متري فاصله دارد. و به خود گفتم هنوز كه نرسيده. هر موقع رسيد فكر چاره كنم! ..

روستاههاي مهرستاق - دره رود هراز - مقابل كوه دماوند - فرتور از داراب

حدود سه، سه و نيم از چادرم بيرون آمدم و سراغ دوستان رو گرفتم كه آنا خبر از لغو برنامه ي صعود دادند به دليل نامساعد بودن هوا و كمبود وقت و حركت زود هنگام اتوبوسي كه ما رو به آنجا اورده بود و اينكه برخي از بچه ها مي خواستند زودتر به تهران برسند. و يا دوستان شهرستاني به ترمينال بايد مي رسيدند. پس تصميم گرفته شده بود كه وقت محدودمان به برگزاري نشست اختصاص داده شود..

آبشار يخي - جبهه جنوبي - ارتفاع 4850 - فرتور از داراب

 

آنا گفت مي شه تا مسافتي بالا بريم و برگرديم. همين كارو كرديم. تا آبشار يخي رفتيم و برگشتيم. بالاتر از بارگاه سوم برف زده بود. هوا همچنان ابري و برف كم و بيش مي باريد. پنهان نمي كنم كه از بهم خوردن برنامه صعود قله دلخور شدم.. اما شرايط هوا هم خوب نبود. و تيم ما هم يك دست نبود.

دير رسيدم و دوستاني ديگر چادرم را گردآورند و ساعت نه و سي از بارگاه سوم به پايين سرازير شديم. بين راه باز هم باران باريد و نيمروز با وانت به قرارگاه ديگري ميان پلور و رينه رفتيم كه متعلق به فدراسيون كوهنوردي كشور بود. در آنجا هندوانه خورديم و دقايقي به سخناني گوش داديم و با همان اتوبوسِ سايپا به تهران بر گشتيم.

در نوشتن دو دل بودم و در آخر چند كلمه اي نوشتم به رسم يادگار..

در اين برنامه با بيست كوهنويس از نزديك آشنا شديم و تجربياتي ديگر اندوختيم.

سپاس از آناي گرامي و ديگر تلاشگران اين برنامه و از كوهنوردان سايپا بخاطر تامين اتوبوس..

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 18:9 توسط داراب |