
کودکان سرزمینم زیبایند. دخترانش شیرین. پسرانش نمکین!

کودکان سرزمین آریاییم صلح دوستند. برای کودکان سراسر جهان صلح آرزو می کنند.

در سن و سال آنها، تکالیف هنوز بر سر فرزندان سرزمینم آوار نشده. موی سرشان تاب می خورد و روی ماهشان می درخشد.

در سن و سال آنان هنوز رنگهای شاد ممنوع نیست. پس زیبایی جای نمایش دارد. و رنگ پسندِ قبیله عباس بر تنشان اجبار نشده. مگر نه آن است که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد؟
هنوز رنگها به زندان افکنده نشده.

نقاشی بچه ها رنگی است. همه رنگ های شاد را دوست دارند.

دیگر پرستان نبودند تا تاج ِسر بچه ها را ببنند.

چشمت چی شده نازنین؟!

بزرگترها خبرهای دیروز را در روزنامه ها جستجو می کنند . کودکان در انتظار فردایند!
روزه شان کله گنجشکی است. کسی چه می داند؟ شاید کله بزرگترها، گنجشکی است. بچه ها سحری شان را صبح می خورند و افطارشان را نیمروز. چرا که مجتهد آنان احساسشان است..

خدایا! کمکم کن همیشه زنده باشم!
خدایا! دلم می خواد مامانم یه پاتیل کتاب داستان برام بخره!
خدایا! دلم یه آش خوشمزه می خواد.
خدایا! دلم می خواد مامانم یه دختر به دنیا بیاره!
خدایا! من یه ماشین پژو می خوام!
خدایا! من یه خواهر می خوام که اسمش ساناز باشه!
خدایا! من یه صندوق گنج می خوام!
خدایا! من یه داداش می خوام. از اون کوچولواش!
خدای مهربان! من یه دل خوش می خوام!
خدایا! من یه شنل و عروسک باربی می خوام!
خدایا! چشمم را زودتر خوب کن! (تنبلی چشم داشت..)
خدایا! من یه ماشین ماکسیما می خوام!
خدایا! من دلم پول می خواد. چون با پول میشه همه چی رو خرید!
خدایا! دلم یه کلاه قرمز با دو تا بال پروانه می خواد!
این بخشی بود از خواسته های کودکان. همه واقعی و دم دست!
