
این بار در جستجوی پری سر از ماسوله درآوردیم. شهر به شهر، کوی به کوی، خانه به خانه در پی آواز نی روان شدیم. از رهگذران سراغ پری گرفتیم. از صاحبدلان سراغ صاحب صدا گرفتیم. از هنرمندان سراغ
بوی خوشی گرفتیم که از پری بر جای مانده بود..

راندیم از این شهر سربی به سوی گیلان مه آلود تا به نزدیک دریای مازندارن رسیدیم. دریایی که دارند
می بخشندنش. دل من گرفته بود. دل آسمان هم گرفته بود. چشم خانه ام بارانی شد. اشک آسمان هم درامد. زمین خیس شد همان طور که گونه هایم تر شد.
چاشت در کویین خوردیم در شهر کاسپین ها و از دیار مارلیک گذشتیم و از رشت راه کج در پیش گرفتیم که راه راست به دریا منتهی می شد. دریایی که گویی قرار است از این پس در دست ما نباشد و در چنگ خرسها و گرگها و شغالان دست و پا زند..
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
از رشت به چپ پیچیدیم تا به فومن و ماسوله رسیدیم. هتل آپارتمان گرفتیم و نهار خوردیم و باز هم دویدیم چو آهوان تشنه لب. ماسوله نمناک بود. بوی پری همه جا پیچیده بود. مه بود، مهر بود.
بوی ترا زگل شنیده ام

اما از پری خبری نبود. در بازار ماسوله گشتیم تا هوا تاریک شد. از شهرک بیرون زدیم در هوایی مه آلود.
حسی به ما دست داده بود. حس ورود به بهشت. اما نمی دانستیم این بهشت کجاست؟ آواز نی و نغمه ی پری شنیده می شد.. پری به ما نزدیک بود. گویی پری در میان ما بود. بوی پری و صدای قدمهای پری حس می شد. اما دیده نمی شد. بانگ زدیم:
تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی

یکی دو ساعتی در دل تاریکی شب رفتیم و سپس بازگشتیم. در بازارچه چای صرف کردیم و بعد به هتل
آمدیم و شام خوردیم. در پی آب برق هم رفت. نیم ساعت بعد برق آمد بی انکه آب بیاید.
باز هم در جستجوی پری بیرون زدیم تا نیمه شب. برای پری عروسک سوغات خریدیم.

به کناره آبشار رفتیم و پیرامون درخت بزرگ ماسوله باز هم گشتیم. به منزلگاهمان آمدیم و در خواب شدیم. خواب پری دیدیم تا بامداد.
و در هوای تاریک و روشن بیرون رفتم تا لب چشمه رسیدم و زمزمه می کردم:
شبی کنار چشمه پیدا شو
ظرفی برده بودم که آب بردارم. سرم پایین بود. بانویی سلام داد. گفتم خود پری است. سرم را بلند کردم. علیک سلام در دهان خشکید. پری پیر شده بود. در کالبد یک پیر زن کهنسال ماسوله ای درآمده بود.
به پری گفتم:
حالا که رخ نمی نمایی
چرا سر به سرم می نمایی؟!
صبحانه خوردیم و شیرینی خریدیم و رفتیم روستای رودخان.
وه که چه زیبا بود. جنگل، بهشت آشکار بود و باز هم در جستجوی پری پا در جای پای پری گذاشتیم تا به قلعه رودخان رسیدیم. در حجره ها و سرداب قلعه باز هم گشتیم...
و باز گشتیم و در فومن نهار خودیم و راه تهران در پیش گرفتیم.
همه جا عطر پری پراکنده بود و جای پای پری دیده می شد. اما پری رخ نمی نمود ...


