
ساعت هفت شامگاه به خانه ي هنرمندان مي رسم. مثل هميشه دير شده.
- سلام آقا، سخنراني خانم دكتر منصوره ثابت زاده در کدام سالن است؟
- طبقه ي دوم، ته راه رو، سالن بتهوون
- ممنونم!
تندِ تند از پله ها بالا مي رم تا به طبقه ی دوم می رسم. مي خواهم به ته راه رو بپيچم كه دیدار ناگهانی عزت اله انتظامي ميخكوبم مي كند. استاد خشک و بی حرکت با همان هيبت هميشگي در پاگرد طبقه ي دوم به سوم ايستاده. اداي احترامي مي كنم. هم به استاد و هم به مجسمه ساز استاد.
نيم ساعتي از سخنراني دكتر بانو گذشته. زمينه ي سخن او، بررسي شباهت هاي موسيقي تاجيكستان با موسيقي ايران است. سالن بتهوون جاي نشستن ندارد. دم در سر پا مي ايستم. محبوبه در ميان نشستگان نيست. پيامكي برايش مي فرستم و در پاسخ زنگ مي زند كه همان جا باشم تا بيايد. در اتاقي ديگر به الهام، مسئول سالن، كمك مي كند و سپس با هم مي آيند. محبوبه سبكبال شده. الهام از اتاق فرمان سالن را ورانداز مي كند. در ريف سوم يك جاي خالي پيدا مي كند. نشانم مي دهد و محبوبه مي نشاندم و مي روند تا به كارشان برسند..
دكتر بانو، كار پژوهشي گسترده اي انجام داده. تاجيكستان، بخارا، سمرقند، بدخشان و زرفشان را از نزديك ديده و كارمايه اي درخشان با خود همراه آورده.
از فرتورهايي كه به سال 1906 گرفته شده تا آنها كه خودش از جشن ها و آيين هاي تاجيك ها انداخته، همه را نشانمان مي دهد. برخي چهره ها كه مي بينيم درگذشته اند. او ده سال پيش آنها را ديده است. نمونه هايي از ترانه هاي آنجا پخش مي كند. همراه با اسلايدهايي از بخش بندي مقامات موسيقي آنجا. البته مقاماتشان را مشكلات مي نامند!
خانم دكتر در آرشيو راديو و تلويزيون دولتي تاجيك ها گشته. به ميان مردم رفته. با بزرگانشان به گقتگو نشسته. حتي در آنجا نزد استادي زانو زده و نواختن سازي را آموخته. همه و همه به هزينه ي خودش.
مي گويد: در تاجيكستان مراسم نامزدي را فاتحه مي گويند.
اهل مجلس مي خندند.
مي گويد: خنده ندارد! نامزدي هم فتحي است..
در ميان برنامه، سه اجراي زنده هم داريم. دو نوازشِ يك زوج از نوازندگان اركستر ملي سمفوني و يك اجرا از يك نوازنده ي تركمن.
ساعت به هشت مي رسد و محبوبه زنگ مي زند.
- اگر بخواهيم به تالار وحدت برسيم بايد زودتر حركت كنيم.
- باشه الان مي يام بيرون
چند دقيقه بيشتر به پايان برنامه نمانده. از جايم بلند مي شوم و ببخشيد ببخشيد كنان از لابلاي پاي نشستگان و رديف تنگ صندلي ها رد مي شوم و از سرای بتهوون بيرون مي آيم و به راه رو مي رسم. محبوبه دم راه پله ايستاده. كنار تنه هاي سپيدار. با يك جفت كفش كتاني!
سه كتابچه به من مي دهد. هول هولكي از الهام خداحافظي مي كنيم و راه مي افتيم.
- داراب من نمي تونم آرام راه برم. عادت كردم به تند راه رفتن. دير هم شده و ماشين هم نيست بايد تا خيابان حافظ پياده بريم. در ضمن مرجان هم منتظر ماست.
- بسيار خوب!
محبوبه با كفش هاي كتاني پله ها را چهار تا يكي مي كند و من با كفش هاي تق تقي دو تا كي.
از خانه ي هنرمندان بيرون مي زنيم. در بوستان كنار خانه، محبوبه ديگر روي زمين نيست! به عبارت ديگر مي دود و من در پي ش دوان دوانم.
- ببين من مشكلي ندارم. اما اگر پليسي ما را ببيند فكر مي كند من دنبالت كرده ام!
مي خنديم و ادمه مي دهيم.. و من از كفش هايش چشم بر نمي دارم.
8.15 مي رسيم به تالار وحدت. انبوه خودروهاي پارك شده و شلوغي دم در چيزي است كه جلب نظر مي كند.
به مرجان زنگ مي زند.
- تو الان كجايي؟
- درست دم در
- خيلي خوب، همان جا باش كه الان مي رسيم.
سي چهل متري به دروازه ي تالار مانده كه من مرجان را مي بينم. درست دم در. يك سرو گردن بلند تر از ديگران. دست تكان مي دهم. او نيز دست تكان مي دهد همراه با لبخندي.
- سلام
- سلام
- ...
و محبوبه بليتم را به دستم مي دهد و مي گويد:
- بيا داراب اين بليت شما از درگاه مردانه وارد شويد!
من مردانه وارد مي شوم و آنها زنانه. با اين حال زودتر از من رد مي شوند. به درون سرسراي پرشكوه تالار مي رويم. سقف تالار چه زيباست.
مرجان نان پيچ الوبيه آورده. من دير نهار خورده ام و اشتها ندارم. محبوبه نهار نخورده و مرجان هم اشتها دارد. پس دو تايي مي خورند. اما من سردم شده و چاي مي خواهم .
- مرجان تي بگ و آب جوش نياوردي؟
محبوبه مي خندد و مرجان مي گويد:
- تقصیر من است برايتان ساندويچ آورده ام.
- من واقعا چاي مي خواهم.
جاي ما در طبقه ي دوم است. مي رويم و در جايمان مي نشينيم. مي شنوم كه به اين جور جاها لوژ مي گويند. من فكر مي كردم كه فقط نيمكت رديف آخر كلاس مدرسه را لوژ مي گويند.
برنامه برابر با سنت هميشگي ايرانيان، با چهل دقيقه تاخير آغاز مي شود. سنتي كه خودم بدان سخت پايبندم.
محمد جليل عندليب رهبر اركستر ملي ايران زمين است. در دو بخش كار خود را ارائه مي كند. در پرده اي اول با همراهي بيست و نه نوازنده و دو خواننده "بی همگان" و "میهن" را اجرا می کنند. خود عندلیب در گوشه سن گروهش را هدايت مي كند و با چيره دستي هرچه تمامتر سنتور مي نوازد.
در پرده ي دوم گروه شصت و نه نفره جليل، با چهار خواننده و يك بانوي همخوان و بيست و هشت خواننده ء گروه همسرایان برنامه اجرا مي كنند. سالن نيمه تاريك است.
نوارندگان چهار گوشه ي كشور در اين گروه پرتعداد جاي دارند. از بلوجستان، خراسان، مازندران، لرستان، كرمانشاه، كردستان و آذربايجان، همه با پوشش بومي خودشان.
جليل عندليب بعد از متن نه چندان دلچسبي كه از روي كاغذ مي خواند و توضيحات نه چندان ضروري كه مي دهد، كارستانش شروع مي شود. اول با ريتم نرم دف زنان و سپس به اشاره ي جليل يكي يكي و گروه گروه نوازندگان مي نوازند.
ني نوازنده ي مازني و سورناي نوازنده ي لرستاني عجب حس و حال داد.
كار سنگين است. ابتكاري است. تلفيقي است. در كنار فرازهاي بلند و تحسين برانگيز، فرودهاي كم مايه را هم شاهديم. چند اشتباه هم پيش مي آيد. يك جا بانوي همخوان پيش از موعد مي خواند و گوش هايمان چند ثانيه اي صداي زيبايش را جدا از صداي مرد مي شنود. چه معصيتِ حلال و شيريني!
كليت كار خوب در آمد. انصافا عندليب خيلي زحمت كشيده بود.
سروده اي كه خوانده مي شود، چامه اي ميان مايه است و حتما متن بهتر از آن هم مي توانستند پيدا كنند و بخش هايي از "اي ايران" هم در آن تكرار مي شود.
... و نيز "هواي وطنم آرزوست" و "شهيدان وطن" خوانده مي شود.
خوانندگان صداي گرمي دارند. يكي از آنها بديل شجريان است.
نام وطن. ياد وطن. دليران وطن. شهيدان وطن در آوازشان طنين مي گيرد.
مثل هميشه، به اهالي چشم خانه ام امر كرده ام كه آرام گيرند و آبروداري كنند و مثل هميشه عهد شكني مي كنند و آبروريزي و باز هم مثل هميشه با دستمالي آبروي ريخته را پاك مي كنم.
مگر مي توان آواز شهيدان وطن را شنيد و آرام گرفت؟!
مگر مي توان به آواز بلند "اي ايران" شنيد و مست نشد؟!
مگر مي توان نام اين خاك سرخ از خون شهيد را شنيد و شوريده نشد؟!
نه نمي توان... يا شايد من نمي توانم.
جليل كوتاه بيا!
و ساعت دوازه نيمه شب جليل كوتاه مي آيد و برنامه به پايان مي رسد. چراغ ها روشن مي شود و سالن را ترك مي کنیم.
... بچه ها حكايت پري را فراموش نكرده اند. سوژه ي خوبي است من هم دامن مي زنم تا لختي يادها از سرم بپرد. بانوي سالمندي با دسته گلي به طرفم مي آيد و من به بچه ها اشاره مي كنم كه شايد پري هموست و با هم مي خنديم. محبوبه جدي جدي مي خواست سرمان را سامان دهد...
الهام مهمانان جشنواره ايش را به هتل سپرده و به ما مي پيوندد و تا جايي مي رساندمان. من هم بچه ها را به خدا مي سپارم و تنها مي شوم. به اهالي چشم خانه راحت باش مي دهم كه در سرماي گزنده ي نيمه شب بيرون زنند و هوايي تازه كنند...
