
در انجمنی سروده ای خواسته شد و این گفته آمد:
به رهنمود خرد
پنجره های دلم را بسته بودم
و درزها را کیپ کرده بودم
که سرما نخورم!
با این کار سرما نخوردم, اما
پژمرده شدم
...
تا اینکه یه روز
خسته و دل گرفته
به آستان چشمه ای فرخنده رفتم
و لای پنجره ها رو باز کردم
که هوا تازه شود
ناگهان
بوی خوشی
در دلخانه ام پیچید
چشمانم رو بستم و رها شدم
و بوی خوش را بوییدم!
از دلم نیامد, بازش دمم
هوای بیرون سرد بود
و من سردم نبود
با این روی
ترسیدم چاییده شوم
با چشمان بسته و دستان شل شده
خواستم پنجره ها رو ببندم
اما نشد!
مگر می شود؟!
...
چشمانم رو گشودم
و ناگهان مهمانی دیدم
که پیشتر خوابش رو می دیدم
...
خوانده یا ناخوانده
به چشمم آمدی
و بر دلم نشستی
نخست مهمانم شدی
و اکنون
دلخانه ام از آن تو شده!
...
ای گرامی
باید دانسته باشی
که چقدر
دوستت دارم
...
سپندارمذگانت خجسته باد
.
26 بهمن 86 - داراب
دوست بسیار نازنینی با دیدن نوشته ی بالا پس از نیمروز آدینه اش را به طراحی پیک برگ (کارت پستال) زیر گذراند:

هر دو طرح از محبوبه ی گرامی است