
اگر در شهری دیدید که یک دستار به سر پشت فرمان تاکسی نشسته تعجب نکنید! آن شهر می تواند بندر ترکمن و آن شخص نه یک روحانی که یک ترکمن است.
و اگر پول خرد نداشتید و راننده تاکسی از کرایه اش صرفه نظر کرد باز هم تعجب نکنید! آنجا همچنان می تواند بندر ترکمن باشد.
بندر ترکمن در کنارهء راست فرورفتگی (خلیج) گرگان، بی رمق و بی رونق جا گرفته است. شهری کوچک و آرام با مردمانی که تنها کمی چهره هاشان با دیگر ایرانیان متفاوت است و به قول شریف وردی؛ ایران را از دیگر ایرانیان بیشتر دوست دارند.

چند ساعتی را در آن شهر گذراندم. دو ویژگی آنجا را از دیگر شهرها متمایز می کند؛ یکی آرایش سر و روی مردان کهنسال ترکمان است که همچون دیگر اهالی سنت و جماعت سبیل هایشان را می زنند و ریش بلند دارند و دیگری در روسری های بسیار زیبای زنان ترکمن است که هر بانویی را زیباتر جلوه می دهد و خوشبختانه هنوز این روسری های زیبا همراه تن پوش های رنگین در شهر دیده می شود. سراغ مردان کلاه پوستینی را می گیرم که می گویند: در روستاهایی مانند خواجه نفس دیده می شود. آن هم در زمستان.

در این شهر با شریف وردی آشنا شدم. بسیار از یکی شدن (اتحاد) ایرانیان و مسلمانان در برابر بیگانگان و کفار می گفت. دانش آموختهء علوم دینی بود و به ترکمنستان، پاکستان و هند سفر کرده بود. از بلوچ ها می گفت که چه مردمان خوبی هستند. پیدا بود که با آنها ارتباط نزدیک دارد. و گفت که در شهرستان بندر ترکمن سیسد هزار تن زندگی می کنند که هشتاد درسدشان ترکمن و با مازندرانی ها در آرامش و برادریند. می پرسم: میانتان ازدواج هم هست؟ مکثی می کند و می گوید: این کمی مشکل است. دختر می گیریم اما نمی دهیم...
رفته بودم که میانکاله را ببینم. زمان کوتاه بود و هیچ گردشگری در اسکله نبود. اگر می خواستم میانکاله را ببینم باید تنهایی یک قایق را کرایه می کردم. در اسکله هیچ جذابیتی نبود! بندری رها شده و کوچک...
زبان ترکمن ها با زبان ترکی آذربایجانی متفاوت است. از چیزهایی که توجه کردم یکی این بود که ترکمن ها مشکلی در تلفظ "ق" و "گ" ندارند و پیداست که ساختار حنجرهء آنها مانند آذربایجانی ها پرورده نمی شود. با هر کدامشان که گفتگو کردم بسیار سلیس فارسی صحبت می کردند. جوان تر ها همچون اهالی خراسانند. و چهره های تیپیکال ترکمنی تنها در سالمندان مشاهده می شود.
این شهر پر از موتورهای پرسر و صداست... و لابد بخاطر گرمتر بودنش و تالابهای کوچکی که پیرامونش دیده می شود پشه زیاد دارد.
هیچ معماری متمایزی نسبت به دیگر شهرها مشاهده نشد. چیزی میان معماری مرسوم در کناره های دریا و دیگر بخش های کشور. آنچنان خانه های کهنه هم ندارد. شهر نوساز است. با توجه به راه آهنِ کشیده شده به بندر ترکمن، انتظار داشتم اسکله و بندرگاهی ببینم که هیچ ندیدم.

گاه تنگ است و کافی نت دارد تعطیل می شود و نمی رسم بیشتر بنویسم...
جشن سپندارمذگان - ۲۹ ۱۲ ۸۶
دنیا چقدر کوچک است...
اواخر شهریور سال گذشته در آغار راهی بودیم. کارگروهی فرهنگی-پژوهشی تاسیس شده بود و وظایف اعضا تعریف و تقسیم می شد.
علیرضا به من پیشنهاد داد که صورت جلسات را بنویسم و من اشاره کردم به خانم صمدی که او خبرنگار است و بهتر از من می تواند این کار را انجام دهد.
از آن پس ثبت صورت جلسه ها و اطلاع رسانی با او بود.
در هر نشست هر کس کاری به دوش می گرفت و او یادداشت بر می داشت و درنشست پسین به یادمان می آورد که چکار باید می کردیم. من گاهی همچون بچه های تنبل که شب امتحان یاد درس خواندن می افتند، صبح روز نشست به حافظه ام فشار می آوردم که چکار باید انجام می دادم وقتی یادم نمی آمد از او می پرسیدم و او برایم می خواند که ریز وظیفه ام چه بوده است.
... کارگروهمان خانه به دوش بود. هر از گاهی یک جا منزل می کردیم. گاهی فرهنگسرایی و گاه دفتر کاری. یک بار به جایی دعوت شدیم. حال و هوای آنجا برایمان مبهم می نمود. پس از پایان نشست، هنگامی که از پله های ساختمان پایین می آمدیم، از بوی عطر پیچیده در راهرو گرایش فکری آن مجموعه را گمانه زنی کرد. اولش خندیدم اما بعد فهمیدم چقدر درست گفته بود!
تیر ماه گذشته یک گروه گردشگر را می بردیم به دیدار آبشار خور. روستائیان راهمان ندادند و ناچار برنامه را تغییر دادیم به آبشار سپهسالار. گزارش بلند بالایی نوشتم با اظهار دلخوری ازاهالی آن روستا که در خبرگزاری ها بازتاب یابد و نسخه ای برایش فرستادم. خبر داد اگر می خواهی انعکاس می دهیم اما به دلیلی بهتر است طرح نشود. دلیلش را پذیرفتم و پی گیری نکردم.
این اواخر کمتر سر می زدم به کارگروهمان و کمتر می دیدمش تا اینکه جشن سپندارمذگان پیش آمد و خبرش کردیم.
دنیا چقدر کوچک است...
همین دوشنبه ی پیش داشتم به کیک های درون یخچال کافه سهیل نگاه می کرم که دیدم از در آمد. همراه با دوستش آزاده. چقدر خوشحال شدم. احوال پرسیدم و راهنمایی شان کردم به طبقه ی بالا...
...از بچه ها خواستم خودشان را معرفی کنند و درباره ی او گفتم که خانم صمدی از خبرنگاران خوب خبرگزاری است...
در پایان جشن، موقع گرفتن عکس تلفن همراهش زنگ زد... چهره اش خسته بود.
موقع خداحافظی به شوخی گفتم خبر جشنمان را در ایرنا منشر کند و او از گزارشی سخن گفت که به مناسبت سپندارمذگان بر روی خروجی خبرگزاری گذاشته بودند که در عکس پیوست گزارش، پیرمردی پیرزنی را می بوسد.
دنیا چقدر کوچک است...
برای روز آدینه چهارم اسفند برنامه ی کوه گذاشته بودیم. او را هم خبر کرده بودیم.
مدتها بود دوست دیگری را ندیده بودم. به برنامه ی کوه دعوتش کردم و پاسخ داد من و چهار تن از دیگر دوستان خواهیم آمد. خیلی خوشحال شدم.
یک ربع نگذشته بود که آن دوست دعوت شده به کوه پیامکی زد که نمی تواند بیاید، چرا که خبر شگفت آوری دریافت کرده:
خانم لیلا صمدی درگذشت
دنیا چقدر کوچک و حقیر است...
نمی توانستم باور کنم. هنوز هم باورم نشده.

خدانگهدار
-------------------------------------------------
پی نوشت:
بانو لیلا صمدی گزارشگر گروه اجتماعی ایرنا بودند و با سازمان های مردم نهاد فرهنگی برای آگاهی رسانی درباره ی یادمان های باستانی نیز همکاری می کردند.
او در دوم اسفند درگذشت.
آخرين پاراگراف گزارشش در سفر ماه پیش به بندرعباس چنين بود :
"غروب است ، نم نم باران زمين بندر را خيس كرده است ، هنگام برگشت به هتل از كنار دريا كه ميگذريم صداي امواج ناخودآگاه شعري را در ذهنم تداعي ميكند ، ..." درياي غم ساحل ندارد"....
http://www2.irna.ir/fa/news/view/line-9/8612042239103143.htm
یادش گرامی و روانش شاد