تبليغاتX
از ریشه ها تا میوه ها
 

مزگد آدینهء بروجرد - فرتور از داراب - 11 1 86  

و بروجرد! شهری خوشنام که شایستهء خوشنامی است. با مرمانی خوش تیپ و خوش برخورد. پس از نیمروز به آنجا رسیدم. رشته کوه گرین که بالاتر از سوی چپ نهاوند آغاز شده در شمال بروجرد پایان می یابد. تپه های آغازین شهر چه زیباست! گردشگاهی بر روی یکی از آنها ساخته اند. سر میدانگاه آمدنی شهر نت سرایی دیدم. رفتم و نیم هنگامی (ساعتی) بهره بردم. کارپردازِ نت سرا، معماری خوانده. از نیویورک می گوید که شهره ترین شهر دنیاست و از چمن های اروپا که با آدم حرف می زند و از کوچک بودن بروجرد که آن چنان جای دیدنی ندارد و من می گویم؛ بروجرد شهری کوچک است که مردانی بزرگ پرورده. سپس آهنگ مزگد گردآورنده (مسجد جامع) کردم که بنیادش به روزگار خاندان بویه در هزار سال پیش باز می گردد. گنبد کنونیش در سال پنجاه خورشیدی با کاشی لاجوردی بازسازی شده است و نیز کهنه سرایی دیدم با آسمانهء (سقف) فروریخته زیر نگهداری سازمان بازمانده های (میراث) فرهنگی و پس از آن نمازخانهء آدینه را دید زدم.

                                                                 مزگد گردآورنده بروجرد - 11 1 67 - فرتور از داراب

 

سوغات بروجرد؛ از ساخته های دستی چایساز (سماور) است و از خوراکی ها حلوا شکری. تازگی ها پروتون هم به این فهرست افزوده شده که به همدستی زاگرس خودرو سرهم بندی می شود. سماور نخریدم چون در کوله ام جا نمی شد. پروتون هم نخریدم چون پولش را نداشتم اما کمی از آن شیرین خوراک خریدم و از ماست بندی کنار کارگاه شیرینی پزی ماست بومی گرفتم. ماستبندِ کوهنورد با دیدن کوله پشتیم یاد گروه شان افتاد که دو سالی است دیگر کوه نمی روند و یکی یکی نام نوک کوه های گرین را برایم شمارد. نهار در بوستان کناری خانهء فرهنگ بروجرد خوردم در خیابان صفا. آرامگاه صامت، سرایندهء بروجردی هم آنجا بود. در نیمروزی که همه جا بسته و خیابان ها کم رفت و آمد است، نمی توان چیز زیادی از مردم دید. اما تا این اندازه که دیدم خوشنامی بروجرد نو می شد. شهری میان مایه در پیدا و پرمایه در پنهان.

گاه تنگ است. ناچار به دپوی خرم آباد می روم تا راه را چاره کنم.

رانندهء میان سالِ روستایی بسیار خوش چهره است. اما نیازی نمی بیند هر از گاهی چند چکه از آب فراوان آنجاها درون بوس کوچولویش بریزد تا اینچنین بویناک نشود. به هرروی راه افتاد و به درخواست یکی از رهروان درودی فرستاده شد بر پیامبر. با دیدن رانندگی های نه چندان خوب رانندگان در آن جاده پر پیچ و خم این درود فرستادن و یاری جستن موجه می نمود. زنجیرهء پرشمارِ سواری هایِ گردشگرانِ نوروزی از جنوب باز می گردند. راه تا جایی به نام چالان چولان (چاله های چاله ها) در میانهء دشت می گذشت و از آنجا کم کم به سوی غرب پیچید تا از رویه خاوری رشته کوه زاگرس به رویه باختری و بهشت آسای زاگرس برویم. از این پس گردنه پشت گردنه و در میان گردنه ها دشت های کوچک و گندمزارهای دیم چشم انداز چندین و چند باره راه است. در اینجا چشمانم به دیدن جنگل های بلوت ایرانی روشن می شود. این زیباترین آفریده های خدا. این نشان بی مانند کوه های زاگرس و این نگین جنگل های ایرانی. منی که جنگل بسیار دیده ام، چشم می چرانم همچون کسی که تا کنون دارو درخت ندیده. چه کنم که دلشدهء جنگلِ بلوتم!

                                                              جنگل های بلوت لرستان - 11 1 87 - فرتور از داراب

 

پشتهء ایران میانگین هزار و دویست متر بلندتر از روی دریاست و همچون بام بلندی بر سرزمین های پیرامونی بالا رفته است.  کوه های زاگرس دیوارهء باختری این بام است که رشته های به هم پیوسته آن برابر هم با سوگیری شمالِ باختری به جنوبِ خاوری کشیده شده است و ابرهای باران آور مدیترانه ای بیشتر در همین جا می بارانند. بخشی از این پشته، چند سده ای است که بیرون از وارسی (کنترل) ماست و زیر پرچم کشورهای تازه ساختی همچون ترکیه ( که باید کردیه خوانده شود) و عراق روزگار می گذراند اما مردمانش هنوز در دامان فرهنگ ایرانند و آن پارچه های رنگ شده و به میله بلند شده، نژاد مردمان زیرش را دگرگون نساخته است. به هر روی دامنه های باختری این کوه ها پوشیده از جنگل های بلوت است و میان زنجیرهء کوه ها دشت هایی پرآب و آباد جا دارد. این چهره در باختر استان های؛ آذر باختری، کردستان، کرمانشاه، نزدیک به همهء؛ ایلام، لرستان، بختیاری و کهکیلویه، خاورِ خوزستان، باختر و جنوب باختریِ پارس و بخشی از شمال بوشهر است که اینها همه در دامنه های باختری زنجیرهء زاگرس هستند. در بیرون هم سه استان سلیمانیه، دهوک و اربیل در شمال عراق و نزدیک به همهء زمین زیست (جغرافیای)  کردستان ترکیه چنین است و تیره های ایرانی در این زمین زیستِ ایرانی در هم می آمیزند.

 

جوان خرم آبادی - 11 1 87 - فرتور از داراب

 

خورنشست (غروب) به خرم آباد رسیدم. این شهر به راستی که خرم است. شوربختانه نمی رسم در شهر بگردم و یک راست می روم به پایانه و ماشین اندیمشک سوار می شوم.

 

 جنگل های بلوت میان خرم آباد و پل دختر - 11 1 87 - فرتور از داراب

 

کوه هایی که در خاور خرم آباد دیده می شد با جنگل هایی انبوه تر در باختر آن دنبال می شود تا پل دختر. بیشتر این راه افسون گر و پر آمد و شد، پهن است و دو بانده. همه راه سراشیبی است و تنگه های زبانزدی همچون تنگ فنی و معمولان در همین جاست. این راه شهره ترین راهِ ترابری خوزستان به دیگر بخش های کشور است و بر کمرکش درهء رود پرآب کشگان روان می شود. این رود از پل دختر با سیمره یکی شده و از آن پس کرخه نام می گیرد. رودخانهء بزرگی که سرانجام به میان رودان می رود. ما به بادیه نشینان آب زندگی بخش می دهیم و آنان به ما بادِ خاک آلود و بیماری زا.

در تنگترین جای تنگه معمولان، برابر تونل کنونی جاده، ویرانه های پل بزرگی دیده می شود. باید به دورهء ساسانیان بسته باشد. در پل دختر نیز پلی باستانی هست که دیگر به تاریکی خوردیم و ندیدمش.

دختر از نام هایی است که از دوران مهر پرستی برجامانده. نام های؛ پل دختر، دژ دختر و ... به آن باورها انگشت نمایی (اشاره) می کند.

از بالای پل دختر راه کرمانشاه و از پایین آن راه ایلام به جاده می پیوندد و راه با شیب نرمتری و با پیمودن بیش از سد کیلومتر به دروازهء زرین خوزستان؛ شهر اندیمشک می رسد.

در این بخش از راه و در سیاهی شب چیزی ندیدم که بازگو کنم.

پیرمردِ لرِ مهربان و مهمانواز کناردستیم در قلعه قطب ( 5 کیلومتری اندیمشک) خانه داشت. چه بسیار تعارف کرد به خانه اش روم. پس از دیدن تابلوی پادگان شهره شده ء دو کوهه به اندیمشک رسیدیم. هنگام از ده شب گذشته بود. در مینی بوس با یک ارتشی آشنا شدم درجه دار ورزیده ای که باید تا فردا به یکانش در موسیان می پیوست که به فرنود (علت) درگیری های عراق جابجا می شدند. سر راه دزفول بوستانی است که برای گردشگران آماده شده بود. آنجا چادر زدم زیر یک درخت خرما و هم چادر شدم با آن همرو ارتشی. هوا گرم و نم دار بود. اما بامدادان خنک تر شد.

 

پایگاه هوایی وحدتی دزفول - 12 1 87 - فرتور از داراب

                                      این دخترک کجا می رود؟!

چشم به راه گزارش پسین باشید تا همراه این کوچک بانو پایگاه چهارم شکاری را ببینیم! :-)

 

 

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 0:20 توسط داراب |

 

ملایر:

در پایانهء درون استانی همدان، چند باریکه (دقیقه) بیشتر چشم به راه نمی مانم. مینی بوس ملایر پر می شود و راه می افتد. گاه از پنج پسین گذشته. از همدان تا ملایر کمتر از سد هزار متر جدایی (فاصله) نیست. یک و نیم ساعت در راه بودیم. بادی که در همدان می وزید، بیرون از شهر تندتر بود. بخشی از جاده دو بانده است، راه نیمه کوهستانی و کوه ها خشک. کاج های تازه کاشت خشکیده اند. باید به سرمای سال پیش بسته باشد. با این روی راننده می گوید: امسال باران نباریده و خشکسالی است. روی یک دیوار روستایی اینطور نوشته بود: کوتاه کردن شاخ گاو، نعل اسب و خر توسط استاد علی اکبر نعلبند تلفن: ....

گسترهء باغ های پیرامونی، روستاها را نزدیک به آباد می نماید. پس از بخش ازندریان جاده هموارتر شده و کوه های پیوسته به الوند پس می نشینند.

در هوای روشن به ملایر می رسیم. شهر شیرهء انگور. که در دشت پر دار و درختی پهن شده. بخش جنوبی شهر کمی شیب دارد و به کوهی کم بلندا پشت داده. در آغاز شهر دریاچه ای ساخته اند و کوثر نام کرده اند. ناچارم در ملایر شب مانی کنم. جای درخوری نمی یابم برای چادر زدن. نزدیک گردیِ کانونی در مهمانسرای ایران، خانه می کنم. کف راهروها سرامیک شده اما رخت خوابش تمیز نیست.

 

میوه فروشان ملایر - فرتور از داراب

 

آنچه در هوای روشن دیدم؛ کهنه بازاری بی فروغ و نیم بسته، خانه های یک آشکوب، موتور سواران ناشی و خیره سر، خیابان های کم آمد و شد، میوه فروشی در پیاده رو و زباله در جوی ها. سیمایی که روی هم یک شهر کوچک و کم جان را نشان می داد. اما پس از آرامیدنی کوتاه در مهمانسرا گردشی دوباره در شهر داشتم و این بار به سوی بخش جنوبی تر روان شدم.

 

گردشگاه باصفای ملایر - 10 1 87 - فرتور از داراب

 

هوا دیگر تاریک بود. به خیابان پاسداران رسیدم و دسته های فراوانی از پسران جوان دیدم که پایین می آمدند. شامگاه آدینه بود. ته خیابان پاسداران خانهء پیشین زمینخدای (مالک) شهر بوده که اکنون به بوستان همگانی کاربری یافته. او از نوادگان قجرها بوده است و کمی آنسوترِ خانهء اینجایش، آرامگاهی بر خانهء آنجاییش ساخته اند. خیابان پاسداران بالا شهر ملایر است و آب و رنگی دارد و دانشگاه آزاد و بیمارستان. چیزهایی که  بچشمم آمد:

جوانان ملایری نوگرایند در پوشش. اما در رفتار باید دید و سنجید. جوانان دسته دسته بیرون می آیند. از چهار نفره تا ده تایی. شخصیتشان گروهی است. چیزی که حسابی خوشحالم کرد این بود که حتی یک جوان سیگار به دست ندیدم. نسبت دختران بیرون آمده از خانه به پسران یک به بیست است! این نشانهء خوبی نیست. حضور زن بیرون از خانهء یک شاخص مهم برای سنجش خیلی چیزهاست. یکی میزان نوگرایی آنجا، دیگری امنیت است. روشن می شود که در ملایر هنوز سنت بر نواندیشی می چربد. زمان بازگشت جوانان در آن ساعت هم جالب بود. یکی نشانهء سردسیری شهر است و دوم پدرسالاری خانواده هاست! هیچ پوشش سنتی بر تن کسی ندیدم. دختران و پسرانش خوش قیافه اند. سال ها پیش با یک ملایری همسفر جایی شده بودم. هر چی فکر می کنم نامش به یادم نمی اید. فرتورهای آن سفر در نزد او ماند.

ملایری ها لر هستند و لرها مردمانی پراکنده در یازده استان کشورند؛ کرمانشاهان، همدان، لرستان، ایلام، خوزستان، مرکزی، اسپهان، بختیاری، کهکیلویه، پارس و بوشهر. گفتن ندارد که همهء مردمان استان های یاد شده لر نیستند. در استان همدان، شهرستان های؛ ملایر، تویسرکان و نهاوند لر هستند و هر شهر لری گویش ویژه ای دارد و گویش لرهای این استان همانند لرستانی ها نیست. در ملایر روستانشینان لری حرف می زنند. اما در گفتگوی جوانان رد کمرنگی از لری شنیده می شود. شنودِ مکالمات ملایری ها یک تزیده گیری برایم دارد: کهنه تر ها و روستاییان و کم سودان به نیم زبان لری می آویزند. اما امروزی ترها به زبان پارسی با گویش لری سخن می گویند. هر چند لری چیزی آنچنان جدا از فارسی نیست. دیدارِ لرها و شنیدار لریِ احساس خوبی به من می داد که پسین (بعدا) خواهم گفت.

خیابان پاسداران بستنی فروشی های خوبی دارد. با همان اطوار تهرانیان. نان سنتی شان را کلوچه می گویند و نانوایی سنگکی فراوان دارد. حیاط خانهء زمینخدای پیشین ملایر گردشگاه کنونی شهر است. این خانه هنوز هم برترین بنای آنجاست حتی در سنجش با ساختمان شهرداری که با سنگ گرانیت و شیشه های دودی نماکاری شده.  چنارهای کهنسال و سرزنده اش، راویتگر آب، خاک و هوای خوب ملایر است.

چه روزی بود آن روز! هشت ساعت الوند پیمایی و چهار ساعت ملایرپیمایی خسته ام کرده بود. ده یازده شب به سرایم بازگشتم. دوش گرفتم و خوابیدم. خواب آزادم می کرد از یک یاد آزار دهنده و بی فرجام. یادی که آنجا بیشتر شده بود.

نهاوند:

بامداد شنبه دهِ فروردین

زود بیدار شدم. زودتر از مهماندار. کلیدش را دادم و رفتم به پایانهء شهر. مینی بوس نهاوند سوار شدم. هشت راه افتاد و نه به نهاوند رسید. یک راست رفتم به آرامستان. در یکی دو کیلومتری شهر.

دری کوچک. بامدادی که بد نیست. هوایی که خوب است اما آنچنان بهاری نیست. درختان و گنجشکهایی که به آنجا زندگی بخشیده اند. از او هیچ نشانی نداشتم جز اینکه در نهاوند است. به خود می گویم اگر خانهء لیلا را بی اشتباه یافتم، پس از آمدنم آگاه است. آنجا دو سه تن بیش نیستند. نگهبان مردگان، که دستی برایم تکان داد. باغبانی که گل می کارد و کارگری که گور می کند. ضربان قلبم را کنترل می کنم. بی گفتگو، بدون ایستادن از راهروهای پیچ در پیچ می گذرم و یک راست به کوچه اش می رسم. چند پلاک بالاتر می روم. آن چند تا را بر می گردم. نام لیلا صمدی را روی سنگخانه اش می خوانم. آی روله... دیگر هیچ نمی بینم و رها می شوم...

 

آرامگاه لیلا صمدی - نهاوند - فرتور از داراب - 10 1 87

 

مدتی می گذرد تا چشمانم را باز می کنم. چه خوب است که هیچ کس آنطرفا نیست. باز هم می بندم. این نخستین دیدار نوروزیم بود. هنوز چهلمش نیامده. شانزدهم اسپند نبودم در تهران که دوستان برایش یادبود گرفتند. اما در پرسهء نخستش بودم. یاران بهت زده، سر در گریبان، با چشمان نمناک در شبستان خلوت مسجد. نمی دانم همکارانش در ایرانا برایش چکار کردند. از این مرگ بی صدا خیلی آزرده ام..

یک ساعت در کنار لیلا بودم. پیش بانوی مظلومی که رفتنش آنچنان ناگهانی بود که هیچ کس نتوانست باور کند. درست دو روز پیش از رفتنش در جشن سپندارمذگان آمده بود. کم حرف و آرام. خونگرم و دوست داشتنی. محجوب و محبوب. تا کنون مرگ هیچ کس اینقدر حالم را نگرفته بود. خوب می دانم که مرگ فرجام زندگی است. اما این دیگر خیلی ظالمانه بود. لیلا جوان بود. در آغاز راه بود. نیک بود. نمی دانم پزشک او چگونه دکتری بوده؟! پزشکان برای سردردهایی که چند روز ادامه می یابد اسکن سر سفارش می دهند. اما سردردهای او به سینوزیت نسبت داده شده بود. تا اینکه آن بهانهء بدخیم مرگ، بی صدا کار خود را کرد.

دراین سفر روزی نبود که یادش چشمانم را تر نکند.

صدای کلنگ گور کن کنجکاوم می کند. بسویش می روم.

- : خسته نباشی! زمین سفت است!

گورکن: آری سفت است. اما چاره چیست؟

- : گور آماده که هست. چرا باز هم می کنی؟

گورکن: مرگ معلوم نمی کند! می کَنیم که کم نیاوریم.

- : چطور مگه؟

گورکن: خوب فصل سفر است. مرگ که معلوم نمی کند. گاهی چند تا با هم می آورند. تصادفات ...

- : ای بی رحم! تو داری برای مسافران نوروزی گور می کنی؟ چطور از دلت می آید؟!

امان از این گردونهء ظالم پرور.

همسایگان لیلا پیران هشتاد به بالایند. دلم می سوزد برایش. لابد از پرچانگی آنان حسابی کلافه می شود.

نوروز برای او هم پیامک تبریک فرستادم. آیا "همراه اول" آنجا را هم پوشش می دهد؟!

باید می آمدم به دیدنش و چه خوب شد که آمدم. اگر نمی آمدم گرهش بر دلم می ماند. فرنود اصلی آمدنم به همدان دیدار او بود.

ساعت از ده می گذرد. بزرگتری می گفت: چاره راه رفتن است. رخصت می گیرم و می روم. من می روم و یکی دیگر را می آورند. زنی از مشایعت کنندگان می گوید: دلش نازک بی. بَه روش گلاب بَریزید...

 

مردم نهاوند - 10 1 87 - فرتور از داراب

 

یک ساعت دیگر در نهاوند ماندم. در همین جا بود که ایران را به تازیان باختیم. در واپسین نبرد ساسانیان با بیابانگردان. از لیلا شنیده بودم که در حوالی نهاوند برگور سردار عربِ فاتح ایران (نام نحسش یادم نیست! شاید همان سعد ابن ابی وقاص) زیارتگاهی ساخته شده و روستایی به نام اوست... شهری ناهموار با مختصات هر شهر کوچک دیگری. خانه ها گرداگرد تپه ای بنا شده اند. با ملایر فرق هایی دارد. پیش از سال 57 جزء استان کرمانشاهان بود و هنوز هم با آنجا آنقدر ارتباط دارد که یک پایانه جداگانه بنام ترمینال کرمانشاه در شهر داشته باشد. پدر لیلا نیز کرمانشاهی بود. در خیابان ترانه های کردی شنیده می شود. نهاوندی ها لرند. اما  کردها و لک ها هم در آنجا هستند. گویا لک ها را کسی دوست ندارد. وقتی از آرایشگر نهاوندی پرسیدم نهاوندی ها لک هستند یا لر، پاسخ داد: خدا نکند لک باشند! لکهای اینجا مهاجرند که شهرمان را بد کرده اند. او لکها را بیشتر دستفروش و فروشندهء مواد مخدر می دانست که رفتارشان جمعی است. یکیشان بجایی برود کم کم قبیله اش را هم می آورد. در کرمانشاه هم همین اعتقاد را شنیده بودم. مرکز لکها نورآباد است. پشت کوه های گرین. سر راه بروجرد.

پیش از نیمروز راهی بروجرد شدم. راهی زیبا که دوستش می داشتم. تماشای دامنه های پربرف کوه گرین، تپه ها سبز بین راه و روستاهای پردرخت مسیر در یک ساعت گذشت و به بروجرد رسیدم.

 

کوه گرین - میان نهاوند و بروجرد -3645 متر بلندا - فرتور از داراب

 

 

این پست را پیشکش می کنم به روان لیلا. امیدوارم آنجاها به نت دسترسی داشته باشد

 

 

 آخرین فرتور لیلا صمدی - جشن سپندارمذگان - 29 11 86 - فرتور از لیدا

            لیلا صمدی در جشن سپندارمذگان دو روز پیش از کوچ غریبانه اش

                             خدا نگهدار ... خدانگهدار ... خدانگهدار ...

 

 

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 11:14 توسط داراب |

 

یادگار ماندگار جمشید؛ نوروز باستانی، بر همهء فرزندان ایران زمین در چهار گوشهء گیتی، فرخنده و خجسته باد!

امروز می خواستم به کوه روم. احوال سرماخوردگان داشتم. گفتم در خانه بنشینم و بنویسم. در این یکی دو ماهه ماجراها داشتم. نرم نرمکم می گویم برایتان اما نه آنچنان به ترتیب...

 

 

تکه ای از سنگ نبشته داریوش - گنج نامه - همدان -هشتم فروردین 87 - فرتور از داراب

سنگ نبشتهء گنج نامه

 

سرآغاز سنگ نبشتهء خشایارشا - گنج نامه - فرتور از داراب

خط اول سنگ نبشتهء خشایار شا (متن با سنگ نبشته داریوش یکی است . تنها نام شاهان دگرگون است)

 

آوانویسی پارسی خط یکم سنگ نبشته خشایارشا گنج نامه

آوانویسی پارسی سنگ نبشته داریوش و خشایارشا

 

برگردان پارسی کنونی

برگردان پارسی امروزین خط نخست*

 

 

پنج شنبه، هشتِ فروردین، 6 پسین؛ به پایانه رفتم و بلیتِ همدان گرفتم. هنگام (ساعت) هفت اتوبوس راه افتاد. از قزوین گذشت و در سه راهی بویین زهرا برای شام نگه داشت. راننده و شاگردش به زیر یک چرخ جک زده و باهاش ور رفتند. ساعتی بعد آشکارمان شد خودور دیگر نمیتواند جابجا شود. چرا که یک پیچ سامانهء جابجایی نیرو از موتور به چرخ ها هرز شده. به شرکت مسافربری زنگ زدند. اتوبوس دومی از راه رسید و سوارمان کرد و راه را ادامه دادیم. یک بامداد در همدان پیاده شدم و اتوبوس همچنان ادامه داد به کرمانشاه. از مردِ همدانیِ میانسال همسفر، نشانی گردی باباطاهر را گرفتم برای چادر زدن و او بوستان مردم را سفارش کرد که بهتر است و اتفاقا خانهء او همانجاها بود. تا بوستان مردم با هم رفتیم و پس از تعارفات معمول که؛ شب بخانه اش بروم، از هم جدا شدیم. روبروی دانشگاه پورسینا؛ بوستانی زیبا و پاکیزه جای گرفته. در آنجا ده ها چادر گردشگران برپا بود و بیشترشان خسبیده بودند. برابرِ دانشکده شیمی در بوستان چادر زدم. سد گام جلوترِ سردر دانشکده و زیر شاخ و برگ چهار درخت کوچک سپیدار مانند. بجای شام پرتغال و بیسکویت خوردم. هوا دو سه درجه روی صفر می نمود. زیپ چادر را کشیدم و پنجره اش را کیپ کردم. اما از سردی هوا نمی شد خوابید. کیسه خواب و زیر انداز نبرده بودم. کوله ام را برای خوزستان چیده بودم. نه همدان. دو تکه لباس واشوره زیرم پهن کردم و روی زیر پیراهن و تی شرت و پیراهن، پولیور و دو کاپشن تنم کردم. اما از شدت سرما خوابم نمی برد کوله پشتیم را خالی کردم و پایین تنه ام را به درونش خزاندم. تا زیر کمرم را می گرفت. باز هم فکر کردم و این بار نایلکس هایی که خرت و پرت در آن بود به هم گره زدم و روی خود انداختم بجای پتو. کمک می کرد. اما هنوز نمی شد بخوابی. به ساعت نگاه نمی کردم. می دانستم اگر زمان را بشماری دیرتر می گذرد. تا بامداد چند ساعتی بیش نماده و سر کردنش نباید آن چنان سخت می بود. ترفند ها کم بازده و سرما حکمروایِ چادرم بود. به خود گفتم: داراب! اینگونه ببین که نیمروزِ مرداد ماه است و تو در خوزستانی. برق هم رفته و هیچ کولری کار نمی کند. ببین چه هوای گرم ملسی خواهد شد! چه عرقی از گرما بریزی؟ به به! حالا بهتر نشدی! ها؟!... اما نه این خیال پردازی هم کارگر نمی افتاد و سرما کار خود می کرد. آوازی از درون می گفت: داراب بهترک نیست کَمَکی پولدارتر شوی و شب ها به هتل روی و سرما تحمل نکنی؟ ... و پاسخش می فرمودم: نخیرم! همینه که هست! تازشم اینجوری خوشترک می گذرد! خوب یه جوری باید صاحب صدا را دست بسر می کردم.

یاد یک آزاده افتادم و خاطرهء دوران سربازیش در زمان جنگ. یک شب زمستانی در کردستان. می گفت: ما نیروی تازه نفس بودیم. وقتی به مواضع مان رسیدیم و خط را تحویل گرفتیم از فرمانده محور سراغ سنگرهای خط را گرفتیم. او در پاسخ گفت: سنگر هم داریم. منتها زیر برف پنهان شده. خودتان بگردید، پیدایشان می کنید. سربازان درآن شب برفی گشتنتد و سنگرها را پیدا کردند. اما هفت تایشان یخ زدند تا بامداد...

در پی هر شبی روزی است. فرجام آن شب نیز سپیده دمید. بی آنکه خواب به چشمم راه یابد. شش هنگام چادرم را گرد کردم و بار و بُنه به کوله ریختم و کوله بر دوش آویختم. با آنکه شب سردی پشت سر گذاشته بودم اما از پاکیزگی و امکانات خوب پارک و آرامش و امنیت آنجا بسی خرسند بودم.

در خیابان روبروی دانشگاه ایستادم و با یک سواری به گنج نامه رفتم. گنج نامه در پشت اَخمو آباد (عباس آباد!) و سر راه بالاروی از کوه الوند است. یک چارک ساعت به درازا کشید تا به گنج نامه شدیم.

در جنوب جغرافیایی همدان که بر کمرکش الوند آرمیده، شمالِ شهرِ برخوردارانِ همدانی است. پاکیزه تر، زیباتر و سبزتر است. درختان باغچه های روی تپهء اخمو آباد شکوفه زده اند.

پیشتر گنج نامه به میانجی دو سنگ نبشته از خشایارشا و داریوش زبانزد شده و اکنون با افزایش شمار کوهروان به الوند کوه بیش از پیش نامش به زبان ها می آید. در دره ء کوچک پای سنگ نبشته ها آبشاری جا خوش کرده. راهِ آب را کمی جابجا کرده اند تا از جایی بلندتر فرو ریزد و آبشاری بلندتر پدید آرد.

تله کابینی در دست ساخت است. از ایستگاه گنج نامه تا بالاتر از پناهگاه میدان میشانِ. خورشید رو نمی نماید. هوا همچنان سرد و آسمان نیمه ابری و دگرگون است. از پایین تا پناهگاه میدان میشان دو راه دسترس هست. یکی کوتاه است و تیز و آن دیگری دور است و کند. من از راه کوتاه تر نرم نرمک بالا می روم. همدان کوهنوردان خوبی دارد. یکی از بلندپایگان کوهنوردی کشور، که تیم ملی بانوان را به اورست برده، همدانی است. یادم می آید که ده سال پیش پیرویسی همدانی در پیشی گیری (مسابقات) سنگنوردی آسیا نشان (مدال) زرین یا سیمین گرفت. در آن بامداد سرد، سدها همدانی، سنگین و رنگین به کوه آمده بودند. هیچ ناهنجاری نبود جزء زباله های افتاده در مسیر. چیزی که شوربختانه در همهء مسیرهای کوهپیمایی شهرهای بزرگ می بینیم. در میان راه از آواز خواننده ای و چشم اندازِ زیبا و هوای خوش الوند بهره مندم. گوش هایم تیز است تا زبان و گویش همدانی را دریابم. گویش همدانی در نزد جوانترها کمرنگ تر است و از لهجهء تهرانی آنچنان جدا نیست. اما از دهان کهنه ترها گویش شیرین باباطاهری شنیده می شود. چیزی میان گویش تهران نشینان و کرمانشاهیان. به کنش ها (افعال) یک "ان" می چسبانند. مانند: "برویم" را می گویند: "بریمان"

آهسته و پیوسته گام بر می دارم. آرامتر از دیگران . میان راه ایستادن ندارم. پاپوش کتانی بر پا دارم. یک ساعت و نیم می گذرد تا به پناهگاه  میدان میشان می رسم. سه ساختمان در کنار هم. چاشت حلیم سفارش می دهم و دو لیوان چای. جای دوستان خالی که حسابی چسبید. پناهگاه یکم در آغاز دشتِ نسبتا بزرگی است که در بهاران چراگاه گوسفندانِ کوچندگانِ ایل ترکاشوند می شود.

کوه گستردهء الوند با ۳۵۸۰ متر بلندی آتشفشانی است و سنگ هایش آذرین. سنگ های گرانیتی و خوش رنگ. پیرامون این کوه شهرهای؛ همدان، تویسرکان، ملایر و شیرآباد (اسدآباد!!) جا خوش کرده اند. ما به روی سینهء شمالی الوندیم و این سینه هنوز سیمین است. برخی بر روی برف ها سر می خورند. در پایان دشت دیگر شمار ادامه دهندگان راه انگشت شمار می شود. هوا در بلندی های پیرامون ابری تر شده و کم کم تندبادی وزیدن می گیرد. در آغاز یالِ زیر کوه به امین می رسم. سه دوست همراهش می خواهند بازگردند و او آهنگ بالاروی از کوه کلاغ لان (لانهء کلاغ) دارد. همراه  می شویم و از این همراهی خرسندیم. کوهنورد به هم پایش دل خوش است. پسر گُلی است. اصولا همهء کوهنوردان گٌلند! دنیای کوهنوردی چه زود دوستی به بار می اورد. امین دانشجوست. الکترونیک می خواند و می خواهد ادامه دهد. نام بلندی ها و برآمده ها از دل کوه را یکی یکی برایم می گوید. از سرمای کم پیشینهء امسال همدان می گفت. هنگام پسین (ساعتی بعد) زیر تند باد جهنم دره به پناهگاه کلاغ لان می رسیم. یک چارک ساعت ماندیم و خستگی در کردیم و از یال جنوبی به الوند ره سپردیم. کلاغ لان دورتر بود و زیر انبوه برف پوشیده. گاه من کوتاه  بود و تن پوش گرم نداشتم و هوا نیز سر سازگاری نداشت. میان بالاروی (صعود) از الوند و کلاغ لان، الوند را برگزیدیم. بالاروی از الوند تزیده (نتیجه) هم اندیشی دوتایی مان شد. در مسیری سنگی- برفی ادمه دادیم تا ساعت دوازده به الوند رسیدم. البته نوک کوه سنگی است و در هنگامه وزش تند باد از بالاروی آن سنگ چند متری درگذشتیم. چشم انداز الوند از آن بالاها تماشایی است. زمین اسکی و جادهء باستانی تویسرکان زیر پایمان است.

از راه دیگری که در واقع راه اصلی و کوتاه تر الوند است، برمی گردیم و درگیر می شویم با برف. در جاهایی که برف شلتر بود تا زیر کمر در برف فرو می رفتیم. بهر روی تا ساعت دو پسیین به پناهگاه بازگشتیم. بسیار خوشم آمد از آن برنامه و رنجه سوز سرمای شبانه با دیدار الوند شیرین شد. در آنجا امین که می خواست نهار بخورد ماند و من به پایین بازگشتم. ساعت از سه گذشته پایین بودم. گنج نامه را دیدم و به شهر باز گشتم و نهار خوردم و رفتم به پایانهء ملایر.

 

و فرتورهایی از این روز:

  

 

گردی بنیادین همدان - فرتور از داراب

 

 

 

 

نمایی از گنج نامه و بازدیدکنندگان نوروزی - 8 1 87 - فرتور از داراب

 

 

 

 پناهگاه میدان مشیان بر سر راه الوند - فرتور از داراب

 

 

 

نمای الوند از پناهگاه میدان میشان - 8 1 87 - فرتور از داراب

نوک کوه الوند پشت سپیدی برف هاست

 

----------------------------------------------------------------

:پی نویس

سه فرتور نخست را از تابلوی راهنمای میراث فرهنگی فرتورنگاری کرده و پیاده کردم

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 17:33 توسط داراب |