
کوچکتر که بودیم خانه مان بزرگتر بود.
حیاط ش حیات بخش بود؛ بیست و سه درخت مو، یازده درخت سیب، سه تا سرو، دو تا به و یه دونه توت سرنگون و چند تا یاس و چندین گل سرخ و چقدر شمدانی و یه عالمه گل های شاه پسند...
درِ خانه مان که باز می شد از دالانی رد می شدی که در هر دو سو باغچه بود. یکی بزرگتر و چهارگوش و آن دیگری کوچکتر و نواری. روی دالان داربستی بود پوشیده با شاخ و برگ مو. در تابستان خوشه های آویزان شدهء انگور به دهنت می خندید. دستتو دراز می کردی و انگور می چیدی...
سردر خانه مان آن اندازه بزرگ بود که نیمروزهای تابستان پاتوق مان بشود. روش پوشیده از برگ انگور و رونده ها بود. گاهی با تیرو کمان چاله های آب گرفتهء کوچه رو نشانه می گرفتیم. یه بار یه کوچولو سر بسر همسالانمان هم گذاشتیم..
خانه مان ایوان داشت. یک ایوان سراسری با یک نرده دراز و یک دست. روی نرده می ایستادیم و می خواندیم:
خلبانان! خلبانان! ای امید .... ایران... پرواز کن... فرشته حق یارت باد... خدا نگهدارت باد....
وقتی به "پرواز کن" می رسیدیم از روی نرده می پریدیم توی حیاط!
تفنگ های چوبی، هواپیماهای کاغذی و خودروهای دست ساز؛ همه از فرآورده های کارگاه زیر زمین خانه هان بود. هر گاه که چشم پدر و بزرگتر ها دور می بود سر وقت ابزارهایشان می رفتیم و چیزی می ساختیم.
آن سال ها مهنامهء دانشمند هر ماه به خانه مان می آمد و از خُردی زندگی نامهء بزرگان می خواندیم. دبستانی بودم که با نام بدیع الزمان فروزانفر و سعید نفسی و علی اکبر دهخدا و پورداود و حکیمی و ... آشنا شدم. "جنبش های میهنی و دینی ایرانیان در برابر بیگانگان" را از پژوهش های دنباله دار ارفع یا عبدالرفیع حقیقت (؟) دنبال می کردم و آگهی های ناسا و دگرگونی های دنیای هواپیمایی رو می دیدیم و سپس مهنامهء ماشین، کاری از خانواده شبیری، بدان افزوده شد و درش نوشته های مهندس کیوان قدیمی را می خواندیم. از دانشمند با دنیای هواپیمایی آشنا شدیم و در ماشین پی گرفتیم. کارت های بازی ما به جای فرتور اونهایی که به توپ لگد می زنند، فرتور و آگهی های هواپیماها بود! دنیای هواپیمایی رو خیلی دوست داشتیم. به اف 14 دلبسته بودیم. علیرضا همبازی آن سالهایمان یک اسباب بازی اف 14 داشت ساخت امریکا. شگفت چیزی بود. هم او یک آرمیچر به من داد و من از مقوای جعبه کفش یک هواپیمای موتور دار ساختم و از روی نَسک دانش ها (کتاب علوم) پروانه براش درست کردم و به لوستر بستم و با باتری به پرواز درآوردمش. زیر آسمانه ی پذیرایی می چرخید. سه تا چرخ هم زیرش گذاشته بودم. بجای کاردستی به آموزشگاه راهنمایی بردم و راه بردمش روی کف کلاس با نیروی موتور و چرخش پروانه اش.
در همان سال های بچگی غرش هواپیماهای خودی و ناخودی را می شنیدیم و بارها آواز شوم ترکیدن بمب ها و لرزیدن زمین و پیامدهایش را آزمودیم.
از روی رنگ می شد فهمید کدام پرندهء آهنی خودی است و کدام ناخودی. کم کم مدل هواپیماهای ناخودی رو هم گمانه زنی می کردیم. میگها خاکستری رنگ بودند و میراژها سپید پوست. برای من نام فرانسه با؛ میراژ، موشک های اگزوسه، بمباران شهرها، ژاک شیراک و میتران به هم گره خورده.
از روی گاهشمار بزرگتر شدیم و جنگ هم به پایان رسید. الگوها دگرگون شد. خواست ها دیگر شد و خانه ها کوچکتر. حیاط بزرگ جزیی از خاطرهء دوران کودکیمان ماند. کارتهای بازی هواپیماها هم به بایگانی راکد ذهنم رفته بود. تا اینکه بیکاری های نوروز امسال، درهای پایگاه چهارم شکاری به روی همگان بازشد. یازدهم فروردین در ادامهء گردش نوروزیم با دیدار پایگاه هوایی، یاد روزگاران خُردیم زنده شد. این بار پرنده های دوست و دشمن در کنار هم بودند.
سوخو و میگ در کنار اف 4 و اف 5 و اف 14. بازی روزگار است!
و اکنون این شما و این زبان گویای فرتورها:







-------------------------------------------------------