



از پایگاه هوایی یک راست به دزفول رفتم. با یک سواری. راننده می خواست همه ی دیدنی های شهر را در آن چند باریکه یادم دهد. میان دو شهر اندیمشک و دزفول یک بلوار زیبا هست و خانه های این دو شهر آنچنان به هم چسبیده اند که تنها با یک تابلو از هم جدا شده اند. تابلویی که یادآور می شود این شهر (دزفول) زمان جنگ مردانه ایستاد. اندیمشک شهری نوساز و لرنشین است و به میانجی راه اهن برکشیده و دزفول شهری کهن و گویش بومیانش دزفولی که نزدیک است به لری بختیاری. شاید تبارشان هم به بختیاری می رود. کوه های بختیاری سرچشمه سه رود از بزرگترین رودهای کشور است. زاینده رود، کارون و دز. دز در دزفول یا دژپل روان است. رودی زلال و خوش رنگ با کناره هایی بس تماشایی.

از دورهء ساسانی پلی بر دز برجامانده و جایگاه آن پل تا آنجا بوده که نام این آبادی را از همان پل و دژی که داشته گرفته اند.
مردمانش زرنگ به چشم مِی آیند. مردان پر هیبت بختیاری فراوان در دزفول دیده می شوند.
بازار و بافت کهن و آرامگاه هایی که بر درگذشتگان ساخته شده دیدنی است..

در یک فروشگاه مجذوب دو پیرمرد شدم و به نزدشان رفتم و برایم از گفتی ها گفتند. این که هر دو زمان جنگ به مرز رفته و ناخواندگان را بد جور زده اند و فرزندانشان هم درآن دوره در جنگ بوده اند. سردار قادسیه در زمان جنگ کینه ی این شهر در دل داشت و بارها موشک بارانش کرد. یک سردار دزفولی که در انجا رخدادی با او آشنا شدم دلایل رفتار بعثیون را برایمان توضیح داد.

در گذرگاه های کهنه برزن شهر مردی سبیلو مرا در حال فرتور نگاری دید و آوازم داد: این بناهای ویران چیست که عکسشان را می گیری؟ از آن دیوار عکس بگیر.. و ادمه داد: ببین دیوارها فرو ریخته اما آن دیوار که نام علی بر آن است برجا مانده...


در گرمای نیمروز به سازمان بازمانده های فرهنگی رفتم و در آنجا با گروهی از جوانان پرشور شهر آشنا شدم که زیر نام انجمن دوستداران بازمانده های (همان میراث) فرهنگی دزفول روادید( مجوز) کارمان (فعالیت) گرفته اند. شهرشان را در یک سی دی شناسانده و به گردشگران نورزوی می دادند. هنگامه ای (ساعتی) در نزدشان بودم و از مهرشان بهره مند. هر پرسشم را چند تایی با هم پاسخ می دادند. چشمان سبزشان از مهر می درخشید. سی دی و بوم نگار (نقشه) آنجا را خواستم. پایان گرفته بود. گفتم: من دارابم و تارنوشتی دارم به نام نامی: از ریشه ها تا میوه ها و در آنجا گزارش گشت و گذارم را می گذارم. اکنون خود دانید! اگر مرا اندر درنیابید اینها را در آنجا به خامه (قلم= خودکار) می آورم! آنچنان مهر ورزیدند که پیمان دادم از دزفول با آب و تاب بیشتری بنویسم!
در یک تالار پذیرایی خیابان بنیادی شهر نهار خوردم که خوشمزه و پاکیزه بود. گشتی در برزن خاوری شهر زدم و به پایانهء شوشتر رفتم.
