با درود بر دوستان و خوانندگان تارنوشتم و پوزش از دیرکردم.
گردش نامه زیر را پیشکش می کنم تا سفرنامه خوزستان آماده شود.
گردش در قزوین برگزار شد. در این برنامه 13 تن بودند.
هنگامهء 6.15 از تهران راه افتادیم. به آزاد راه تهران - قزوین افتادیم. میان راه یک همراه کرجی را سوار کردیم. دو ایستادن داشتیم. در ایستادن نخست، راننده برگه های بیمه و … را از راهبانی (پلیس راه) گرفت و ایستادن دوم برای آبریزی بود. آن چنان که اوفتد و دانی!
هنگامهء 8.20 به قزوین رسیدیم. درگردی آغازین شهر، دوست دیگری به ما پیوست. هموند نازنینی که راهنمایی گردش در شهر را به ایشان واگذار کرده بودم. از آنجا یک راست به حلیم سرای سحر رفتیم. برابر حلیم سرا رده (صف) ای دراز بود از مردمان آوند (ظرف) به دست. ما به اندرون رفتیم. نشستیم و سفارش دادیم و سفارشمان را آوردند و خوردیم و بیرون آمدیم. بسیار خوشمزه و توانزا بود.
به چهار پیامبر می رویم. در خیابان پیغمبریه. سهولی، سلام، القیا و سلوم؛ چهار پیامبر اسرائیلی بوده اند که مژده زایش عیسی را به ایران آورده بوده اند. بنای گورگاه به دست میرزا مسعود شیخ الاسلام شده است. ما آن گاهی رسیدیم که نیایش ندبه پایان گرفته بود. با آش امام و چایی و شیرینی پذیرایی شدیم.
از آنجا آهنگ چهل ستون کردیم. روبروی سبزه میدان. تنها کوشک برجامانده از شاه تهماسب صفوی. در مرتبهء یکمش، نمایشگاهِ همیشگی برجاست از دست نگارهای میرعماد قزوینی، یکی از دو بزرگِ خوشنوسی کشورمان. آسمانه (سقف) مرتبه دومش، چوبی و دستکاری شده دورهء قاجار است. راه پله چرخان و تند است.
سال 83 در کنارهء سرزمینی چهل ستون گنجینه ای ساخته شده. یافته های دشت قزوین (خوروین) و دیگر جای ها به آنجا سپرده شده. رفتیم و دیدیم. چهارمین جایی که به دیدارش شتافتیم، کلیسای کانتور بود. نزدیک خیابان طالقانی. چسبیده به دارایی. در دورهء قجرها روس ها در ایران بیا و برویی داشتنه اند. در تبریز، رشت و قزوین دستکارهایی از ماندگاریشان در ایران به جا مانده. کلیسای ارتودکسِ کانتور یکی از همان ها است. کوچک. از بیرون زیبا و از دورن هیچ پیرایه ندارد. راهنمای برجامانده های فرهنگی این بی پیرایگی را شیوه ارتودکس ها برمی شمارد.
از کانتور به گرمابهء شاه (قجر) می رویم. کهنه ترین گرمابهء برجا ماندهء شهر. ساخته شده در سال 1057 ماهی که تا 13 سال پیش بهره برداری می شده. به دستور شاه اخموی (عباس) دوم و به دست امیر گونه خان ساخته شده است. اکنون موزه مردم شناسی قزوین است. بسیار زیبا است.
از گرمابه به سردابه می رویم. آب انبار بزرگ سردار. ساخته شده در سال 1227 به دست حسین خان، یک سردارِ میهن پرستِ جنگ های ایران و روس. حسین خان با خدایش پیمان می بندند؛ اگر در جنگ پیش رو با متجاوزین روس به پیروزی برسد، یک بنای سودمند برای مردمان بسازد. پیروز می شود و می سازد. بزرگترین آب انبار ایران را می سازد. با 3200 متر مکعب گنجایش. استخری با گسترهء 17*17 و بلندی بنا 28 متر است...
ذهنم می چرخد و یاد پیمانی دیگر می افتم که یک تازی با خدایش بسته بود. یک سردار عرب در ایران گشایی های آن دوره ها به گرگان می رسد. مردم سخت در برابرش می ایستند. پیمان می بندد پس از پیروزی، از خون مردم جوی آبی بسازد. از آن آب، چرخ آسیا بچرخاند و گندم بِخُرداند و از خُردش گندم آرد به دست آرد و آرد را نان کند و آن نان را بلمباند و در شکمش بریزاند. شکمی که به خوردن مال دیگران (عجم) خو گرفته است. مالی که با ریزش خون خداوندش به دست آمده باشد و این نخستین خوراک پس از پیروزیش باشد... پیروز می شود. وفای به عهد یک سنت عربی است. اما هر چی اسیر می کشند، خونشان چرخ آسیا را نمی چرخاند. بیم هلاک امیر می رود. فقها تفقه می کنند. برای اَدای نذر به جوی خون مردمان آب می بندند تا نذر آن سردار برآورده شود... دیگر به ذهنم روادید نمی دهم که بپرسَدَم؛ با این روی چرا ایرانیان تا این اندازه تازی پرست شده اند؟!...
از آب انبار بیرون می زنیم. از شهر هم بیرون می زنیم. در پیرامون قزوین به یک رستوران سنتی در یک باغچه می رویم. نهار می خوریم. چه نهاری! چلو لقمه. دو ساعتی به نهار و چای و آسودگانی گذشت. مهمان دار می گویدم قلیان نمی خواهید؟ می گویمش: هرگز! از این آلت نحس مفنگی بازی بیزارم و نخواهم پذیرفت همراهانم بدان بیالایند..
ساعت 4 به بوستان کوهستانی باراجین می شویم. در نیمه شمالی قزوین. بالای دانشگاه آزاد. می خواستم در مسیر برزن های نوساز و از آن بالا دورنمای شهر را ببینیم. از آنجا کوه میل دار که برجی از سده پنجم بر آن ساخته شده در چشم اندازمان بود.
از بوستان به دروازه کوشک رفتیم. یک ساختمان کهنه ساخت در کارسازی کشاورزی را نیز دیدیم. به آرامگاه حمداله مستوفی نیز رفتیم. از آنجا به خیابان فردوسی رفتیم و ساختمان شهرداری را از بیرون دیدیم. در کار بازسازیش بودند. همچون گراند هتل که هر دوی اینها را از بیرون دیدار کردیم. یادم رفت بگویم که پیش از نیمروز تا دم مزگد پیامبر (مسجد النبی) قزوین رفتیم. چون صلاه جمعه در آنجا برقرار بود به درونش نرفتیم. کاروانسرای وزیر راه هم دیدیم..
با راهنمایی راهنمای نیکویمان جای یک شیرینی فروشی را یافتیم در میدان میرعماد. شیرینی بومی خریدیم از بهر سوغاتی. دو پیرمرد خوش دل و سیمای قزوینی یک پاکت شیرینی نازک برای آزمودن مزه به ما تعارف کردند. از آن پاکت یک کیلویی شیرینی پس از پایان آزمایش تنها چهارتایش مانده بود! شیرینی فروش شیرین دل جعبه را به ما سپرد تا آن چهار تا شیرینی هم به ما برسد! البته دوستان هم حسابی خرید کردند.
چه سخت است دوستی را به خدا سپردن! باید بازمی گشتیم و ناچار دوست قزوینی را به خدا سپردیم. هنگام 7.30 از قزوین بیرون زدیم به سوی تهران. راننده مینی بوس بسیار خوش گردش بود. هیوندای مرتبی داشت با کولر نیرومند. لرزش خودرو راه بازگشت را پر دست انداز می نمود.
با اینکه زمینه چینی و آماده سازی و گرداندن این گردش توان و هنگام زیادی ازم گرفت ما از تزیده (نتیجه)اش خشنودم. بسیار خوش گذشت. جای تک تک دوستانمان خالی..
یادم رفت بگویم پس از نیمروز به حسینه امینی ها نیز رفتیم. سرای بزرگی در هشت هزار متر زمین. از سال 1302 خورشیدی برای سوگواری بخشیده شده. هم چنان امینی ها دارندهء آنجایند. زیر زمینی بزرگ داشت. همراهان در گذر از راه روهای تنگ و تاریکش جیغیدند. بر آنها خرده گرفتم. پاسخم دادند که جن دیده اند! پیرمرد ِ سرایدارِ پراولاد آنجا تایید می کرد که آنجا واقعا جن دارد! جایگاه شان را در گرمابهء زیر زمین جانمایی کرد!
فرتورهایش را پسین خواهم گذاشت..