تبليغاتX
از ریشه ها تا میوه ها - دیدار استاد


بهمن 86 مازندران بودم که به دیدار استاد ریاحی خوانده شدم. بازگشتم. این بخت را نباید از دست می دادم. هراز کوهستانی و راه رَویدَنِ زمستانه کُند بود. نیم ساعت دیر به قرارجا رسیدم. دوستان رفته بودند. نشانی گرفتم و پرسان پرسان خودم را رساندم به خانهء استاد. با کوله پشتی و پاپوشِ کوه و پوشش گردشی. از برون‌سرا و سرسرا گذشتم تا در پذیرایی به گِردینهء مهمانان پیوستم. بسوی استاد رفتم. دست دادم و درودش گفتم. به چشمانم نگاهی کرد. شاید سری تکان داد. شاید لبخندی زد. اما پاسخ درودم را نشنیدم. نشستم. گفت و شنودها زود آگاهم کرد که گوش استاد سنگین شده.

جوان‌تر از یک پیر 85 ساله. استوار و خوش تراش. پرسش‌های همراهان را، بیشتر، دوستِ گردآورنده‌مان می پرسید. به آواز بلند. همان دوست دوربینش را به دستم داد؛ داراب این کار توست! فرتورها نگاریدم. به سخنان استاد گوش دادیم و بهره‌ها بردیم و مایه گرفتیم. آن گذشت تا این ‌که لحظاتی پیش پیامکی دریافتم؛


دیروز، 25 اردیبهشت 88 ، استاد محمد امین ریاحی خویی درگذشت.

یادش گرامی.

+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 22:52 توسط داراب |